eitaa logo
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
239 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
63 ویدیو
18 فایل
▀▄▀▄▀▄ خوش اومـבین~★ خوشحال میشم با حضورتون اینجا رو متبرک کنین =) ▄▀▄▀▄▀
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Fatima
منم همینطور ریلکس نشسته بودم و به چای خوردنم ادامه میدادم. همین
آدری خوابمو دیده🤣
آرت اش میکنم
چهارشنبه سوری مبارکسسس
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
هر غلطی هم توی زندگیم کرده باشم مستحق یه گربه هستم
هییییع!! تقدیمی کت نپ رو نوشتم!!
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
هییییع!! تقدیمی کت نپ رو نوشتم!!
تیقدامی سوم میرسد بهههه، بله! اوسی کت نپ! آژیر های پر سر و صدا و سرسام آور دور سرت میچرخیدند. چشم هایت را روی هم فشار داده و سعی کردی بفهمی اینجا چخبر است صدای همهمه و جیغ های فراوانی دور و برت را گرفته بودند. قبل از اینکه خودت را جمع و جور کنی دستی پشمالو به‌شدت بازویت را گرفت و محکم کشید +اونجا واینسا! بیا کتی!! کت- کتی؟ کتی دیگه کیه؟؟ داری خواب چه کسی را مبینی؟ سرت گیج رفت و به سختی پایین را نگاه کردی. بدنت… خب کوچکتر از آن چیزی بود که انتظار داشتی هر روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب ببینی و مطمئنی این لباس ها را به تن نداشتی! چیزی باریک پشت سرت تاب خورد. دم…؟ اصلاً دیشب رو چطوری و کجا خوابیدی؟! چیز ها مثل آجری محکم به سرت خوردند. طبق معمول در اتاق خودت، فقط مشغول کشیدن نقاشی از اوسی شاد و شادمان بیخیال خودت بودی! اما بعد؟ بعد…؟ نقاشی ات زنده شد. و تو اینجایی، این تمام چیزی است که میتوانی در مغز آشفته ات پیدا کنی. تلوتلو خوران با کسی که بازویت را گرفته بود هماهنگ شدی جسه بزرگ و پاهای بلندی داشت. خز نارنجی رنگ اش زیر نور های قرمز برق میزد و گوش هایش تکان میخوردند. اوه تو در یک ثانیه او را شناختی این باید داگ دی باشد!!! معدده ات بهم پیچید. اوه این خواب خیلی بی نظیری است! تو واقعاً با شخصیت های مورد علاقه ات ملاقات میکنی؟؟ آیا این فقط یک رؤیا دیرینه نیست؟؟؟ صدای جیغ بلندی باعث شد خون در رگ هایت یخ بزند. داگ دی با نگرانی چرخید و شانه هایت را گرفت +باید بری، باشه؟ من باید برم کمک بقیه. نذار دست هیچکدومشون بهت برسه باشه؟؟ و با لمسی امید بخش به پشت کمر ات فوراً در جهت مخالف دور شد. تو چرخیدی و با گیجی تمام تلوتلو خوردی همه چیز خیلی زیادی بود. صدای آژیر ها و رنگ های تیره اطراف. جیغ و فریاد و هوای خفه… نمیتوانی تشخیص بدهی چه اتفاقی دارت میفتد! غریزه ات فریاد میزد که فقط بدوی و تو پیروی کردی قدم های کوچک و کند تر از آنی بودند که انتظارش را داشتی، اما وقت فکر کردن نداری! مهم نیست این حس «نبودن در بدن خودت» تو را رها کند یا نه! راهرو ها با دیوار های بتنی و شماره های نامفهوم رویشان فضای آشنای پلی تایم کو بودند، از این بابت حتی یک درصد هم شک نداری. اما به نحوری… فقط نمیدانستی داری کجا می‌روی و به زودی خسته خواهی شد. با صدای بهم پیچ خوردن و خفه شدن فریادی در گلو سر ات را چرخاندی. صدا از سمت راهروی باریک کنار تو می آمد. کاش چشم هایت را گرفته بودی. نمیتوانستی تشخیص بدهی آن چیز بزرگتر چیست، اما عروسک زیر پایش قطعاً نسخه بزرگتری از یک خرس قرمز به