مادرم هر چند فراق من برای تو كه تنها پسرت بودم بسيار دشوار است امّا از تو میخواهم با تمام دشواريها و ناگواريهايش همچون مادران شهيد داده ديگر تحمل نمائی و روحم را با بی تابی ها و گريه هايت آزرده نسازی و تو ای همسرم در فراقم اشك مریز و بكوش فرزندم راضيه را زينب گونه تربيت نمائی تا در آينده بتواند رنجها و مشقتها را تحمل نمايد و بی تاب نشود
🔹 شهید شوقی در سال ۱۳۳۹ شهر کاشمر متولد می شود. وی در سال ۵۹ به استخدام کمیته انقلاب اسلامی درآمده و پس از مدتی فرمانده کمیته انقلاب اسلامی در کاشمر منصوب می شود و سرانجام در هجدهم اردیبهشت ۶۶ در درگیری با منافقین کوردل به شهادت می رسد.
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم
10.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 پاسخ شهید حاج قاسم سلیمانی به درخواست کاندیداتوریاش در انتخابات: من نامزد گلولهها هستم
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم
✖️ماجرای این دو شهید هم نام کنار هم از این قرار است که سال 59 محمود مراد اسکندری در جنگ تحمیلی عراق وایران شهید میشود و 7 سال بعد برادر زاده اش که هم نام عموی شهیدش بود بدنیا میاید وسال 94 در سوریه شهید مدافع حرم میشود
♦️ شادی روح شهیدان صلوات
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم
⭕️امنیت اتفاقی نیست
◾️شهادت ۵۵ دانشآموز دبیرستان سیدالشهدا و مردم عادی بر اثر انفجارهای پیاپی در کابل
✅همین خواب را برای ایران دیده بودند که با جانفشانی مدافعان حرم این اتفاقات در ایران نمیافتد
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم
سبک شهدا
#دختر_شینا #رمان #قسمت_هفتاد و سوم همیشه وقتی صمد از شهادت حرف می زد، ناراحت می شدم و به او پیله م
#دختر_شینا
#رمان
#قسمت_هفتاد چهارم
گفت: «خدا کند امام زمان(عج) زودتر ظهور کند تا همه به این آرزو برسیم.»
با تاریک شدن هوا، صدای انفجار خمپاره ها و توپ ها بیشتر شد. سوار شدیم تا حرکت کنیم. صمد برگشت و به سنگرها نگاه کرد و گفت: «این ها بچه های من هستند. همة فکرم پیش این هاست. غصة من این هاست. دلم می خواهد هر کاری از دستم برمی آید، برایشان انجام بدهم.»
تمام طول راه که در تاریکی محض و با چراغ خاموش حرکت می کردیم، به فکر آن رزمنده بودم و با خودم می گفتم: «حالا آن طفلی توی این تاریکی و سرما چطور نگهبانی می دهد و چطور شب را به صبح می رساند.»
فردای آن روز همین که صمد برای نماز بیدار شد، من هم بیدار شدم. همیشه عادت داشتم کمی توی رختخواب غلت بزنم تا خواب کاملاً از سرم بپرد. بیشتر اوقات آن قدر توی رختخواب می ماندم تا صمد نمازش را می خواند و می رفت؛ اما آن روز زود بلند شدم، وضو گرفتم و نمازم را با صمد خواندم. بعد از نماز، صمد مثل همیشه یونیفرم پوشید تا برود. گفتم: «کاش می شد مثل روزهای اول برای ناهار می آمدی.»
خندید و طوری نگاهم کرد که من هم خنده ام گرفت. گفت: «نکند دلت برای حاج آقایت تنگ شده...»
گفتم: «دلم برای حاج آقایم که تنگ شده؛ اما اگر ظهرها بیایی، کمتر دلتنگ می شوم.»
در را باز کرد که برود، چشمکی زد و گفت: «قدم خانم! باز داری لوس می شوی ها.»
چادر را از سرم درآوردم و توی سجاده گذاشتم. صمد که رفت، بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. خانم های دیگر هم آمده بودند. صبحانه را آماده کردم. آمدم بچه ها را از خواب بیدار کردم. صبحانه را خوردیم. استکان ها را شستم و بچه ها را فرستادم طبقة پایین بازی کنند.
