eitaa logo
- سِدنا
283 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
216 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
در روز عاشورا مدینه هم کربلا بود.
در موضوع «عاشورا» توجه اکثراً روی کربلا هستش‌‌، پس بیاید یکم درمورد مدینه توی روزی عاشورا [و قبل‌از اون] صحبتی کنیم.
- سِدنا
در موضوع «عاشورا» توجه اکثراً روی کربلا هستش‌‌، پس بیاید یکم درمورد مدینه توی روزی عاشورا [و قبل‌ا
چه کسانی از دوستان و فامیل امام حسین، همراه‌شون نرفتن؟ برخی همسران امام حسین و کودکان‌شان، دختر امام حسین [فاطمه‌العلیله*]، حضرت ام‌البنین، همسر حضرت زینب و..
- سِدنا
چه کسانی از دوستان و فامیل امام حسین، همراه‌شون نرفتن؟ برخی همسران امام حسین و کودکان‌شان، دختر امام
*فاطمه العلیله یکی از دختران امام حسین هستش که بخاطر بیماری[علیله] به همراه ایشون نرفتن و دست فامیل نزدیک سپرده شد.
- سِدنا
چه کسانی از دوستان و فامیل امام حسین، همراه‌شون نرفتن؟ برخی همسران امام حسین و کودکان‌شان، دختر امام
چرا نرفتن؟ کجا موندن؟ دلیل نرفتنشان‌، دستور امام است. همسر حضرت زینب، عبدالله بن جعفر برای اداره برخی امور، فاطمه العلیله به دلیل بیماری، فاطمه بن حزام، حضرت ام البنین هم به چند دلیل عازم سفر با کاروان امام نشد: • مُسن بودن • اداره امور در بین زنان • صدای حقیقت باشد اگه کاروان امام دگر باز نگشت..
- سِدنا
چرا نرفتن؟ کجا موندن؟ دلیل نرفتنشان‌، دستور امام است. همسر حضرت زینب، عبدالله بن جعفر برای اداره برخ
وقتی خبر شهادت مردان بنی هاشم و یارانشان را به حضرت ام‌البنین دادن، فقط پرسید «حسین چه؟ او را نیز به شهادت رساندن؟» میگفتن که عباس‌ت را کشتند میگفت «از حسین بگوید که امانت فاطمه بود». خبررسانان از گفتن خبر شهادت امام هراس داشتن و فقط طفره می‌رفتند: عبارست را تیکه تیکه کردن، هر دستش مترها از هم دوراند. فاطمه تنها لحظه چشماشو بست و گفت «تمام عباس و پسرانم را برای حسین دادم‌. فقط بگویید حسینم چه شده است؟!» و این یعنی: او خودش را به کربلا فرستاده بود، با چهار پاره‌تنش
نهج‌البلاغه/ خطبه ۳۱ وَ إِنِ اسْتَوْحَشْتَ فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ، فَلَا تَسْتَوْحِشْ، فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعِهَا جُوعٌ، وَ رِيِّهَا ظَمَأٌ. وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ، أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَيَّ مِنْ وَصِيَّتِي: تَقْوَى اللَّهِ، وَ الاِقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكَ، وَ الأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَيْهِ الأَوَّلُونَ، وَ السُّلُوكُ فِي سَبِيلِهِمْ... فرزندم! اگر در راه هدایت، احساس تنهایی کردی به‌خاطر کم بودن اهلش، نترس! زیرا مردم گرد سفره‌ای جمع شده‌اند که سیر شدنش گرسنگی است، و سیراب شدنش تشنگی... ای پسرم! دوست‌داشتنی‌ترین چیزی که در وصیتم به تو می‌سپارم این است: تقوای الهی داشته باش، و به واجبات الهی بسنده کن، و راه پیشینیان صالح را پیش بگیر، و در مسیر آن‌ها قدم بردار...
