زندگیم یه جور نظم خستهکننده داشت
صبح، اداره.
عصر، چای با همکارها.
شب، سکوت سنگین خونه و لبخند مصنوعی همسرم.
همهچیز بهظاهر بینقص بود، اما یه چیزی ته دلم همیشه زمزمه میکرد:
«واقعاً اینه زندگی؟»
اما یه روز همهچیز عوض شد.
یه درد کوچیک توی پهلوم شروع شد،
یه تیر کشیدن ساده که فکر میکردم با یه قرص برطرف میشه…
ولی نشد.
هر شب بیشتر، عمیقتر، واقعیتر شد.
و با اون درد، چیزای دیگه هم شروع شدن ترس، تردید و سوالهایی که هیچوقت نپرسیده بودم.
کتاب فروشی سم✦
اما یه روز همهچیز عوض شد. یه درد کوچیک توی پهلوم شروع شد، یه تیر کشیدن ساده که فکر میکردم با یه ق
دکترها، همکارها، حتی زنم…
همه با لبخندهای خشک سعی میکردن وانمود کنن اوضاع خوبه.
اما من میدونستم نیست.
فهمیدم پشت تمام این نظم و قانون، یه پوچی بیصدا خوابیده بود که حالا داشت بیدار میشد.
عجیبترین بخشش اما این بود که اون خدمتکار سادهی خونهمون
همون پسر جوانی که بیهیچ ادعایی دستامو میگرفت
تنها کسی بود که توی نگاهش ترحم نبود.
فقط مهربونی بود.
یه مهربونی بیقید و شرط…
چیزی که من توی تمام عمرم ندیده بودم.
مرگ ایوان ایلیچ🪦
نویسنده: لئو تولستوی
انتشارات چشمه
تعداد صفحه ها: ۱۰۴
قیمت این نازبلا: 244
من: @Sam_Admin
@Sam_book_Shopp📚
میگن گربهها فقط حیوان خونگی نیستن…
اونا روانشناسهای خاموشن.
وقتی دنیا خستهت میکنه، فقط با یه نگاهشون آروم میشی —
انگار دارن نسخهای برای روحت مینویسن. 🐾