eitaa logo
"سَبْزِ حَرَمْ"؛
106 دنبال‌کننده
600 عکس
663 ویدیو
3 فایل
بسم رب الشهداء و الصدیقین. شروع روایت:«۱۴٠۵/۳/۲۱» پایان روایت:حتی بعد از شهادت ادامه دارد؛ کنجی سبز از حرم؛ 🌱 فرزند خاک (ابوتراب¹¹⁰) کپی؟! با یه صلوات برای ظهور آقا :) https://punz.ir/message/0AWlPIn تبلیغ:hajebi7zh@
مشاهده در ایتا
دانلود
دوست‌آرمان: وقتی‌دانشگاه‌قبول‌شدم، پدرم‌به‌عنوان‌جایزه، برنامه‌یک‌سفرمشهدخانوادگی‌راتدارک‌دید.محرم‌سال 1398 شمسی‌بودکه‌پدرم‌ازطرف اداره، هتل‌رزروکردوقراربودخانوادگی به‌مشهدبرویم. همان‌ایام، بادوستان‌درحلقه‌چالش، مراسم‌سوگواری‌درفضای‌پارک رازی‌به‌راه‌انداخته بودیم‌و‌من‌و‌آرمان‌درایستگاه‌صلواتی‌خدمت‌می‌کردیم. شب‌باهمه‌دوستان‌خداحافظی‌کردم وصبح‌فرداقراربودعازم‌مشهدبشویم. همان شب‌اتفاقی‌افتادکه‌مادرم‌نتوانست‌همراه‌مابیاید. به‌پدرم‌گفتم:حالاکه‌مادرنمیاد، ایرادی نداره‌آرمان علی‌وردی‌روباخودمون‌ببریم؟ ...باآرمان‌دونفری‌حرم‌می‌رفتیم‌و‌ساعت‌ها‌درصحن‌می‌نشستیم... یکی‌ازدغدغه‌های‌آرمان، خریدن‌سوغاتی‌برای‌برادرش، محمدامین بود... خودش‌هم‌انگشترمی‌خواست. دربازاررضایک انگشترفروشی‌خوب‌می‌شناختیم. به‌آنجارفتیم. شایدبیشتراز 20 انگشترعقیق‌به‌دست کرداماراضی‌نبود. صاحب‌مغازه‌گفت: «یک‌انگشتر‌عقیق‌دارم‌که‌شناسنامه‌داره. قیمتش‌یکم‌گرونه، ولی‌فکرکنم‌نظرشماروجلب کنه». آرمان‌گفت: «اگه‌زحمتی‌نیست بیارین». صاحب‌مغازه‌انگشتری‌روآوردکه‌روی‌آن‌حک شده‌بود: «رافع‌الله رایت‌العباس». آرمان‌ازاین‌انگشترخیلی‌خوشش‌آمدوآن‌راخرید. اصلاًیادمان‌نبودکه‌آنروزتاسوعای‌حسینی‌است.به حرم‌که‌رفتیم‌متوجه‌این‌مطلب‌شدیم. آرمان‌که‌فهمیدروزتاسوعا، به‌صورت‌اتفاقی‌انگشتری‌خریده‌است‌که‌روی‌آن‌نام‌مبارک‌حضرت‌عباس‌حک‌شده، اشک‌در چشمانش‌حلقه‌زدواین‌انگشترراهدیه‌ای‌ازطرف‌حضرت‌ابالفضل(ع) می‌دانست. 💔 روایت انگشتر ایشون @RevayateAvini
ببین‌می‌توانی‌بمانی ، بمان ؛ عزیزم‌تو‌خیلی‌جوانی . . بمان‌ 🖤 : ))) @RevayateAvini
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
علی ع سر در چاه میکرد و میگریست🥺💔 @RevayateAvini