- سِدنا
در روز عاشورا مدینه هم کربلا بود.
در موضوع «عاشورا» توجه اکثراً روی کربلا
هستش، پس بیاید یکم درمورد مدینه توی
روزی عاشورا [و قبلاز اون] صحبتی کنیم.
#خوندنی
- سِدنا
در موضوع «عاشورا» توجه اکثراً روی کربلا هستش، پس بیاید یکم درمورد مدینه توی روزی عاشورا [و قبلا
چه کسانی از دوستان و فامیل امام حسین،
همراهشون نرفتن؟
برخی همسران امام حسین و کودکانشان، دختر امام حسین [فاطمهالعلیله*]، حضرت امالبنین، همسر حضرت زینب و..
- سِدنا
چه کسانی از دوستان و فامیل امام حسین، همراهشون نرفتن؟ برخی همسران امام حسین و کودکانشان، دختر امام
*فاطمه العلیله یکی از دختران امام حسین
هستش که بخاطر بیماری[علیله] به همراه
ایشون نرفتن و دست فامیل نزدیک سپرده
شد.
- سِدنا
چه کسانی از دوستان و فامیل امام حسین، همراهشون نرفتن؟ برخی همسران امام حسین و کودکانشان، دختر امام
چرا نرفتن؟ کجا موندن؟
دلیل نرفتنشان، دستور امام است.
همسر حضرت زینب، عبدالله بن جعفر برای اداره برخی امور،
فاطمه العلیله به دلیل بیماری،
فاطمه بن حزام، حضرت ام البنین هم به چند دلیل عازم سفر با کاروان امام نشد:
• مُسن بودن • اداره امور در بین زنان
• صدای حقیقت باشد اگه کاروان امام دگر باز نگشت..
- سِدنا
چرا نرفتن؟ کجا موندن؟ دلیل نرفتنشان، دستور امام است. همسر حضرت زینب، عبدالله بن جعفر برای اداره برخ
وقتی خبر شهادت مردان بنی هاشم و یارانشان را به حضرت امالبنین دادن، فقط پرسید «حسین چه؟ او را نیز به شهادت رساندن؟» میگفتن که عباست را کشتند میگفت «از حسین بگوید که امانت فاطمه بود».
خبررسانان از گفتن خبر شهادت امام هراس داشتن و فقط طفره میرفتند: عبارست را تیکه تیکه کردن، هر دستش مترها از هم دوراند. فاطمه تنها لحظه چشماشو بست و گفت «تمام عباس و پسرانم را برای حسین دادم. فقط بگویید حسینم چه شده است؟!»
و این یعنی: او خودش را به کربلا فرستاده بود، با چهار پارهتنش
نهجالبلاغه/ خطبه ۳۱
وَ إِنِ اسْتَوْحَشْتَ فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ
أَهْلِهِ، فَلَا تَسْتَوْحِشْ، فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ
اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعِهَا جُوعٌ، وَ رِيِّهَا
ظَمَأٌ.
وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ، أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ
مِنْ وَصِيَّتِي: تَقْوَى اللَّهِ، وَ الاِقْتِصَارُ عَلَى مَا
فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكَ، وَ الأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ
الأَوَّلُونَ، وَ السُّلُوكُ فِي سَبِيلِهِمْ...
فرزندم! اگر در راه هدایت، احساس تنهایی
کردی بهخاطر کم بودن اهلش، نترس!
زیرا مردم گرد سفرهای جمع شدهاند که
سیر شدنش گرسنگی است، و سیراب
شدنش تشنگی...
ای پسرم! دوستداشتنیترین چیزی که در
وصیتم به تو میسپارم این است:
تقوای الهی داشته باش، و به واجبات الهی
بسنده کن، و راه پیشینیان صالح را پیش
بگیر، و در مسیر آنها قدم بردار...
سلام قربان شما.
راستش نمیدونم چندبار این نامه رو تو ذهنم نوشتم و پاک کردم. نه اینکه حرفی نباشه… اتفاقاً حرف زیاده! مثلاً اینکه:
کجایی دقیقاً؟ آخه تو که نیومدی، ولی همهی سختیها انگار اومدن! ظرفا رو خودم شستم، دلمو خودم جمع کردم، خودم واسه خودم قهوه ریختم، خودم خودمو دلداری دادم…
خب حالا تو چی کار میکنی دقیقاً؟ نفس میکشی؟ رشد میکنی؟ گم شدی تو لوکیشن اشتباه؟ یا هنوز داری شرط عقلو سبکسنگین میکنی؟
ببین، من دختر قانعیام. نه کاخ میخوام نه کالسکه، فقط یه جفت چشم که وقتی بهم نگاه میکنه، انگار دنیا آروم میگیره، و یه شونه، برای وقتی که دنیا رو سرم خراب میشه.
اصلاً بیا یه قراری بزاریم: تو وقتی اومدی، من قول میدم دیگه غر نزنم چرا دیر کردی، فقط یه نگاه بندازم بهت، یه کم اخم کنم، بعد یواشکی لبخند بزنم و بگم: "بالاخره اومدی بیمعرفت." ولی اگه دیرتر بیای… خب دیگه خود دانی، ممکنه دست از انتظار بکشم و برم با یه گربه زندگی کنم که لااقل وقت غذا خوردن، قهر نمیکنه.
منتظرتم، ولی نه تا ابد. تا وقتی که هنوز دلم از نیومدنت نترکیده باشه.
تصدقت.⭐️