eitaa logo
جهاد روشنگری "سمعب"
642 دنبال‌کننده
465 عکس
1.9هزار ویدیو
27 فایل
سلام‌علیکم در این کانال پیام‌های متنی، صوتی و تصویری فرهنگی، سیاسی و اجتماعی تقدیم شما می‌گردد. و من‌الله‌التوفیق ۰۹۲۲۶۷۳۴۲۷۷
مشاهده در ایتا
دانلود
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 سردار رادان: در جریان درگیری یگان تکاوری پلیس با بالگردهای آمریکایی و انهدام آ‌ن‌ها اسنادی به دست ما رسیده که مشغول رمزگشایی آن هستیم. 🇮🇷 @PW_GHH @EMTEDADEKARBALA 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹اتفاقی خاص در مزار یکی از شهدای مظلوم میناب. 😭😭😭🖤🖤🖤🥀🥀 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
رؤیا... کورمال کورمال دستم را روی زمین می‌کشم. پلک‌هایم گویی به هم چسبیده‌اند. چشمم را نصف و نیمه باز می‌کنم و دنبال ردی از نور صفحهٔ گوشی می‌گردم. زیر مبل است. دستم کش می‌آید. بی‌اختیار دکمهٔ ولوم را فشار می‌دهم تا صدای اذان قطع شود. یاغی نیستم؛ اما تا بخواهم از جایم بلند شوم چند دقیقه‌ای طول می‌کشد. در زمینهٔ ذهنم صدایی بلند و بلندتر می‌شود: «تو رستم تهمتنی؛ بزن که خوب می‌زنی، بزن که خوب می‌زنی...». صدا جوری توی سرم می‌نشیند و اکو می‌شود که انگار مهدی رسولی با آن اداهای خاص مداحی‌اش بالای سرم روی مبل نشسته است. یک لایه از پتو را زیر سرم جمع می‌کنم و سعی می‌کنم به خواب و خلسه‌ام ادامه بدهم. «به دست قدرتمند مااا، قدرت پوشالی شکست؛ خیال دنیا راحت که...». کمی سرم را می‌خارانم و رویم را برمی‌گردانم تا شاید حسین طاهری بی‌خیال شود و دست از سرم بردارد. کنار که نمی‌رود، هیچ؛ این‌بار سخنگوی قرارگاه خاتم‌الانبیاء هم کنارش می‌ایستد و با هم «و ما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» می‌خوانند. گیری کرده‌ایم. خواب‌مان با رجز است و بیداری‌مان با حماسه! می‌دانم وقت نماز است اما نمی‌دانم چرا مقاومت می‌کنم و پتو را روی سر می‌کشم. «با توام، با تو؛ با تو ای...». صدای ملائک را با لحن ابوذر روحی می‌شنوم که دارند برای خواندن نماز صدایم می‌زنند. با توام، با تو، پاشو نماز بخون... از بین تمام واژه‌های مربوط به مسلمانی، تنها به یاد «اسلام‌آباد» می‌افتم. سعی می‌کنم با گفتگو ده دقیقه زمان بخرم و قدری بیشتر بخوابم. خیلی زود به بن‌بست می‌رسم و مذاکره به‌هم می‌خورد. متوجه می‌شوم که با شیطان حرف زده‌ام، نه ملائک! ابوذر روحی به انتهای بند رجز می‌رسد و با تاکید می‌خواند «تو غلط می‌کنی...» و گویی ملائک هم هم‌زبان با او می‌خوانند: «تو غلط می‌کنی!». خواب‌آلوده لبخند می‌زنم و پهلو به پهلو می‌شوم. «میدان با تو؛ خیابان با ما...». احساس می‌کنم جمعیت پایین ساختمان ایستاده‌اند و شعار می‌دهند. لا اله الا الله‌ی می‌گویم و پاهایم را جمع می‌کنم. هنوز خواب از سرم نپریده است. ترافیک رجزهایی که توی ذهنم جابجا می‌شوند، شبیه به کشتی‌های‌ مضطربی‌ست که پشت تنگهٔ هرمز منتظر جواز ورود و خروج ایستاده‌اند. «می‌جنگم برات وطن وطن...». صدای حاج محمود با تصویری که از او در ذهنم پلی می‌شود هم‌خوان نیست. تصویر دویدنش را در حسینیهٔ امام در شبی که آقا صدایش زد تا بگوید «ای‌ ایران بخوان» و حاج محمود با سر دوید و رسیده، نرسیده، کاغذ و عینکش را پرت کرد روی زمین، با چشمِ بسته مرور می‌کنم. بی‌اختیار چشمهٔ اشکم می‌جوشد و چکه‌چکه از لای پلک‌های بسته‌ام بیرون می‌زند. خواب از سرم می‌پرد. پیش از آن‌که بلند شوم، مقداری در خودم جمع می‌شوم و مویه می‌کنم. مثل همیشه که تا قد و قامت آقا را می‌دیدم، قربان صدقه‌اش می‌رفتم، بی‌اختیار می‌گویم «دورت بگردم». دور قد و بالایت