هدایت شده از پنـٰاه|𝐩𝐚𝐧𝐚𝐡
در دنیایی که دل علی را شکستند خیری نیست..💔
#حضرتمادر•
⌞ @PANAHH_IR ⌝
هدایت شده از پنـٰاه|𝐩𝐚𝐧𝐚𝐡
=]shahid°•
مهربانترینوعزیزترینمن...🤍
#آقایِشهید•
⌞ @PANAHH_IR ⌝
.
علیروخونهخرابنکن ،
نروزهرا . .
انقدرهنگاهنکنمیخدرو ، زهرا !
انگاریخداروشکربهتریخانمم . .
فضهگفتبازخونهروجاروزدی ،
زهرا 💔 : ) !
.
.
علیروتنهانذارباغصههاش ؛
نروزهرا 💔 . .
یکمیبهفکراینبچههاباش !
نروزهرا 💔 . .
.
.
لااقلیکمبخندعلیبشهخوشحال . .
چندروزهدیگهبمونیمیشی۱۹سال !
حالاکهداریمیریقرارمونباشه :
ساعتسه ، روزعاشورا ، تهِگودال 💔 :)'!
.
.
باایننفساتآتیشمنزن ؛
آخرمبهمنگفتی ، چیدیدهحسن . .
پیرممیکنهفکررفتنت !
اینخونهدیگهخونهنمیشهبرامن 💔 :)'!
.
دوستآرمان:
وقتیدانشگاهقبولشدم، پدرمبهعنوانجایزه، برنامهیکسفرمشهدخانوادگیراتدارکدید.محرمسال 1398 شمسیبودکهپدرمازطرف اداره، هتلرزروکردوقراربودخانوادگی بهمشهدبرویم. همانایام، بادوستاندرحلقهچالش، مراسمسوگواریدرفضایپارک رازیبهراهانداخته بودیمومنوآرماندرایستگاهصلواتیخدمتمیکردیم. شبباهمهدوستانخداحافظیکردم وصبحفرداقراربودعازممشهدبشویم. همان شباتفاقیافتادکهمادرمنتوانستهمراهمابیاید. بهپدرمگفتم:حالاکهمادرنمیاد، ایرادی ندارهآرمان علیوردیروباخودمونببریم؟
...باآرماندونفریحرممیرفتیموساعتهادرصحنمینشستیم... یکیازدغدغههایآرمان، خریدنسوغاتیبرایبرادرش، محمدامین بود... خودشهمانگشترمیخواست. دربازاررضایک انگشترفروشیخوبمیشناختیم. بهآنجارفتیم. شایدبیشتراز 20 انگشترعقیقبهدست کرداماراضینبود. صاحبمغازهگفت: «یکانگشترعقیقدارمکهشناسنامهداره. قیمتشیکمگرونه، ولیفکرکنمنظرشماروجلب کنه». آرمانگفت: «اگهزحمتینیست بیارین». صاحبمغازهانگشتریروآوردکهرویآنحک شدهبود: «رافعالله رایتالعباس». آرمانازاینانگشترخیلیخوششآمدوآنراخرید. اصلاًیادماننبودکهآنروزتاسوعایحسینیاست.به حرمکهرفتیممتوجهاینمطلبشدیم. آرمانکهفهمیدروزتاسوعا، بهصورتاتفاقیانگشتریخریدهاستکهرویآنناممبارکحضرتعباسحکشده، اشکدر چشمانشحلقهزدواینانگشترراهدیهایازطرفحضرتابالفضل(ع) میدانست.
💔
روایت انگشتر ایشون
@RevayateAvini
ببینمیتوانیبمانی ، بمان ؛
عزیزمتوخیلیجوانی . .
بمان 🖤 : )))
@RevayateAvini