اسم بابی بود. آن خز سرخ دوست‌داشتنی حالا با خون های لکه لکه بهم چسبیده بود و استخوان از زیر پوست بیرون کشیده میشد صدای ترک و بهم پیچیدنش باعث شد بخواهی معده ات را بالا بیاوری. دهانت را پوشاندی و قدم های لرزانت را مجبور کردی به جلو حرکت کنند خواب نیست، این خواب نیست!!! هیچ خوابی نمیتواند انقدر واقعی باشد! بوی خون و جسد در گلویت پیچید و باعث شد سرفه کنی. اینجا جهنم است، جهنم خالص! فقط چند قدم خودت را از آن صحنه وحشیانه دور کرده بودی که صدای خش خشی تن و بدنت را لرزاند. گردنت را با حرکتی دردناک و آهسته چرخاندی. دو برق سفید در تاریکی به تو خوش آمد میگفتند نمیخواستی بدانی چه چیزی آنجا منتظر شکار تو است. بدنت را به کار انداختی و دیوانه وار دویدی. راهرو ها کشیده و انتهای آن دور بنظر میرسید خیلی خیلی دور… فریادی در گوش هایت نبض میزد ساعات شادی!! ساعات شادی!! وقته شادی و خوشحالیه!! ساعات شادی؟ ساعات شادی؟؟؟؟ تلو تلو خوردی و دیوار را گرفتی. میتوانستی صدای محکم کوبانده شدن قدم ها به کف بتنی را حس کنی اما جرئت نکردی پشتت را نگاه کنی نمیخوای اینجا باشی! اینجا جهنم است!!! خاطره شکستن و در هم پیچ خوردن استخوان ها جلوی چشم هایت میرقصید. هرچه جلوتر میرفتی به جسد های پاره شده و لکه های خون تازه تری برمیخوردی برخی برای انسان و برخی دیگر نه… توده های خون و استخوان و روده هایی که از بدن صاحبشان بیرون کشیده شده بودند بیشتر و بیشتر جلوی راحت می آمدند. حالت تهو وحشتناکی داشتی همه مرده اند، اگر اینجا ساعات شادی باشد همه مرده اند!!! هیچ امیدی به تو نیست! اصلاً اینجا چه غلطی میکنی!! چه کردی که مستحق دیدن اینها باشی؟؟ دهانت را محکمتر پوشاندی. قطره های اشک مثل الماس های داغ از روی گونه هایت پایین غلتیدند دید ات تار شد و صدا ها بلند تر این آخرش است، مگر نه؟ چشم هایت را روی هم فشار دادی و جیغ کشیدی. صدای قدم ها بلند و بلند تر میشدند. نه نه نه تو اینو نمیخوای! هیچ راه دیگه ای نیست؟ این بدن نمیتونه خودش رو به نحوی نجات بده؟ کسی نیست کمک کنه؟؟؟؟ با درد گریه آور و شدیدی در قفسه سینه ات نفست را حبس کردی. جهان در لبه هایش تیره شد و کل عضلاتت فلج شدند… بلند شو لعنتی! نفس شدیدی زدی. گرم است، خیلی خیلی گرم!
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
هییییع!! تقدیمی کت نپ رو نوشتم!!
میتوانی حس کنی لباس هایت به بدنت چسبیده اند و قطرات عرق از روی شقیقه ات پایین میلغزند. دیوار ها… نرمی زیر بدنت… این، اوه… این اتاقت است. دهانت را پوشاندی و اطراف را نگاه کردی. نه صدای وحشیانه آژیر ها دور سرت میپیچیدند و نه توده ای از خون و اغشا داخلی یک انسان جلوی چشمت بود. خواب… خواب دیدی؟ خواب نه، کابوس. وحشتناک بود!!! این حسی بود که بقیه باید در ساعات شادی داشته باشند؟ یعنی تمام آنها و دیدنشان به چشم… با فکر کردن بهش معده ات سفت شد و بهم پیچید. اوه اصلاً نمیخواهی دوباره آنجا باشی! انگار بوی سنگین و فلزی خون هنوز در مشام ات است! اما مهم این است که تو الآن زنده و سالم در خانه خودت هستی… (لیلیلیلیی، برگشتی خونه!)
کت نپ خانم اینم تقدیمی شما... حالا برم سراغ کی؟
سین رو درست میکنن، نمیتونی اعضا رو ببینی. اعضا رو درست میکنن، پیاما نمیاد پیاما میاد، سین خراب میشه ای ایتای ایتا زده
چرا وقتی آدم روزه است زمان شوخیش میگیره؟