غمگین مثل پسری ک شب عروسی عشقش میره بیرون سالن گریه میکنه
میبینم ۳ نفر دیگه هم دارن گریه میکنن
برف هفت سالگی را بخاطر صدای پدر دوست داشتم که میگفت :
"پاشو ببین چه برفی اومده"
برف ده سالگی را بخاطر آدم برفیهایش،
برف چهارده سالگی را بخاطر اخبار و تعطیلی هایش،
برف هجده سالگی را درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بود!
برف بیست سالگی را به خاطر قدم زدنهای عاشقانه و رد پاهایم،
امّا برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد...
درسته که هیچوقت تفاوت بین کازینو و دیسکو و کاباره رو نفهمیدیم بجاش خارجیا هم عمراً اگه تفاوت مسجد و حسینیه و تکیه و هیئت رو بفهمن
این به اون در، و من الله توفیق
افسردگی میتواند هرروز صبح بیدارت کند. موهایت را با آب گرم بشورد. برایت قهوه بریزد. موزیک دلخواهت را بگذارد و تو را به تخت برگرداند و مچاله کند ...
توی سریال لوسیفر یه دیالوگ قشنگی بود که میگفت: باخت و ناراحتی که باعث بشه ادمارو بشناسی خودش یه برگ برندس.
یه جاهایی اشتباه کردی چون برات لازم بود ، یه روزایی اعتماد کردی و ضربه خوردی چون باید درس میگرفتی ، یه مواقعی در روابط سمی و نامناسب وارد شدی و دلشکسته شدی چون نیاز به تجربه داشتی
و تمام این مسیرها بخشی از مراحل رشد و بلوغ فکری توعه
پس سخت نگیر رفیق، خودتو سرزنش نکن و قدر زیبای زندگی رو بدون و ازش لذت ببر!