از سر سفره ناهار که بلند شدم مادر یه نگاهی به بنده انداخت...
ازش پرسیدم چیزی شده؟
در یک جمله کوبنده گفت میخواستم مطمئن شم شکمت نچسبیده به تخت کمرت...
(ترجمه: لاغر شدی*)
آخه زدن این حرف به یه کاراته کار زشته مادر من🗿
(اینجانب چند ساله دیگه کاراته کار نمیکنه*)
آهام و اینکه دیشب هم فصل دو هازبین هتل رو تموم کردم و... نمیدونم چرا دویست تا اسکرین شات گرفتم. برم پاکسازی و مرتب کنم