- سِدنا
چقدر قشنگه✨ : ))))))))
صاروخ الایراني
اسعد لي وجداني
هاي المرا نساني
آهاتي وحزاني
- وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ
خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ
- سِدنا
و پایان این سفر.
#سفرنامه /مقصد مشهد
بلاخره امتحانات تمام شدند و پدرم وعدش برای رفتن به مشهد را عمل کرد. ساعت نُه در تاریخ بیست و دوم خرداد از امتحان باز میگردم به خانه. وسایلم را از پیش آماده کرده پس لباسهایم را عوض میکنم و سوار ماشین میشوم. بهخاطر امتحان خستهم پس بعداز سوار ماشین شدن، خوابم میبرد. هوا گرم است. ساعت دوازده شدهاس و ما هنوز از خوزستان با آن آفتاب بیرحمش خارج نشده بودیم. تا یک ساعتی خودم را مشغول میکنم.
بعداز رسیدن به خرمآباد پیاده میشویم و در یکیاز پارکهای آن ناهار میخوریم. بعداز ناهار خوردن انگار تازه چشمهایم باز شدهاند! آسمان پراز پشمکهای سفید و درختانی با موهای مجعد سبز.
بعداز جمع کردن وسایل و حرکت کردن، از خرم آباد خارج میشویم و بهسوی بروجرد راه میافتیم. از آنجایی که من در ماشین نمیتوانم بیدار بمانم و اگر ماندم باید [گلاببهرویماهتان] بالا بیاورم، پس باز هم خوابیدم و نتوانستم از بروجرد، شهری که از آن گذر کردیم عکس بگیرم.
شب بود که به اراک رسیدیم. پساز رسیدن به خانهٔ دوستی که قصد داشتیم در خانهٔ او بمانم، پیاده میشویم. آنها یک خانوادهٔ چهار نفره بودند با یک دختر و یک پسر. آن خانواده بهقدری صمیمانه با ما برخورد میکردند و در اولین دیدار بودن بینمان، آدمی بهشک میافتاد. انگاری این خونگرمی و مهماننوازی، خود را بهجای خون میان رگا جا داده بود. صبح روز بعد بعداز صبحانه خوردن و طلوع آفتاب از اراک همراه با میزبانان عزیز، خارج میشویم.
بعداز حدود دو ساعت وارد قم میشویم.
در ابتدا برای سلام به کریمه اهل بیت به حرم میرویم و بعداز نماز ظهر به خانهٔ فامیل همسفرمان میرویم. تا عصر استراحت میکنیم و پساز آن سمت جمکران رواه میافتیم.