آناناس واقعا یک میوه خوشتیپ و خوشمزه‌ای هستش، الهی قربون موهات برم🍍
سلام قربان شما. راستش نمی‌دونم چندبار این نامه رو تو ذهنم نوشتم و پاک کردم. نه اینکه حرفی نباشه… اتفاقاً حرف زیاده! مثلاً اینکه: کجایی دقیقاً؟ آخه تو که نیومدی، ولی همه‌ی سختی‌ها انگار اومدن! ظرفا رو خودم شستم، دلمو خودم جمع کردم، خودم واسه خودم قهوه ریختم، خودم خودمو دلداری دادم… خب حالا تو چی کار می‌کنی دقیقاً؟ نفس می‌کشی؟ رشد می‌کنی؟ گم شدی تو لوکیشن اشتباه؟ یا هنوز داری شرط عقلو سبک‌سنگین می‌کنی؟ ببین، من دختر قانعی‌ام. نه کاخ می‌خوام نه کالسکه، فقط یه جفت چشم که وقتی بهم نگاه می‌کنه، انگار دنیا آروم می‌گیره، و یه شونه، برای وقتی که دنیا رو سرم خراب میشه. اصلاً بیا یه قراری بزاریم: تو وقتی اومدی، من قول می‌دم دیگه غر نزنم چرا دیر کردی، فقط یه نگاه بندازم بهت، یه کم اخم کنم، بعد یواشکی لبخند بزنم و بگم: "بالاخره اومدی بی‌معرفت." ولی اگه دیرتر بیای… خب دیگه خود دانی، ممکنه دست از انتظار بکشم و برم با یه گربه زندگی کنم که لااقل وقت غذا خوردن، قهر نمی‌کنه. منتظرتم، ولی نه تا ابد. تا وقتی که هنوز دلم از نیومدنت نترکیده باشه. تصدقت.⭐️
| فیلم ما
ما توی جنگ نمُردیم. ما توی دهه‌ای مُردیم که همه‌چی می‌دونستیم، اما هیچ‌کاری نمی‌کردیم. اسمشو گذاشتن عصر اطلاعات.. ولی انگار فقط یه عصر از خودمون خجالت کشیدن بود. خبر داشتیم. می‌دیدیم ظلم رو، دیدیم تبعیض رو ، دیدیم دروغ رو امّاکاری نکردیم. اسکرین‌شات گرفتیم، استوری کردیم، بعدش رفتیم دنبال موزیک جدید. قدیما وقتی یکی فریاد می‌زد، صدتا آدم می‌دویدن سمت صدا. الان یکی فریاد می‌زنه، ما فقط لایک می‌کنیم. ما توی زمانی زندگی می‌کنیم که «همه‌چیز می‌دونیم» ولی «هیچ‌چیز حس نمی‌کنیم». دلم می‌خواد گاهی یه قبیله‌ی بی‌خبر باشم که نمی‌دونه جهان چقدر خرابه.. ولی هنوز وقتی درد می‌کشه، ناله می‌کنه. نه این‌جوری که ما فقط ساکتیم، ولی مرده‌ایم. ما توی شلوغ‌ترین سال‌های تاریخ، بیشتر از همیشه تنها بودیم. هر کسی یه آواتار شد، یه شناسه، یه محتوای مصرفی. دیگه کسی توی چشم کسی زل نمی‌زد. حتی حرف‌هامون هم پشت چندتا اموجی قایم شد‌.ما اون‌قدر سرمون توی صفحه‌ها بود که نفهمیدیم واقعیت کِی تموم شد. کِی آدم‌ها به‌جای “دوستت دارم” گفتن، قلب فرستادن. کِی "نگرانتم" شد فقط سین شدن یه پیام بی‌جواب. کِی "مرسی که هستی" شد فقط یه کامنتِ عاشقانه زیر یه عکس. ما توی عصر اطلاعات نمُردیم. ما توی "غرق‌شدن در دانستنِ بی‌فایده" نابود شدیم. ما با مغزهای پر، ولی قلب‌های خالی رفتیم زیر خاک. نه از تیر، نه از زلزله، فقط از «بی‌تفاوتی». ولی شاید هنوز بشه برگشت. شاید اگه یه بار، فقط یه بار یه خبر رو نخونی، یه فاجعه رو استوری نکنی، فقط بلند شی، بری یه دست رو بگیری، یه گوش بشی برای یکی، شاید هنوز نشون بده که انسان بودن، فراتر از آگاه بودنه. ما هنوز وقت داریم تا تبدیل نشیم به آدم‌هایی که فقط "می‌دونن" و هیچ‌وقت "زندگی نمی‌کنن".