بگردم. کجا رفتی یکهویی؟! ما که هنوز چشم‌انتظاریم تا محافظ‌ها پردهٔ آبی حسینیه را کنار بزنند و بی‌عصا قدم بگذاری بالا. لبخند بزنی. برای‌مان دست تکان بدهی. چشم بچرخانی و محبتت را با همه قسمت کنی. جمعیت یک‌صدا شعار بدهند. جوان‌ترها کف دست‌شان را که با خودکار نوشته‌اند «جانم فدای رهبر» رو به دوربین بگیرند... دورت بگردم آقاجان. آخر تا کی خوددار باشیم و چقدر دم نزنیم؟! از بس بغض‌مان را قورت داده‌ایم غمباد گرفتیم. باشد؛ قبول. قول داده‌ایم که نگذاریم دشمن‌شاد شویم. دلت امن که نمی‌گذاریم. اما تو بگو پس ما کی می‌توانیم یک دل سیر گریه کنیم؟! دلتنگ محرم شده‌ام. نوحهٔ محسن محمدی‌پناه اوج می‌گیرد و بر همهٔ صوت‌های توی سرم غالب می‌شود: رویا یعنی دوباره حسین/ می‌آید خورشیدی از تبار حسین... عضو شوید: (کمی کافر.../ شعر و گاه‌نوشت‌های مصعب یحیایی) 🟢@yahyaei_m 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟠داستان های رضوی 📙داستان اول 🔸داستانِ حیدرقلی، پیرمرد نابینایی که از امام رضا(ع) امان‌نامه جهنم گرفت... 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
35.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴تلویزیون اسرائیل: تکنسین‌های نیروی هوایی اسرائیل برای ایران جاسوسی می‌کردند و اطلاعات فوق‌محرمانه جنگنده‌هایی مثل F-15 را در اختیار مأموران ایرانی قرار داده‌اند ✅ کانال اخبار 20:20👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1009123330C77a0be6d1a 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
تجربه یک برای برگزاری مراسم: گلزار شهدا 🌷 ❤️در روز تولد شهید جــــواد عــالی نــــــژاد شهید جنگ رمضان🇮🇷 «امروز تولد شهید عزیز بود. صبــــــح با قرائت سوره فتــــــح، دعای توسل و دعای چهاردهم مهمانش شدیم. زائران هم تبریک می‌گفتند، شیرینی و چـــای می‌خوردند. و می‌پرسیدند: شمــــــا خواهران و خانواده شهید هستید؟ بله. همه‌ی ما خواهران شهدائیم. کیک و شیرینی تولد شهید هم باعث شادیِ دلِ فرزندان پاکبانِ گلزار شد.» ✍ خانم عبدالشاهی 📍 بوشهر 🔹@pedariran🔹 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وقتی خبرها شفاف به مردم نمی رسد؛ کنش در میدان مهم‌تر از تحلیل می‌شود حجت‌الاسلام /برنامه ثریا شبکه یک/۲۸فروردین ۱۴۰۵ 🔹از مردم در صحنه یک خواهش دارم؛ بر سر متقن‌ها بایستید. تنگه هرمز یکی از آن هاست[باید آن را مطالبه کنید]. 🔸وقتی خبرها روشن و شفاف به مردم نمی‌رسد، کنش میدان بهتر از تحلیل‌ می‌تواند بر میدان تاثیر بگذارد. ☑️ @m_ghanbarian 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حاج منصور ارضی از دلتنگی برای رهبر شهیدمان خواند @Farsna 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥کنایه طنزپرداز آمریکایی به دلیل مضحک هگست برای برکناری وزیر نیروی دریایی مایکل کوئستا: 🔸چطور می‌شود کسی را مسئول ارشد اجرای عملیات محاصره دریایی علیه ایران است را در میانه عملیات عزل کنی؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کانال شهید جمهور 👇👇 @shahid_joomhour 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
امام شهید.mp3
زمان: حجم: 4.8M
🔻امام شهید نوا: حاج احمد موحد شاعر: سیده‌اعظم حسینی تنظیم و تدوين: محمد عسکری ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1
🔻پلیس‌ها راحت نمی‌توانند ورار کنند و اشک‌شان را با سرآستین‌شان خشک کنند و یک کلام بگویند دلشان تنگ شده است. پلیس‌ها مسلح می‌شوند، داد می‌زنند، دنبال متهم می‌گردند. اما دلتنگی که سلاح سرد نمی‌شناسد مخصوصا اگر برای یک پلیس زن باشد.
