کتاب فروشی سم✦
آتنا بهترین دوست دانشگاهیم بود. ما هردو نویسنده بودیم… اما زمین تا آسمون باهم فرق داشتیم!!
اون همه چیز داشت… شهرت، پول، موفقیت. من؟ یک نویسنده شکستخورده که هیچکس کتابم رو نمیخرید!
مدتها بود که با این حس میجنگیدم… مدتها بود که سعی میکردم به روی خودم نیارم و سرکوبش کنم… اما ته دلم همیشه میگفتم چرا همیشه اون موفق بود و من نه؟
بعد از شام، برگشتیم خونه آتنا. اون توی آشپزخونه داشت پنکیک درست میکرد. خوشحال بود و از آیندهاش حرف میزد… آیندهای پر از خوشبختی، پول و موفقیت!
مردن آتنا فقط چند ثانیه طول کشید… میتونستم بلند شم و نجاتش بدم. میدونستم چیکار باید بکنم… میتونستم یک کاری براش بکنم…
اما نکردم!!
همون شب، از توی خونهاش کتاب جدیدش رو دزدیدم و بردم… کتابی که قرار بود بترکونه رو به اسم خودم چاپ کردم. کتاب خیلی موفق شد. همه ازش تعریف میکردن...
اما مردم شروع کردن سؤال پرسیدن "تو چطور این کتاب رو نوشتی؟" من مجبور شدم دروغ بگم…