eitaa logo
﴿صافات﴾
67 دنبال‌کننده
1هزار عکس
214 ویدیو
33 فایل
﷽ 🌱[تعجیل‌ڪُن ‌بہ‌خاطر‌صَدها هِزارچِشمـ^^ اےپاسُخ اَمّن‌یُجیبْ‌ها]♥️••• ♢ڪانال‌دیگمونـ‌:) Γمَلجَاء- !🕊 @MALJAE_DEL@alamdar1424 ♢شرایط‌کپےمون:) Γ @SHARAYET113 ‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
:)🌱💜 ^^... 💠 @Emame_ASR 💠
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
😊**|امشب رمان داریم|**😊
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
🔥 . . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چہ خوب میشد اِمشَبــ... با چنیدن هر صدای ترقہ اے یہ "الہم عجل لولیک الفرج بگیم"☺️ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 💥 💠 @Emame_ASR 💠
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
✍ حال دنیا خوب نیست! گرفتاری و غم، ترس و اضطراب، ظلم و فساد... گلوی دنیا را می‌فشارد. و در این میان همه‌‌ی دلها و فکرها، در جستجوی منجی بشریت و موعود همه ادیان اند... باید همه برای آمدنش دعا کنیم... 🤲 وعده‌ی ما برای دعای دسته جمعی؛ | لحظه‌ی تحویل سال ۱۳۹۹ | (سالروز شهادت امام موسی کاظم "ع") ❌نشر حداکثرے❌ 💠 @Emame_ASR 💠
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
May 11
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
لطفا همه تو این کمپین شرکت کنید🙏🏻🌹❤️
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
9 اول سلام... به این فصل خوش اومدی... 🌹 بذار ادامه ماجرارو بهت بگم... وقتی پلیس نتونست مدرکی ازم پیدا کنه موقتا قانع شدن منو با سند آزاد کنن تا اگه مدرکی به دست آوردن دوباره بیان دستگیر م کنن... بخاطر همین بابام از گرگان اومد اراک تا سند خونه داییم رو بذاره تا موقتا بیام بیرون... بابام کلا آدم بی خیالیه اما یه چیزی که خیلی برام عجیب بود همین قضیه بود که وقتی اومد سند گذاشت تا آزادم کنه اصلا هیچی بهم نگفت... 😞 🔥من انتظار داشتم بزنه تو گوشم و سرویسم کنه اما از بس استرس گرفته بود کل صورتش پف کرده بود و شبشم همش میگفت رضا تو بازداشتگاه چجوری سر میکنه... اخه گرماییه و اونجا براش کولر نمیزنن... 😔 یکی از دلایلی که بابام هیچی بهم نگفت میدونی چی بود ؟ به نظرم دلیلش این بود که خودشم درک درستی از این محیط ها داشت... بابام سه سال اسیر بود و تو بغداد اسیر صدام حسین بود... 😞 بخاطر همین وقتی فهمید یه همچین اتفاقی برام افتاده انگاری یاد اسارت خودش افتاده بود... 😭😭 خالصه بعد کیلومتر ها رانندگی رسیدیم خونه و من بلافاصله رفتم تو اتاقم... ☑️کلا هیشکی نمیدونست چکار کردم ... فقط میدونستن یه چیزی شده که من گرفتار شدم. از اونجا بود که من شروع کردم به پوست اندازی... 👆🔰🔰 تو کما رفته بودم انگار... کلا هنگ بودم... یه حس خالی شدن داشتم. انگاری دیگه هیچی برام مهم نبود... ❌ ساعت ها میشستم و یه گوشه اتاق رو نگاه میکردم. 📵تموم خط هامو شکونده بودم و رسما با همه کس و همه چی کات کرده بودم... منی که همش با ماشین بیرون بودم و فوق العاده رفیق باز بودم اما یهو احساس بی میلی به همه چیز و همه کس پیدا کردم... دستنویس های 💠 @Emame_ASR 💠
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
10 اول تنها چیزی که دوست داشتم این بود که یکی برام از 👈خدا بگه... دوست داشتم از👈 خدا بشنوم. 🔍💻همش تو گوگل سرچ میزدم خدا کجاست. خدا چکار میکنه خدارو کی درست کرده خدا چیه خدارو کی آفرید خدا مال کجاست خدا مال کیاست... 🤔🤔 همه چیم شده بود خدا... حس کردم ته خطم... شایدم پایین تر از ته خط. هیچی برام مهم نبود... همه میگفتن رضا بیا بیرون میگفتم نمیام. 😕 تو اتاقم بودم و اصلا بیرون نمیرفتم. برام وقت روانشناس گرفتن اما گفتم نمیام.... 🔴⭕️⭕️⭕️ هیچی برام مهم نبود. دم پنجره میشستم به آسمون نگاه میکردم و بالای پنج ساعت بهش خیره میشدم... ⏰ ✅این اتفاقات بین تاریخ ۲۱ مرداد تا ۳۰ مرداد سال ۱۳۹۳ رخ داده بود... متاسفانه خیلی حساس شده بودم و از صدای همه متنفر بودم. چند بارم با اعضای خانواده درگیر شده بودم که آرومتر حرف بزنن. دوست داشتم هیشکی حرف نزنه و همه ساکت باشن.... نمیخوام بگم افسرده بودم ... نه...من فقط دوست نداشتم کسی حرفی بزنه چون همه جوره به ته خط رسیده بودم. عین یه تیکه گوشت افتاده بودم گوشه خونه و حتی حوصله نداشتم تا سر کوچه برم. فقط تنها چیزی که دوست داشتم این بود که یکی برام از بگه... 💟بزرگترین چیزی که آرومم میکرد قرآن بود... فقط دوست داشتم قران بخونم... همه چیم شده بود قرآن و خدا. هر حرفی جز خدا ناراحتم میکرد... دوست داشتم از خدا بگم و بشنوم. دستنویس های 💠 @Emame_ASR 💠
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
۲۸ اسفند ۱۳۹۸