#پارت _ چهل وپنج
دیدم مامور اومد گفت : نمیتونه حرف
بزنه ، با پزشک قانونی در میون گذاشتم
بهم گفت ممکنه از ترس و شوک باشه
کیوان : این بهونه اش هست
مامور : نه واقعاً نمیتونه حرف بزنه
کیوان : رفتم توی حیاط نفس عمیقی کشیدم
و زنگ زدم به سهیلا حال دریا رو پرسیدم
بهم گفت : حالش بهتر هست اجازه دادن بریم پیشش
گفتم: خداروشکر ، رفتم به بیمارستان و
به پدر دریا گفتم که رویا نمیتونه حرف بزنه و...
پدر : برو رضایت بده
سهیلا : بابا حالت خوبه این دختره داشت خواهر منو میکشت
کیوان : نه تنها نمیتونه حرف بزنه بلکه
مشکل عصبی هم داره چند دوره مشاوره
گذاشته کلانتری که باید بره
پدر : خب پس دلیلش معلوم شد که با
دختر من چرا با دریا اینجوری کرده ، روز
سوم زندگی تون بود برو رضایت بده
بیارش بیرون دختره گناه داره
کیوان : آخه میترسم برم رضایت بدم لج بازی باهامون دربیاره
پدر : توی این مدت که باید مشاوره بره ما
میایم خونتون کیوان شما میری پایین و
ماهم طبقه بالا پیش دریا میمونیم البته اگه موافق هستی
+ بله چرا نباشیم ولی زحمت میشه
پدر : نه چه زحمتی ، رفتیم همگی پیش دریا
دکتر اومد و گفت تا فردا بهتره تحت نظر
ما باشه تا فردا سی تی اسکن سرش بیاد
ببینیم و با خیال راحت مرخصش کنیم
کیوان : سهیلا و بابا رضا رو فرستادم خونه
رفتم سمت نمازخونه بیمارستان خیلی
گریه کردم که اتفاقی برای سرش
نیفتاده باشه ولی خیلی زشت شد هنوز
سه روز نشده که باهم زندگی
کردیم اینطوری شد، از خدا خواستم بقیه
زندگیمون رو به خیر بگذرونه
آرزو کردم سلامت باشیم ، رفتم به
اتاق دریا ازش سوال پرسیدم که چی
شده گفت که گوشیش روی ضبط صوت بوده صداش هست
کیوان : پیشش خوابیدم ...
صبح شد رفتم نون و پنیر گرفتم باهم
صبحونه خوردیم
به دریا هم گفتم دیشب که رفتم کلانتری
زبونش قفل شده از ترس و پزشک
قانونی بهم گفت که مشکل عصبی داره و باید چند جلسه مشاوره بره
دریا : آها پس به خاطر همین یک دفعه با من اینجوری کرد
دکتر اومد و دریا را ترخیص کردش .
خونه رفتیم و دریا خیلی التماس کرد که
برم رضایت بدم رفتم رضایت دادم واقعاً
دریا مهربون هست هرکسی دیگه ای
جاش بود رضایت نمیداد
《 پنج روز بعد 》
آماده شده بودم که رویا رو ببرم مشاوره
ولی هنوز رویا نمیتونست صحبت کنه اگه
هم کاری داشته باشه روی کاغذ مینوشت
که انجام بدیم
کیوان : نمیدونم رویا مقصر منو میدونه
یا نه ولی نمیخواستم اینطور بشه چون
بلاخره خواهرم هست عذاب وجدان دارم
خب اونم باید داشته باشه دریا رو داشت
میکشت البته دست خودش نبود پیش
مشاورش که رفتم گفت که اتفاقی قبلاً
افتاده بوده منم گفتم نه بعداز فوت
پدرو مادرم کم کم اخلاق رویا عوض
شدش که داشت قاتل میشد
دکتر گفت صدای خود رویا رو بزن بیاد تا
باهاش حرف بزنم ، وارد اتاق شد و من
اومدم بیرون نمیدونم دکتر چی به گفت......
مدام با خودم فکر میکردم اگه تا آخر
عمرش نتونه حرف بزنه چی میشه
خدایا خودت به خیر بگذرون دست خودم
نبود داشتم گریه میکردم رفتم قدم زدم
که دریا زنگ زد گفت که....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
هدایت شده از _𝙀𝙎𝘼𝙇𝙏
شما:https://eitaa.com/112085770/5006عااااا یعنی هرروز پیش همید؟؟؟؟؟
💕
فرنوش:هرروز که نه بلاخره هرکدوممون سرمون شلوغه
آیدا:
Ch:https://eitaa.com/joinchat/1258948270C009ae025e4
هدایت شده از _𝙀𝙎𝘼𝙇𝙏
شما:عکستو میدی ؟
💕
فرنوش:بریم بالا بعدد
آیدا:
Ch:https://eitaa.com/joinchat/1258948270C009ae025e4