eitaa logo
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
239 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
64 ویدیو
18 فایل
▀▄▀▄▀▄ خوش اومـבین~★ خوشحال میشم با حضورتون اینجا رو متبرک کنین =) ▄▀▄▀▄▀
مشاهده در ایتا
دانلود
بابا چقدر ناز میکنی_
نت چرا انقدر ترکید
خب، حدس میزنم آماده تعریف ادامه داستان اوسیم باشم
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
دکتر که به فنا میره و شروع میکنه داد زدن، هلن با سر و وضعی حالا حتی خونی تر از قبل میدوئه و تا جون د
متاسفانه، هلن توی همون خیابون تاریک و نمور و بدبو بیهوش میمونه و فعلا که بیدار شدنی درکار نیست. البته تا وقتی که ینفر با پیدا کردنش به این نتیجه میرسه که پول مفت گیر آورده و بدنش رو که خیلی هم سنگین بود با خودش میبره به یجور موسسه زیرزمینی.
این قسمت رو مطمئنم نیستم اینجوری باشه یا نه، اما وقتی هلن بهوش میاد میفهمه زخم اش بهبود پیدا کرده و اصلا خبری از اون همه خونریزی نیست. نخیر جناب خودترمیمی بوده، اینا اصلا به این دختر بچه قرار نیست کمک کنن✋🏻 خلاصه اونور توی بیمارستان یسری اتفاق، اینور دوباره یسری دیگه. منتهی اونجا با کلی بچه دیگه توی اون محیط چرک و داغون قرار گرفتن و قراره تا جون دارن ازشون کار کشیده بشه یا نهایتا اعضای داخلی و ارزشمند بدنشون رو صادر میکنن🤷🏻‍♀️ منتهی هلن یک ثانیه ام نمیخواد اونجا باشه (هنوزم حرف نمیزنه*) و توی اولین فرصت دست به چندتا قتل میزنه که فرار کنه ولی میگیرنش.
حالا موضوع آزار دهنده تر اینجاست که اون بالا دستی از توانایی این دختر بچه خوشش میاد و میخواد بگیره یه چیزی یادش بده که هلن از این موضوع هم اصلا خوشش نمیاد. در نتیجه؟ فقط دو روز پیش اون بالا دستی یا رئیس میمونه و بعد از گرسنگی میزنه به سرش و میگیره زن اون یارو رو جرواجر میکنه و میخوره. هلن از زنه بدش نمیومد، راستش الآن یجورایی عذاب وجدان داره ولی خب گشنه اش بود دیگه چیکار کنه🎀
و خلاصه از اونجا هم با چندین بار قتل و گیر افتادن و کتک خوردن و بدبختی و گرسنگی فرار میکنه. البته الآن تقریبا از خودش خوشش نمیاد. به آینه که نگاه میکنه فکر میکنه این چشم ها زیادی خیره شدن، این پوست خیلی رنگپریده است و طرز نگاه کردن خیلی جهنمیه از چی خودش باید خوشش بیاد رو نمیدونه. تازه آدم خوار هم که هست، حالا این رو که چندین نفر رو تیکه پاره کرده هم فاکتور بگیریم. خلاصه یه مدتی میگذره و این موفق میشه یجوری زنده بمونه و دووم بیاره. تا اینکه حدودای سیزده سالگی یه خانمی این بچه رو پیدا میکنه و تصمیم میگیره نگهش داره.
این خانمه بچه دار نمیشده و از اونایی بوده که توی حسرت بچه بودن. هلن هم واقعا مقاومتی نمیکنه. تا وقتی غذاشو بهش بدن و کاری هم بهش نداشته باشن اینم کاری به کسی نداره منتهی این خانومه یذره دوست داشت هلن رو "واقعا" بزرگ کنه درحالی که اصلا نمیدونست توی مغز این بچه چی میگذره🗿 همه چیز تا چند وقت خوب پیش میره و هلن به زندگیش راضیه، تااینکه خانومه یه شوهر دیگه میگیره و اونا بچه دار میشن... خب، هلن دیگه راضی نیست!
این از بچه هه و شوهره بدش میاد و هرچی میگذره از خانومه هم شروع میکنه به متنفر شدن و تصمیم میگیره اگه نمیخواد بیشتر از اینی که هست خودشو به کثافت بکشه فقط بره. ولی راضی نمیشه، اون هیولای سایه وار درونش گرسنه است، خیلی وقته گوشت آدم نخورده. شاید حدودا دو یا سه ساله! شب واقعا آرومی بود، هلن با اون نینی چندماهه توی اتاق تنها گذاشته شده بود. بچه هی دهن بدون دندونش رو باز میکرد و میخندید و باعث میشد هلن فکر کنه باید ولش کنه یا نه. هلن توی آینه یه نگاهی به دندون های خودش میندازه، تیز و اره ای. راستش بچه ها گوشت خیلی لطیفی دارن، تازه بوی خیلی خوبی هم میدن. نه توی خونشون الکل هست و نه توی گوشتشون طعم گند سیگار.
پس بچه رو از روی گهواره بلند میکنه و یه نگاهی به لپ های شل و خیسش از آب دهن میندازه. خوردن این بچه کار خیلی کثیفیه، بعلاوه اینکه خیلی قراره جیغ بزنه. پس چطوره فقط... از شرش خلاص شه؟ خب بیرون باد سردی میاد، حتی اگه بچه هفت هشت ماهه بتونه به نحوی از افتادن از طبقه سوم زنده بمونه بهرحال از سرما یا خونریزی میمیره🤷🏻‍♀️ اون شب هلن پونزده ساله یه بچه رو بیرون پنجره نگه داشته بود و چیزی تا ول کردنش فاصله نداشت. هلن خیلی آروم نگاهش میکرد، بچه هنوز داشت میخندید. مثل یه بره از همه جا بیخبر.
ولی قبل از اینکه دست هاش رو شل کنه، خانومه داخل میشه و با دیدن این صحنه نزدیکه که حلمه قلبی بهش دست بده. سعی میکنه هلن رو متقاعد کنه که چرا نباید یه بچه رو از پنجره پرت کنه بیرون. ولی خب اینی که خانومه داره باهاش حرف میزنه هلن نیست حداقل نه اون هلنی که اینا عادت داشتن ببینن. این دختر گرسنه است، اونم خیلی زیاد. خودش و غرایزش رو نگه نداشته و واقعا براش مهم نیست چیکار میکنه. پس بچه رو ول میکنه و از پنجره طبقه سوم میندازتش بیرون.