حتی وقتی بزرگتر شدیم و مستقل زندگی میکردیم، جاش واحد کناری خونهی من رو خرید تا همیشه نزدیکم باشه و بتونه هوامو داشته باشه…
میدونستم الکس مولتی میلیارده و حالا مدیرعامل و صاحب چندین مجموعهی بزرگ بود!
همهی اینها باعث شده بود الکس در ظاهر مرد فوقالعادهای به نظر بیاد…
من از اون دخترایی نبودم که دنبال الکس بودن...الکس برای من مثل یک کوه یخ بود که به زور یک کلمه حرف میزد… با نگاه سردش به دخترها نشون میداد که هیچ فرقی باهم ندارن!