تویکتابقراربیقرارمیگهکه:
مصطفینهنمازشبخونِبزرگیبود،
نهکارخاصیمیکرد؛
اماتنهاکاریکهکردوخداخریدش،
انجامواجباتوترکمحرماتبود!🌱
#شهیدمصطفـــیصدرزاده
میگفتوقتیشما
برایدیدهنشدنکارمیکنید،
خدابرایدیدهشدنِشماکارمیکنه..
بهقولمعروف؛شماخاکشکنید
خدارشدشمیده:)✨
این انسان ها نیستند که ما را آزرده میکنند؛
بلکه امیدی است که ما به آنها بستهایم ..!
- مولاعلی'ع' -❤️🩹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مردمانجهانبدانید:
_تاعلیکنارماناستغمنداریم🥲✌️🏻
- میگفت:
روخودتونجوریکارکنید؛
کهاگهیهگناههمکردیدگریهتونبگیره.. !
- شهیدجهادمغنیه
گَـربِدانیشـوقِدیدارَت
چِـهبـادِلمیکُنَد
دَرحَـسرَتِدیـدارِهتـو
آوارِهتَرینَـمحُسِیـن🤍✨
💙
❄💙
💙❄💙
❄💙❄💙❄💙
💙❄💙❄💙❄💙❄
#جانم_میرود
#قسمت_144
ــ اومدم برو کنار
ــ مهیا چادرش را دست پگاه داد و آرام ارام بالا رفت
ــ بچه ها این مشکل داره ،داره میلرزه نیفتم
پگاه با شوخی کمی آن را تکان داد پای مهیا پیچ خورد و بر زمین افتاد و همزمان پگاه و دخترها جیغ بلندی کشیدند
شهاب با شنیدن صدای جیغ همراه بقیه به سمت سالن دویدند
خانم ها دور مهیا جمع شده بودند شهاب با صدای نگرانی گفت:
ــ چی شده؟؟
پگاه که چادر مهیا را سرش می کرد و سعی کرد دست مهیا تکان نخورد جواب شهاب را داد:
ــ آقای مهدوی مهیا از بالا افتاد
شهاب با شنیدن حرف پگاه "یاحسینی"گفت و به سمت جایگاه دوید خانما از مهیا کمی دور شدند مهیا
به دیوار تکیه داده بود و دستش را در دست دیگری گرفته بود و از درد چشمانش را بسته بود شهاب
با نگرانی کنارش زانو زد و صدایش کرد:
ــ مهیا،مهیا خانومی جواب بده .کجات درد میکنه؟؟
مهیا چشمانش را که باز کرد قطره ی اشکی بر روی گونه اش سرازیر شد و با صدای لرزانی زمزمه کرد:
ــ شهاب،دستم
شهاب دستش را گرفت که مهیا صورتش از درد جمع شهاب عصبی دستی در موهایش کشیدو با صدایی
که سعی کرد کنترل کند گفت:
ــ چطور افتادی ؟؟اصلا چرا رفتی بالا ؟
پگاه شرمنده سرش را پایین انداخت و جواب شهاب را داد:
ــ شرمنده تقصیر من شد میخواستم بنرو درست کنم که افتاد،بعد من از مهیاخواستم که بالا بره درستش کنه
شهاب نگاهش را از زمین گرفت و به چشمان اشکی مهیا دوخت؛
ــ ای کاش صدامون میکردید
پگاه حرفی نزد و شرمنده سرش را پایین انداخت!!
شهاب به مهیا کمک کرد که از جایش بلند شود و رو به آرش کرد و گفت:
ــ آرش اینجارو میسپارم بهت
ــ برو داداش خیالت راحت باشه
مهیا سوار ماشین شد شهاب در را بست و سریع پشت فرمون نشست.
مهیا از درد شدید دلش می خواست جیغ بزند،اما می دانست شهاب الان چقدر از او عصبیه برای همین سعی می کرد چیزی نگوید
شهاب کلافه نگاهی به مهیا انداخت؛
ــ درد داری ??
ــ نه خوبم
شهاب که می دانست مهیا به خاطر خودش حرفی نمیزد غرید؛
ـــ مهیا،پرسیدم درد داری ??
مهیا چشمانش را روی هم فشرد و آرام لب زد:
ــ آره خیلی درد دارم شهاب
شهاب محکم بر روی فرمون کوبید و سرعتش را بیشتر کرد
شهاب و مهیا روبه روی دکتر نشسته بودند و منتظر بودند دکتر عکس های دست مهیا را دوباره چک کند.
