eitaa logo
- سِدنا
308 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
271 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌دانم که تو دنیای خودت را داری؛ دنیایی که احتمالا رنگ غالبش آبی است و در گوشه‌اش، یک پیانو در حال نواختن یک آهنگ روسیِ قدیمی و غمگین اما زیباست. دنیا را تو آن‌طور می‌بینی که شاید کمتر کسی ببیند؛ با لنز دوربینت، به دنبال آن لحظه‌ی طلایی در میان غروب می‌گردی و با نگاهِ هنرمندت، حتی در سکوتِ یک جنگل، از آن "معنایی" پیدا می‌کنی که صادق هدایت با تمام وجودش جستجو می‌کرد. امیدوارم در سال جدید زندگی‌ات، هر روز مثل یک تابلوی نقاشیِ بی‌نقص باشد که رنگ‌هایش را خودت انتخاب کرده‌ای. ‌ «تولدت مبارک، ستاره‌»
- عقدِ نور آن شب، آسمان مدینه، پرده‌ای از حریرِ یاسی بر افق کشیده بود و ستارگان، شمع‌هایِ روشنِ عروسیِ آسمانی بودند. هوا از عطرِ گل‌هایِ وحشی و رایحه‌ی مشکِ خانه‌ی کوچکِ پیامبر (ص) مشامِ جان را نوازش می‌داد. سکوتیِ سنگین، اما پر از امید، فضای خانه را فرا گرفته بود؛ سکوتی که تنها با صدایِ آرامِ نفس‌هایِ منتظر، شکسته می‌شد. حضرت علی (ع)، آن شیرِ خدا، با وقاری که کوه‌ها را نیز به لرزه درمی‌آورد، در آستانه‌ی در ایستاده بود. قبای ساده‌ی او، بر تنِ او، شکوه و جلال پادشاهیِ فرشتگان را داشت. چشمانش، دریایی از آرامش و عشق بود که تنها در عمقِ نگاه فاطمه (س) غرق می‌شد. قلبش، نه از ترس، که از هیجانِ وصل معشوقِ حقیقی، به تپش‌هایِ عمیق و سنگینی می‌افتاد. داخلِ خانه، حضرت فاطمه (س)، بانویِ دو عالم، مانند گلِ یاسی که صبحِ بهار بر سرِ شاخه‌ای، با شرمی شیرین و نازِ پاکدامنی، نشسته بود. چهره‌اش، نورانی‌تر از ماهِ شبِ چهارده بود و دستانِ کوچک و ظریفش، با نگرانیِ عاشقانه، ضامنِ لباسِ ساده‌اش را گرفته بود. او، منتظرِ لحظه‌ای بود که سرنوشتش، با اراده‌ی خداوند، گره بخورد. اولین خطبه عقد و پیوند نورها در آن روز، توسط راحیل در آسمان‌ها خوانده شد و فرشتگان شاهد عقد مبارک‌شان بودند. و امّا دومین که توسط رسول محبوب خدا، حضرت محمد (ص) خوانده شد. درحالی که انصاریان و مهاجران در خانهٔ پیامبر جمع شده بودن و فرشتگان پارچهٔ سفید را بالای سر مبارک حضرت فاطمه (س) و حضرت علی (ع) گرفته بودند، پیامبر صلی الله علی و واله و صلم خواند: «الحمدلله المحمود بنعمته، المعبود بقدرته، المطاع لسلطانه، المرعوب من عذابه المرغوب الیه فیما عنده النافذ امره فى سمائه و ارضه، الذى خلق الخلق بقدرته و میزهم بحکمته و احکمهم بعزته، و اعزهم بدینه و اکرمهم بنبیه محمد ثم ان الله عز و جل قد جعل المصاهره نسبا لاحقا و امرا مفترضا نسخ بها الاثام و اوشح بها الارحام و الزمها الانام فقال عز و جل و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و کان ربک قدیرا فامر الله یجرى قضائه و قضائه یجرى الى قدره و قدره یجرى الى اجله فلکل قضاء قدر و لکل اجل کتاب یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام‌الکتاب. ثم ان الله تعالى امرنى ان ازوّج فاطمه من على و قد زوّجتُه على اربعماة مثقال فضة، ارضیت یا على؟ فقال على: رضیت عن الله و عن رسوله، فقال (ص) جمع الله شملکما و اسعد جدکما و بارک علیکما و اخرج منکما کثیراً طیباً....» در آن لحظه‌ی ناب، زمان ایستاد. گویی تمامِ کائنات، نفس می‌کشیدند تا این پیوندِ مقدس را ببینند. در همان لحظه‌ی گفتنِ «نعم»، گویی پرده‌ای از آسمان کنار رفت. نورِ بی‌پایان، از عرش سرازیر شد و خانه‌ی کوچک را پر کرد. فرشتگان، با شادیِ سیلاب‌وار، فرود آمدند و تکبیرِ «اللهُ أَکْبَر» را سر دادند. صدایِ تکبیرِ فرشتگان، با صدایِ تسبیحِ فاطمه (س) و ذکرِ علی (ع) آمیخت و ملودیِ ازدواجِ ابدی را آفرید. میکائیل، با دستانِ پر از گل‌هایِ بهشتی، بر خاک سجده کرد و دعایِ برکت خواند. جبرئیل، با بال‌هایِ نورانی، بشارتِ وصلِ دو عاشقِ قدسی را به گوشِ زمین رساند. اسرافیل، صورِ حیات را نواخت و روحِ عشق، در کالبدِ این پیوندِ مقدس، دمیده شد. و در آن لحظه‌ی طلایی، وقتی دستِ علی (ع) به دستِ فاطمه (س) رسید، گویی زمین و آسمان، در یک لحظه، یکی شدند. نه مردی و زنی، که دو فرشته‌ی زمینی، در آغوشِ عشقِ الهی، به هم پیوستند. این، آغازِ دورانِ ولایت بود و پیوندی که تا قیامت، راهنمایِ بندگانِ خدا خواهد بود. و خداوند در آن لحظه، فرمود: «این پیوند، پیوندِ نور با نور است؛ آغازِ داستانِ عشقِ جاودانه.» -
هدایت شده از June 9
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاوی اسپویل مانی هایست
به شدت نیاز دلم برم توی تیک تاک و کلی ادیت از مانی هیست و برلین ببینم
به بادوم زمینی توی عربی میگیم « لوز بحر».
احساس تنهایی شدید میکنم. حس میکنم هیچکس نمیخواد دور و ورم باشه و همه هرکاری میکنن تا ازم دور بشن. حس میکنم آدم نچسبی‌م، به دردنخورم، بی‌مزه‌م. هیچکس با من نمیتونه خوش بگذرونه. هیچکس نمیتونه با من وقت بگذرونه، اصلا هیچکس دوست نداره که با من وقت بگذرونه. حس میکنم وسط یک جمعی نشستم که همه دارن گروهی و دوتایی باهم بلند صحبت میکنن تا صدای همو بشنون و میخند. منم اون وسط روی مبل کز کردم چون کسی باهم همصحبت نمی‌شه، کسی دلش نمیخواد. یا شاید هم همون دختربچه‌ایم که توی مهدکودک به جای بازی با بقیه تنهایی روی پله نشسته. نمیدونم. هرچی هستم، همونی هستم که توی تمام ( بخونید مهم‌ترین) موقعیت‌های زندگیش تنها بود.