🔻او مثل من نبود هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم با یک سرهنگ نیروانتظامی دوست بشوم. پلیس‌ها برایم عین یک ماشین بودند همیشه؛ دقیق و سرد و بی‌عاطفه. به‌واسطهٔ یک پروژه، با هم آشنا شدیم. کوهی از صلابت در عین حفظ لطافت زنانگی‌اش. اگر فراغتی از کار و خلوتی دست می‌داد، از عملیات‌ها و اغتشاش و درگیری‌هایی که تجربه کرده بود برایم تعریف می‌کرد. از این‌که چقدر آدم وحشی و نااهل دیده و از صدفرسخی بوی تعفن‌شان را حس می‌کند. یک بار به شوخی گفتم بعد اتمام پروژه باید کتابتو بنویسم. خندید و با تواضع جواب داد: این همه شهید هست که کتابشون چاپ نشده. من چیکاره‌ام؟ چند روز پیش جلسه‌ای داشتیم و تا برسد کمی طول کشید. دوماهی می‌شد کار خوابیده بود به‌خاطر جنگ و با هم ملاقاتی نداشتیم. خبرش را داشتم که این مدت از خانه‌اش تکان نخورده و چسبیده به پایگاه که مثل نقل و نبات، موشک‌بارانش می‌کردند. داخل اتاق جلسه که شد، خبری از آن آدم بشّاش همیشگی و پرانرژی نبود. مثل آدمی شده بود که بیماری سختی گرفته است. روی صندلی‌اش نشست و اینقدر فضا سنگین شد که مدیرعلمی، بحث کار را بیخیال شد و شروع کرد به احوالپرسی کردن و پرس و جوی ایام جنگ. در کمال ناباوری کلماتش اینبار هیچ رمقی نداشت. یکهو با عصبانیت و انگار پروسهٔ بازجویی‌اش به بن‌بست رسیده باشد گفت: _کی گفته ما پیروز شدیم؟! ما چیو دادیم و چی گرفتیم؟ چرا عرضه نداریم انتقام بگیریم و... تخت‌گاز می‌رفت. همه شوکه شده بودیم سعی کردم سرم را توی کاغذهام کنم که فشار فضا حالم را بد نکند. یکی از فرماندهان قدیمی جنگ که از قضا او هم توی جلسه بود شروع کرد به ایراد استدلال و فکت تاریخی و تحلیل اوضاع... مابقی اعضا هم هر کدام تقابل به‌حقی با او کردند. او اما پس نمی‌رفت. انگار داشت توی آتشی می‌سوخت. نه ما حرف او را می‌فهمیدیم نه او حرف ما را. می‌گفت: وقتی می‌تونن رهبر ما رو مثل آب خوردن بزنن، یعنی دست برتر رو اونا دارن. وقتی نمی‌تونیم انتقام رهبرمون رو بگیریم یعنی شکست خوردیم... و باز با حالت‌ گُر گرفته ادامه داد: _آسمون مال خودشونه. باید پایگاه رو ببینید. نابود شده. اصلا بشه. همه چی نابود بشه. من حاضر بودم کل کشور با خاک یکسان بشه اما رهبرم بمونه. همه شاخ‌مان درآمده بود و اصلا دیگر حرفی برای کسی نمی‌آمد. شک ندارم حتی خودش هم حرف‌هاش را باور نداشت. توی جنگ دوازده روزه یک بار هم اثری از ترس و غم توی چهره‌اش ندیده بودم. حتی می‌گفت دخترش توی این مدت اینقدر عاشق کشور شده که گفته فکر خارج رفتن را برای همیشه از سرم بیرون می‌کنم. حالا نشسته بود و همینطور اشک می‌ریخت. حرف‌هاش چنگ به دلم انداخت. دلم تکان خورد یکهو. وسط جلسه از آن سر میز چشم دوختم بهش و گفتم: _دورت بگردم... درسته... می‌فهمم چی میگی... او فقط همین را می‌خواست. دلتنگ بود. زندگی برایش بدون همان یک نفر مثل دنیای بدون هیچ‌کس‌ شده بود. او مثل من نبود. پلیس‌ها راحت نمی‌توانند ورار کنند و اشک‌شان را با سرآستین‌شان خشک کنند و یک کلام بگویند دلشان تنگ شده است. پلیس‌ها، مسلح می‌شوند، داد می‌زنند، دنبال متهم می‌گردند. اما دلتنگی که سلاح سرد نمی‌شناسد مخصوصا اگر برای یک پلیس زن باشد. آرام شد، استکانش را از توی کیفش درآورد و با دیسیپلین خاص خودش چای ریخت و بدون قند سر کشید. جلسه با یک ساعت تأخیر شروع شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • مـــــارِد • رسانهٔ هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان بوشهر | @mared_bu | 🇮🇷 🇮🇷به جهاد روشنگری "سمعب" بپیوندید.👇 https://eitaa.com/SAMAB1