هدایت شده از AmyR
640.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادتمندم ، ی گپ زدیم برای رفاقت نه رقابت .
خوشحال میشم جوینتون رو توش ببینم نانازا💞 .
https://eitaa.com/joinchat/2504197887C7ccce908a0
جوین بزن قول میدم بهت خوش میگذره بچه .
هدایت شده از جوین اجباری ❗️❗️❗️❗️
گپ پسراست 👺
https://eitaa.com/joinchat/1048839854C4100b479ba
دخترا نیاین چیزای خوبی توش نیست❗️🤩🤩
هدایت شده از جوین اجباری ❗️❗️❗️❗️
گپ دختراست ❗️❗️❗️
https://eitaa.com/joinchat/1048839854C4100b479ba
پسرا نیاین چیزای خوبی توش نیست❗️😻👀
هدایت شده از 𝙼𝙾𝙾𝙽𝙻𝙸𝚃 𝙻𝙾𝚅𝙴
𐙚 a little place for love, dreams & us 𐙚
جایی کوچک برای عشق، رویاها و ما>>>
https://eitaa.com/sjkamzji729xwnx9qjzixnuwzyask013
جوینتو ببینم گلبچه🌝💘
هدایت شده از 𝙼𝙾𝙾𝙽𝙻𝙸𝚃 𝙻𝙾𝚅𝙴
https://eitaa.com/sjkamzji729xwnx9qjzixnuwzyask013
𐙚𝙼𝙾𝙾𝙽𝙻𝙸𝚃 𝙻𝙾𝚅𝙴𐙚
هدایت شده از Aurielle
461.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معدن عkس و فیلمای کaaپلی🍒
https://eitaa.com/joinchat/2543060546Caa3b28e5dd
جوین شو با کلیپاش دLبری کن براش♨️
هدایت شده از Aurielle
جوین شو ویدئو مسیجایی که عمو تو چنلش گذاشته رو ببین فسقلی♨️
https://eitaa.com/joinchat/2543060546Caa3b28e5dd
هدایت شده از Aurielle
عمو ویدئو مسیج جدید بدهه
-
حله بچه آمار 1290
https://eitaa.com/joinchat/2543060546Caa3b28e5dd
فقط دونفر دیگه
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت هشتم: مرگ جمشید ، کودکی از تبار شاهان
جمشید بعد از آنکه فرّه ایزدی را از دست داد، دیگر آن پادشاه قدرتمند گذشته نبود. سالها از این سرزمین به آن سرزمین گریخت تا شاید جایی از دست ضحاک در امان بماند. اما هرچه بیشتر فرار میکرد، سایه ضحاک به او نزدیکتر میشد.
...
سالها گذشت تا سرانجام مأموران ضحاک، جمشید را پیدا کردند و نزد پادشاه بردند. ضحاک که سالها در انتظار این لحظه بود، هیچ رحم و مروتی نشان نداد. او دستور داد جمشید را با اره از میان دو نیم کنند؛ پایانی تلخ برای پادشاهی که روزی جهان را به آبادانی رسانده بود، اما غرورش او را به سقوط کشاند.
...
با مرگ جمشید، دیگر هیچ رقیبی برای ضحاک باقی نماند. او بر تخت شاهی نشست و فرمانش از هر سو جاری شد. اما این فرمانروایی از همان روزهای اول، با ترس و خون همراه بود، نه با داد و آبادانی.
...
مارهای روی شانههای ضحاک هر روز خوراک میخواستند. به دستور او، هر روز دو جوان را از میان مردم میآوردند و مغزشان را خوراک مارها میکردند. کمکم هیچ خانهای نبود که از این فرمان وحشت نداشته باشد. پدر و مادرها هر شب با ترس میخوابیدند و نمیدانستند فردا نوبت فرزند چه کسی است.
...
سالها این بیداد ادامه پیدا کرد. کسی جرئت اعتراض نداشت و هر صدایی که بلند میشد، خیلی زود خاموش میشد. مردم از روی ترس سکوت کرده بودند، اما در دل همه، آتش نفرت از ضحاک هر روز شعلهورتر میشد.
...
در میان خدمتکاران کاخ، دو مرد بودند که دلشان به حال مردم میسوخت. آنها هر روز که دو جوان را برای کشتن میآوردند، پنهانی یکی از آنها را فراری میدادند و به جای مغز دو انسان، مغز یک گوسفند را با مغز یک جوان مخلوط میکردند تا ضحاک متوجه ماجرا نشود.
...
جوانانی که نجات پیدا میکردند، به کوهها و دشتهای دوردست فرستاده میشدند تا از دست مأموران ضحاک در امان باشند. آنها سالها دور از شهرها زندگی کردند و کینه ضحاک را در دل نگه داشتند؛ کینهای که قرار بود روزی به انتقام تبدیل شود.
...
اما با همه قدرتی که ضحاک داشت، آرامش نداشت. شبی خواب عجیبی دید. در خواب، جوانی را دید که گرزی با سری شبیه سر گاو در دست داشت، او را از تخت پایین کشید و به بند کشید. ضحاک با وحشت از خواب پرید.
...
صبح همان روز، همه موبدان، ستارهشناسان و خوابگزاران را به کاخ فراخواند و گفت: «هرچه دیدهام را برایم تعبیر کنید.» اما هیچکس جرئت نداشت حقیقت را بگوید. همه میترسیدند اگر تعبیر خواب، به مذاق پادشاه خوش نیاید، جانشان را از دست بدهند.
...
سرانجام یکی از دانایان، با ترس و لرز گفت: «پادشاها... روزی پسری از تبار شاهان ایران به دنیا خواهد آمد؛ نامش فریدون است. او با گرزی گاوسر بر تو میشورد، حکومتت را از بین میبرد و تو را به بند میکشد.»
از همان لحظه، ضحاک دیگر یک پادشاه آسوده نبود. او فرمان داد در سراسر سرزمین، هر کودکی که نشانی از این پیشگویی داشته باشد، پیدا کنند...
ادامه دارد...
『@badtweeti 』