این خانمه بچه دار نمیشده و از اونایی بوده که توی حسرت بچه بودن.
هلن هم واقعا مقاومتی نمیکنه. تا وقتی غذاشو بهش بدن و کاری هم بهش نداشته باشن اینم کاری به کسی نداره
منتهی این خانومه یذره دوست داشت هلن رو "واقعا" بزرگ کنه درحالی که اصلا نمیدونست توی مغز این بچه چی میگذره🗿
همه چیز تا چند وقت خوب پیش میره و هلن به زندگیش راضیه، تااینکه خانومه یه شوهر دیگه میگیره و اونا بچه دار میشن...
خب، هلن دیگه راضی نیست!
این از بچه هه و شوهره بدش میاد و هرچی میگذره از خانومه هم شروع میکنه به متنفر شدن و تصمیم میگیره اگه نمیخواد بیشتر از اینی که هست خودشو به کثافت بکشه فقط بره.
ولی راضی نمیشه، اون هیولای سایه وار درونش گرسنه است، خیلی وقته گوشت آدم نخورده. شاید حدودا دو یا سه ساله!
شب واقعا آرومی بود، هلن با اون نینی چندماهه توی اتاق تنها گذاشته شده بود.
بچه هی دهن بدون دندونش رو باز میکرد و میخندید و باعث میشد هلن فکر کنه باید ولش کنه یا نه.
هلن توی آینه یه نگاهی به دندون های خودش میندازه، تیز و اره ای.
راستش بچه ها گوشت خیلی لطیفی دارن، تازه بوی خیلی خوبی هم میدن. نه توی خونشون الکل هست و نه توی گوشتشون طعم گند سیگار.
پس بچه رو از روی گهواره بلند میکنه و یه نگاهی به لپ های شل و خیسش از آب دهن میندازه.
خوردن این بچه کار خیلی کثیفیه، بعلاوه اینکه خیلی قراره جیغ بزنه. پس چطوره فقط...
از شرش خلاص شه؟
خب بیرون باد سردی میاد، حتی اگه بچه هفت هشت ماهه بتونه به نحوی از افتادن از طبقه سوم زنده بمونه بهرحال از سرما یا خونریزی میمیره🤷🏻♀️
اون شب هلن پونزده ساله یه بچه رو بیرون پنجره نگه داشته بود و چیزی تا ول کردنش فاصله نداشت.
هلن خیلی آروم نگاهش میکرد، بچه هنوز داشت میخندید. مثل یه بره از همه جا بیخبر.
ولی قبل از اینکه دست هاش رو شل کنه، خانومه داخل میشه و با دیدن این صحنه نزدیکه که حلمه قلبی بهش دست بده.
سعی میکنه هلن رو متقاعد کنه که چرا نباید یه بچه رو از پنجره پرت کنه بیرون.
ولی خب
اینی که خانومه داره باهاش حرف میزنه هلن نیست
حداقل نه اون هلنی که اینا عادت داشتن ببینن.
این دختر گرسنه است، اونم خیلی زیاد. خودش و غرایزش رو نگه نداشته و واقعا براش مهم نیست چیکار میکنه.
پس بچه رو ول میکنه
و از پنجره طبقه سوم میندازتش بیرون.
زنه جیغ میزنه و شوهرش با یه دیلم توی دستش میاد توی اتاق که بفهمه چخبره.
خب همونجا هم هلن بهشون حمله ور میشه، شوهره رو میکشه و خانومه رو هم میخوره👍🏻
ولی در نهایت که گرسنگی اش برطرف شد حالش از خودش بهم میخوره و قسم میخوره دیگه هیچوقت لب به گوشت آدم نزنه.
خونه رو همونجوری ول میکنه و نصف شب با لباس خواب یا هر بلیز نازکی که تنش بود میزنه بیرون و برای همیشه از اون خونه و شهر و محله و هر کوفتی که اونجا بود میره
چندین سال میگذره، هلن از پس خودش مثل همیشه بر اومده و الآن یه وکیله.
در اصل وکیل که نه... با یه بنده خدایی آشنا شد و اون بنده خدا اینو رسوند به اینجا و بهش یاد داد چجوری باید مثل آدمیزاد زندگی کنه.
الآن مثلا وکیله ولی خب بهونه ایه برای اینکه بفهمه کی رو باید بکشه و کی رو نه.
یادشه وقتی بچه بود اون خانومه بهش گفته بود وقتی گناهی انجام میدی باید کفاره بدی. راستش اصلا بهش باور نداشت ولی خب حالا فکر میکنه لااقل یه تلاش کوچیک عیب نداره
پس بجاش سعی میکنه بفهمه کی رو "باید" و کی رو "نباید" بکشه
و حدودا همینا دیگه...
راستش از این بخش داستانش مطمئن نیستم ولی خب، خوبه😄🤷🏻♀️
مثلا یکی از پرونده هاش درگیری با دوتا متجا*وز بوده که چندین تا چند دختر رو آزار دادن.
خب هلن نه تنها توی دادگاه داغونشون میکنه، بلکه اصلا منتظر نمیشه حکم و اینا بهشون بدن.
شبونه در زندان رو باز میکنه که اینا در برن، بعد هم با اره برقی میفته دنبالشون و تا تیکه تیکه شون نکرده دست بردار نیست🎀
اینم از اوسی بنده، نصف شخصیتش کپی خودمه😄
(اگه نکته اضافی به ذهنم اومد بعدا اضافه میکنم*)