- سِدنا
از امروزِ[دیگهبهرنگآبی] ۰۴ / ۴ / ۱۷
از امروزِ[فوقالعادهدرجوارخانواده*تعظیم]
۰۴ / ۴ / ۱۸
و روزها یکی پس از دیگری میگذرند، بیآنکه چیزی بگویند. مثل میهمانهایی که بیدعوت میآیند و بیخداحافظی میروند. ما مینشینیم، در اتاقی کهن با پنجرهای رو به هیچ، و به عبورشان نگاه میکنیم. گاهی نامشان را میدانیم: دوشنبهای که باران آمد، چهارشنبهای که دلمان تنگ شد، جمعهای که کسی نیامد.. اما بیشترشان بینام میگذرند. مثل سایهای که از دیوار رد شود. مثل خیالی که تا خواستی بگیریاش، بخار شد.
زندگی، شاید همین است: مجموعهای از روزهای رفته، خاطرات ناتمام، نَفَسهایی که دیگر برنمیگردند. هیچکس نیامد بپرسد: «حالِ آن پنجشنبهی بیخواب چه شد؟» یا «آیا هنوز به غروب آن شنبه فکر میکنی؟»
نه، همه در شتابند. اما من هنوز آنجا نشستهام. هنوز آن پنجره را دارم. هنوز به روزهایی فکر میکنم که رفتند و چیزی از خود جا نگذاشتند. جز یک حسِ عجیب، شبیه دلتنگیِ بیدلیل.
-هوشنگ ابتهاج🪴
میدانی من مجبورم موفق شوم.
وگرنه تمام آن رنج هایی که تا به حال کشیده ام، فقط رنج بوده اند.
-ویکتور فرانکل🪵
「 تهران پادکست 」4_6008030356517689084.mp3
زمان:
حجم:
87.2M
با حوصله و در سکوت گوش دهید.
آزمون ۱۲۰ دقیقهس و تا قبل از یازده باید تموم کنم. قول میدم از خود یازده گوشی بگیرم تا دوازده ققط تیک تاک فقطططط
بعدش ناهار و رفتن به آغوش نازنین خواب. بعدهم باید نیم ساعت زبان بخونم [سر همون برنامه آیه که گفت ۵کار رو ۳۰ روز میدی به مدت ۳۰ دقیقه/ یکیشون زبان احمقه]