هدایت شده از - سِدنا
من؟
من بهشدت آدم خانواده دوستیام و خانواده برام یک مرز خاصی داره. درعین سنتگرایی به مدرنیته بودن هم علاقه دارم. عاشق رنگهای شادم ولی نمیدونم چرا اکثر لباسام طیف تیره دارن. عاشق ثبت لحظات کوتاه و گذرای زندگیمم، حالا چه با متن باشه و چه با عکس و کلیپ. درس خوندن یکی از تفریحات موردعلاقهمه. عاشق دونستن چیزهای جالب و چیزهایی که بقیه دنبال نمیکنن. آهنگ گوش دادن رو دوست ندارم اما توی لیست آهنگام همه نوع آهنگ هست. توی لباس پوشیدن از مدل خاصی تبعیت نمیکنم ولی توی شهرمون همیشه عبا میپوشم، بقیه جاها هم همه نوع استایلی رو امتحان میکنم ولی ترجیح لباسهای پوشیده و بلنده. نه گیاه خوارم و نه گوشت خوارم، نه فقط فست فود میخورم و نه فقط غذای سنتی. نه اجتماعی و نه منزویم، بیرونمو میرم خلوتمو هم میکنم. برونگرای شدید نیستم درونگرای شدید هم نیستم. نبستاً میانگرا.
خودمو با پوست گندمیم، قد کوتاه و همهچیم دوست دارم، چون این منم.🐈⬛️🪞
هدایت شده از - سِدنا
دلم میخواد یک روز باهات زندگی کنم. با تو از خواب بیدار شم. با تو صبحونه بخورم. با تو فیلم ببینم. با ناهار درست کنم و بخوریم. با تو ظرفا رو بشورم. با تو، باتو، انگار با تو هرکاری قشنگه عزیزم. تو کی هستی؟ چجوری اینطوری هستی؟
چطوری میتونی کاری کنی که من حتی با تصور کردنت لبخند بزنم؟ چطوریه که خوردن نوک دستات به پوستم کلی امید بهم تزریق میکنه؟ این قدرت توئه یا قدرت دوست داشتن؟
بابا میگفت: «چقدر از فوت بابایدو بگذره، غم هم کمتر شروع میکنه به نشون داده شدن. دیگه از صبح تا شب گوشه غم نمیگیری، نه. از صبح تا شب اتفاقا شروع میکنی خودتو درگیر کردن، برخلاف روزهای اول که نای بلند شدن نداری، امّا اینقدر خودتو درگیری میکنی که آخرش وسط سوپری درحال حساب کردن، غم چیره میکنه و تو اون وسط میشینی و گریه میکنی..»
حق با بابا بود.
من عزیزترین آدم زندگیم بابایدو بود، و البته هنوزهم هست. ولی بعد فوتش که زیاد گریه نکردم - در واقع وقت نداشتم - بقیه میگفتن: «تو چطوری میتونی گریه نکنی؟ حیف اون همه محبتی که به تو کرد. مثلا تو عزیزترین نوهش بودی..» امّا هیچکس توجه نکرد که من هفت روز کمرم شکست و توی گلوم سرطان بعض پدیدار شد، ولی نمیتونستم بشینم و گریه کنم چونکه خالههام همه شکسته شده بودند، برای هیچکاری روشون باز نمیشد. نوهها همه کوچیک بودن. مامایدو داشت سوگ بیوه شدنشو میکرد. و تنها کسی که میتونست به کارهای فاتحه رسیدگی کنه من بودم و دخترخالهم.
این مدتهام راسیتش، تازه من دارم با شوک نبود بابایدو روبه میشم.. اصلا بعضی وقتا که میرم خونشون و میبینم سرجای همیشگیش نیست تعجب میکنم، تا اینکه مامایدو رو میبینم کخ مشکی پوشيده... این چند روزه گریههام تازه شروع شدن. امِا مشکل اینجاست که بد موقع شروع میشن. مثلا وسط تعریف کردن یه اتفاق بامزه، یا غذا خوردن، بند کتونی رو بستن...
احساس تنهایی میکنم. حس اینکه دیگه کسی رو ندارم تا ابد دوستم باشه، بدترین حسه. کاش بابایدو - تنها دوست ابدیم - زنده بود. من واقعا دلم براش تنگ شده.. ولی چقدر خوشحالم که امشب امد به خوابم و بغلم کرد.