در طبقه اول، اتاق بزرگی بود پر از پتوهایی که مردم برای کمک به جبهه ها می فرستادند. پتوها در آن اتاق نگهداری می شد تا در صورت نیاز به مناطق مختلف ارسال شود. پتوها را تا کرده و روی هم چیده بودند. گاهی بلندی بعضی از پتوها تا نزدیک سقف می رسید. بچه ها از آن ها بالا می رفتند. سر می خوردند و این طوری بازی می کردند. این تنها سرگرمی بچه ها بود. بعد از رفتن بچه ها شیر سمیه را دادم و او را خواباندم. خودم هم لباس های کثیف را توی تشتی ریختم تا ببرم حمام و بشویم که یک دفعه صدای وحشتناکی ساختمان را لرزاند. همه سراسیمه از اتاق بیرون آمدند. بچه ها از ترس جیغ می کشیدند. تشت را گذاشتم زمین و دویدم پشت پنجره. قسمتی از پادگان توی گرد و خاک گم شده بود. خانم ها سر و صدا می کردند و به این طرف و آن طرف می دویدند. نمی دانستم چه کار کنم. این اولین باری بود پادگان بمباران می شد. خواستم بروم دنبال بچه ها که دوباره صدای انفجار دیگری آمد و انگار کسی هلم داده باشد، پرت شدم به طرف پایین اتاق. سرم گیج می رفت؛ اما به فکر بچه ها بودم. تلوتلوخوران سمیه را برداشتم و بدوبدو دویدم طبقه اول. سمیه ترسیده بود. گریه می کرد و آرام نمی شد. بچه ها هنوز داشتند توی همان اتاق بازی می کردند. آن قدر سرگرم بودند که متوجة صدای بمب نشده بودند. خانم های دیگر هم سراسیمه پایین آمدند. بچه ها را صدا کردیم که دوباره صدای انفجار دیگری ساختمان را لرزاند. این بار بچه ها متوجه شدند و از ترس به ما چسبیدند. یکی از خانم ها اتاق به اتاق رفت و همه را صدا کرد وسط سالن طبقه اول. ده پانزده نفری آدم بزرگ بودیم و هفت هشت تایی هم بچه. بوی تند باروت و خاک سالن را پر کرده بود. بچه ها گریه می کردند. ما نگران مردها بودیم. یکی از خانم ها گفت: «تا خط خیلی فاصله نداریم. اگر پادگان سقوط کند، ما اسیر می شویم.»
با شنیدن این حرف دلهرة عجیبی گرفتم. فکر اسارت خودم و بچه ها بدجوری مرا ترسانده بود. وقتی اوضاع کمی آرام شد، دوباره به طبقة بالا رفتیم. پشت پنجره ایستادیم و ردّ دودها را گرفتیم تا حدس بزنیم کجای پادگان بمباران شده که یک دفعه یکی از خانم ها فریاد زد: «نگاه کنید آنجا را، یا امام هشتم!»
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم
♦️ انتشار این مطلب بدون منبع حرام است ♦️
مسابقه #شهر_خدا
کانال سبک شهدا بمناسبت دهه آخر ماه مبارک رمضان برگزار میکند:
سفره افطاری خود با رنگ و بوی شهدا عکس بگیرید و در مسابقه شرکت نمائید.
آثـــار خود را به شناسه کاربری @sarbazehajghasem ارسال نمائید.
همراه با هدایا و جوایز(برای سه نفری که بنرشان بیشترین بازدید(سین،ویو) را داشته باشد.
🔥بشتابید🔥
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم
Tahdir-(www.DaneshjooIran.ir) joze27.mp3
4.02M
⏯ #تحدیر (تندخوانی)
#جزء_بیستوهفتم قرآن کریم
🔊 قاری معتز آقایی
🕐 زمان: ۳۳ دقیقه
✅التماس دعا
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم
سبک شهدا
برنامههای کانال سبـــکشهـــدا در ماه مبارک رمضـــان: 1_جزء خوانی قرآن کریـــم روزانه
سلام همراهان گرامی
همانطور که در پوستر سنجاق شده مشاهده میکنید
ختم قران و ختم صلوات هفتگی از برنامههای کانال سبک شهدا در ایام ماه مبارک رمضان است.
جهت شرکت در ختم قرآن دومین هفته ماه مبارک رمضان
لطفا جزء انتخابی خود را از قرآن کریم به شناسه کاربری @sarbazehajghasem ارسال نمائید
اجزای قرائت شده تاکنون: 4،1,2,5،10،12,9,30,11,13,14 ,6,9,,,29,16,15,18,20,21,19,22,23,
_
جهت شرکت در ختم صلوات دومین هفته ماه مبارک رمضان
تعداد اذکار خود را از 14,000صلوات
به شناسه کاربری @sarbazehajghasem ارسال نمائید
صلوات قرائت شده تاکنون:10,600
مهلت:تا پایان ماه مبارک رمضان 🌙
التماس دعا
@sabkeshohada
@sabkeshohada #سربازحاجقاسم