غمگین مثل پسری ک شب عروسی عشقش میره بیرون سالن گریه میکنه
میبینم ۳ نفر دیگه هم دارن گریه میکنن
برف هفت سالگی را بخاطر صدای پدر دوست داشتم که میگفت :
"پاشو ببین چه برفی اومده"
برف ده سالگی را بخاطر آدم برفیهایش،
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش،
برف هجده سالگی را درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بود!
برف بیست سالگی را به خاطر قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم،
امّا برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد...
درسته که هیچوقت تفاوت بین کازینو و دیسکو و کاباره رو نفهمیدیم بجاش خارجیا هم عمراً اگه تفاوت مسجد و حسینیه و تکیه و هیئت رو بفهمن
این به اون در، و من الله توفیق