و پساز ساعت ساعتها کش مکش میان افکار، پناه میبرم به رخت خواب. خستگیِ گلآویز شدن با استدلالات منطقی و تصمیمات احساسی، چون غباری بر تنم نشسته است. چشمان نیمه بازم را میبندم به امید خلاص شدن از فکرهای مزاحم و رفتن به خواب عمیق.
دلم دورهمی میخواد. مثلا الان زنگ بزنم دوستام بهشون بگم شام پیتزا سفارش بدیم، بریم یهجایی بخوریم. مهم نیست پارک باشه، خونه باشه..
فقط یهجایی که شماها پیشم باشید.