عاشق چشماتم. اونا منو توی خودشون غرق میکنن. هرجا خسته و حیران بودم خودمو انداختم توی چشمات، چشمات برام مثل عبای مامانم میمونه، که هروقت گُم شدم توی دنیای خودم، خودمو لاشون گم کردم. کاش چشمات تا ابد برای من بودن...
به وقتِ چارِ عصر آمد، جهان آرامتر میشد
دل از تکرارِ نامش باز هم دیوانهتر میشد
دو چشمِ قهوهایاش، قصهای از مهر میخواند
نگاهش هر کجا میرفت، آنجا خانهتر میشد
لبِ خندانِ او، بیهیچ شعری معجزه میکرد
زمستانِ دلم با یک تبسم، تازهتر میشد
سیاهیِ تنِ آن جامه، بر قامت چه میزیبید
که شب با دیدنش از خویش هم افسانهتر میشد
بلندای وجودش را به شوقِ خویش میدیدم
سرم تا آسمانِ شانههایش رهسپر میشد
مرا در بر گرفت و گرمیِ آن لحظه را دیدم
زمان از شرم، پشتِ ثانیهها بیخبر میشد
کنون هر روز، چون عقربه بر چار مینشیند
دلم در انتظارِ آن قرار، آوارهتر میشود.
#امضاء - دومین روز مرداد ماه ٤٠٥.