پنج سال پیش، کننا روآن تنها با یک تصمیم اشتباه، همهچیز را از دست داد: زندگیاش، عشقش، اعتبارش، و بدتر از همه، دختر کوچکش را. حالا که محکومیتش تمام شده، با قلبی زخمی و پشیمان، به همان شهری بازگشته که او را طرد کرده—با یک آرزو در دل:
دوباره مادر بودن.
اما دنیای بیرون با او مهربان نیست. هر دری که میزند بسته است. خانوادهی پدر دخترش او را نمیخواهند. مردم به چشمی قضاوتگر به او نگاه میکنند. انگار کسی که روزی اشتباه کرده، دیگر حق جبران ندارد...
در این میان، تنها کسی که ناخواسته در دل این زخم قدیمی گیر میافتد، لِجر واردن است مردی خوشقلب و ساکت، که خودش هم گرهای محکم با گذشتهی کننا دارد. او نمیخواهد به کننا نزدیک شود. نباید نزدیک شود. اما چیزی در نگاه اوست، در تنهاییاش، در درد مشترکی که میانشان جاریست، که لجر را آرام آرام به زنی که "نباید" دوستش داشته باشد، نزدیکتر میکند.