تمام خونههایی که بچه کوچیک دارن بعداز
به مدتی شروع میکنن به صحبت کردن به
زبون بچه. مثلا حسین، داداش کوچیکم[نقشبدل😃] دوتا کمیت به توی ذهنمه کوچیک/کم و بزرگ/زیاد، به مورد لولی میگه اَدا [باانگشتاشاینطورمیکنه🤏🏼] و به مورد دومی میگه اَتا [وبادستاشمقدارزیادروبازمیکنه👐🏼] حالا ما هروقت میخوایم صحبت کنیم همش میگیم ادا اتا و از اصطلاحات این فسقلی استفاده میکنیم :)))))))))))))))))
- سِدنا
تمام خونههایی که بچه کوچیک دارن بعداز به مدتی شروع میکنن به صحبت کردن به زبون بچه. مثلا حسین، داد
نقش بدل بود که در توضیح اسم قبلی میومد ؟ گیجم چرا
میبینید علم کشاورزی چقدر پیشرفت کرده؟ توت فرنگیها دارن شیرین میشن و بادنجونا دیگه مثل قبل تلخ نیستن، هر روز داره به حجم پرتقالها اضافه میشه و انگورها انگار دیگه مثل قبل هسته ندارن، انگار هستههای داخل انگور داره کمتر میشه و توی یهسریها اصلاً نیست.
- سِدنا
از امروزِ[دیگهبهرنگآبی] ۰۴ / ۴ / ۱۷
از امروزِ[فوقالعادهدرجوارخانواده*تعظیم]
۰۴ / ۴ / ۱۸
و روزها یکی پس از دیگری میگذرند، بیآنکه چیزی بگویند. مثل میهمانهایی که بیدعوت میآیند و بیخداحافظی میروند. ما مینشینیم، در اتاقی کهن با پنجرهای رو به هیچ، و به عبورشان نگاه میکنیم. گاهی نامشان را میدانیم: دوشنبهای که باران آمد، چهارشنبهای که دلمان تنگ شد، جمعهای که کسی نیامد.. اما بیشترشان بینام میگذرند. مثل سایهای که از دیوار رد شود. مثل خیالی که تا خواستی بگیریاش، بخار شد.
زندگی، شاید همین است: مجموعهای از روزهای رفته، خاطرات ناتمام، نَفَسهایی که دیگر برنمیگردند. هیچکس نیامد بپرسد: «حالِ آن پنجشنبهی بیخواب چه شد؟» یا «آیا هنوز به غروب آن شنبه فکر میکنی؟»
نه، همه در شتابند. اما من هنوز آنجا نشستهام. هنوز آن پنجره را دارم. هنوز به روزهایی فکر میکنم که رفتند و چیزی از خود جا نگذاشتند. جز یک حسِ عجیب، شبیه دلتنگیِ بیدلیل.
-هوشنگ ابتهاج🪴