فعلا هم منو توی کتابخونه ول کرده که بره امتحانشو بده و برگرده.
پ.ن: دقیق ترش اینه که دم سالن امتحان بهم گفت اع راستی تو! برو توی کتابخونه یا سلف بشین تا بیام. و منو توی دانشگاهی که اولین بار بود پامو میذاشتم رها کرد و رفت.✓
ولی از حق نگذریم باید اینو هم تعریف کنم که چند شب پیش حالم خیلی بد بود، و اون هم یهو گفت جوجه اردک آوردیم خونه. شرایط اصلا جور نبود ولی من خیلی دلم میخواست اردکه رو ببینم.
امروز یهو دیدم که اردکه رو آورده پایین که من ببینم و واقعا با دیدنش روزم که هیچی، هفتهام ساخته شد و خیلی حالم خوب شد!
خلاصه که آدم خوب، همه چیزه.
برای اولین بار دلم برای لبنان ریش ریش شد.
عکسها و فیلمها و آمار تلفات رو میبینم و دلم خون میشه، چون اونا بخاطر دفاع از ایران، بخاطر اینکه توی جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ما کمکمون کنن به مناطق نظامی اسرائیل حمله کردن و درجواب، مردم غیرنظامی بیپناهشون غرق در خون شدن...