⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمتــ_سیام
#اعجاز_اشک
اشڪ بر این بزرگان قیمتی است و ارزش آن را در قیامت میفہمیــمــ. پدرم از بزرگان و اهل منبر شنیده بود ڪه این اشڪ را به سینه و صورتــ بڪشید. این ڪار را مےڪرد.
من نیز وقتے در مجالس اهلبیت علیهمالسلام گریه مےکردمـ اشک خود را به صورت و سینه ام مےکشیدمـ. حالا فہمیدمـ ڪه چرا این سه عضو بدنمـ نمےسوزد.
نڪته دیگری ڪه در آن وادی شاهد آن بودمـ بحثــ اشڪ و توبه به درگاه الهي بود. من دقتــ ڪردمـ برخی گناهانے ڪه مرتڪبــ شده بودمــ در ڪتاب اعمالمــ نیست.
بعد از این ڪه انسان از گناهے توبه مےڪند و دیگر سمتــش نمےرود ، گناهانے ڪه قبلا مرتڪب شده ڪاملا از اعمالش حذف مےشود. آنجا رحمتــ خدا را به خوبے احساس ڪردمـ. حتے اگر ڪسی حقالناس بدهڪار استــ اما از طلبکار خود بے اصلاع است، با دادن رد مظالمــ
برطرف مےشود.
اما حقالناسی ڪه صاحبش را بشناسد باید در دنیا برگرداند. حتے اگر یڪ بچه از ما طلبڪار باشد و در دنیا حلال نکرده باشد ، باید در آن وادی صبر ڪنیمـ تا بیاید و حلال ڪند.
#بیتالمال
از ابتدای جوانے و از زمانے ڪه خودمـ را شناختمـ به حق الناس و بیتالمال بسیار اهمیت مےدادم.
#ادامه_دارد
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ
🌻||•#رمان °•🌨️🍓•
💖🌸💖🌸💖
🌸💖🌸💖
💖🌸💖
🌸💖
💖
#قصه_دلبری
#قسمت_سیام
دوتایی بار اولمان بود می رفتیم مکه😄
می دانستیم اولین بار که نگاهمـان به خانه کعبه بیفتد، سه حاجت شرعی ما برآورده می شود.
همـان استاد تاریخ گفت:((قبل از دیدن خانه کعبه، اول سجده کنید.
بعد که تقاضای خودتان را از خدا خواستید، سراز سجده بردارید!))
زودترازمن سرش رو آورد بالا.
به من گفت:((توی مسجدباش! بـگو خدایا کل زندگی و همه چیزم رو خرج خودت کن، خرج امام حسین کن!))☺️
وقتی نگاهم به خانه کعبه افتادگفت:(( ببین خداهم مشکی پوش حسینه!))
خیلی منقلب شدم.
حرف هایش آدم رابه هم می ریخت ..
کل طواف را بازمزمه روضه انجام
می داد، طوری که بقیه به هوای روضه هایش می سوختند.
درسعی صفا و مروه دعاها که تمام می شد، روضه می خواند.
دعای جوشن می خواند یامناجات امیرالمومنین و من همراهی اش می کردم.
بهش گفتم:((باید بگیم خوش به حالت هاجر!
اون قدر که رفتی و اومدی، بلاخره آب برای اسماعیلت پیداشد،
کاش برای رباب هم آب پیدا می شد!))
انگار آتشش زدم، بلندبلند شروع به گریه کردن😔
موقعی که برای غار حرا از کوه می رفتیم بالا خسته شدم،نیمه های راه بریده بودم
ودم به دقیقه می نشستم.
شروع کرد مسخره
کردن که:((چه زود پیرشدی! یا داری تنبلی می کنی؟))😂
بهش گفتم:((من باپای خودم میام، هروقتم بخوام می شینم.
بمیرم برای اسرای کربلا، مردای نامحرم بهشون می خندیدن!))💔
*╔═══❖•ೋ°♥️°ೋ•❖═══╗*
#رمان_شهید_محمد_خانی.
•||" هم عشق حسیݩ ، معنے زندگے اسـٺ
هم گریہ بࢪ او ڪمال سازندگے اسـٺ🌱🥀••||⿻