★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
چهره اش معمولی و طبق معمول از ترس در هم رفته بود. آنقدر لب هایش را گاز گرفته بود که خون مرده شده بود
اما دریغ از حتی ذره ای اطلاعات بدردبخور. زن میخواست دور خودش حلقه شود و سر در گریبان بگیرد و تا میتواند گریه کند، بدبختی انگار توی تومار سرنوشتش حک شده
دختر کوچولو به ناله و غرغر های بی صدا او خیره شد.
خیلی گرسنه اش بود.
اما جلوی این انسان پست کاری را انجام دهد که میخواهند؟ او دلقک سیرک آنها نیست
با آن چشم های سرخ و درشت به او خیره ماند، کاری که مدت هاست انجام میدهد.
خیره بمان، ساکت باش و سرپیچی کن.
قوانین زنده ماندن برای این هیولا فقط همین بود
زن جوان دور خودش چرخید و با انگشت به شیشه ضربه زد، انگار میخواست توجه حیوانی وحشی در قفس باغ وحش را جلب کند
_اصلا برام مهم نیست چی هستی و چیا از دستت بر میاد. تو فقط شبیه یه بچه چندش لجبازی.
و ابرویی بالا انداخت. تنها واکنشی که گرفت تکان خفیف گوش های کودک بود
... خب، حداقل از هیچ چیز بهتر است.
اما در حقیقت... این چیز فراتر از اینها را هم شنیده و مطمئن نبود آنها بداند معنی حرف هایشان را میفهمد یا نه.
اصلا چه کسی اهمیت میدهد؟
رویش را چرخاند و به دیوار خیره شد. ترجیح میداد به منظره ای که به طرز حال بهم زنی آشناست نگاه کند تا رفتار مضطربانه و کم صبر انسان رو به رویش
#oc