مهیا به دستش که برای بار دوم تو گچ رفته بود نگاهی انداخت،کمی به سمت شهاب خم شد و آرام در گوشش گفت:
ــ میگم شهاب، یعنی دیگه نمیتونم بیام دانشگاه کمک؟
شهاب با اخم نگاهی به او می کند ؛
ــ با این دستت میخوای بیای؟
مهیا خواست اعتراضی کند، که شهاب اجازه نداد وگفت:
ــ اعتراض نکن ،به اندازه کافی از دستت عصبیم
ــ خب به من چه؟
🌝نویسنده : فاطمه امیری🌝
💙
❄💙
💙❄💙❄
❄💙❄💙❄💙
💙❄💙❄💙❄💙❄
💙
❄💙
💙❄💙❄
❄💙❄💙❄💙
💙❄💙❄💙❄💙❄
#جانم_میرود
#قسمت_145
ــ خیلی پرویی مهیا !!
با سرفه ی دکتر به خودشان آمدند:
ــ این دستتون قبلا آسیب دیده بود ؟
ــ بله یه بار شکست
دکتر سری تکان داد :
ــ استخون دستتون خیلی ضعیف بود و با ضربه ای که بهش وارد شد به راحتی شکست ، ممکنه این بار خیلی طول بکشه تا جوش بخوره، نباید زیاد تکونش بدید ،چیز سنگین بلند کنید و استراحت مطلق.
و نسخه ای که همزمان که تذکرات را می گفت، نوشت را به طرف شهاب گرفت.
شهاب تشکری کرد و به مهیا کمک کرد که بلند شود.
از بیمارستان خارج شدند و به طرف ماشین رفتند، به محض اینکه ماشین حرکت کرد مهیا به سمت شهاب چرخید که صدای جیغش بلند شد شهاب نگران به سمتش چرخید؛
ـــ چی شد؟؟
ــ هیچی حواسم نبود دستم خورد به در
ــ مهیا درست بشین از جات هم تکون نخور
ـ باشه.میگم شهاب الان به مامان بابام چی بگم ؟
اینجوری ببینن منو سکته میکنن.
شهاب نگاه ترسناکی بهش انداخت و گفت؛
ــ دیگه مجبورم خودم دست گلی که دخترشون به آب داد رو توضیح بدم.
مهیا لبخندی زد و سرش را به صندلی تکیه داد خیلی خسته بود و شکستن دستش و دردی که کشید باعث ضعف کردنش شده بود!
ــ شهاب خوابم میاد
ــ بخواب رسیدیم بیدارت میکنم
و چشمان مهیا کم کم گرم شدند.
مهیا چشمانش را آرام باز کرد و اطراف را بررسی کرد ،چشمانش را محکم روی هم فشرد تا بفهمد چه شده !!
کم کم یادش آمد که شهاب آن را به خانه آورده بود و با کلی دردسر احمدآقا و مهلا خانم را قانع کرد که افتاده و تصادفی در کار نیست...
در اتاق باز شد و مهلا خانم وارد اتاق شد؛
ــ صبح بخیر مادر
ــ صبحت بخیر مامان
ــ پاشو داروهاتو بخور،شهاب دارو هاتو اورد اما خواب بودی،رفت!
مهیا روی تخت نشست و نگاهی به داروها انداخت؛
ــ چشم الان می خورم
گوشی را از روی پاتختی برداشت و اسم شهاب را لمس کرد و منتظر ماند تا شهاب جواب دهد:
ــ بله خانوم
ــسلام آقا کجایی ؟اطرافت خیلی شلوغه
ــ دانشگام عزیزم
ــ وای پس چرا نیومدی دنبالم؟
ــ مهیا با این دستت بیارمت اینجا؟؟مگه یادت رفت دکتر چی گفت؟؟
ــ میای ببینمت
ــ فردا یادواره است، تا دیر وقت باید بمونیم اما زود برگشتم حتما میام!
ــ باشه پس مزاحم نمیشم.مواظب خودت باش
ــ چشم خانوم.مهیا وای به حالت اگه بفهمم چیزی بلند کردی یا استراحت نکردی!!!
.ــ چشم حاج آقا، خداحافظ
ــ بسلامت عزیزم
روی تخت نشست ،حوصله اش سر رفته بود، خدارا شکر می کرد که عصر مریم و سارا و شهین خانم به دیدنش آمده بودند
خیلی دوست داشت در کنار بچه ها تو دانشگاه کار می کرد، اما با این دستش کاری از اون برنمی آمد،ولی الان باید به فکر چاره ای باشد تا شهاب قبول کند او راهمراه خود به یادواره ببرد!!
چند تقه به در اتاقش خورد بفر"ماییدی" گفت؛ که در باز شد و شهاب در چارچوب در نمایان شد.
ــ اِ سلام،کی اومدی
شهاب کنارش روی تخت نشست؛
ــ علیک السلام همین تازه
مهیا نگاهی به چهره ی خسته اش انداخت و گفت:
ــ خسته نباشی،کارتون تموم شد؟؟
ــ آره خداروشکر فقط چندتا کار ریز که فردا صبح انجام میدیم ،برا مراسم میای؟؟
ــ خیلی دوست دارم بیام،اما فکر میکردم نزاری که بیام!!
ــ اول هم نمیخواستم بزارم اما دلم نیومد!
ــ چقدر مهربونی تو آخه
شهاب با لبخند به مهیا نگاه می کرد که مهیا ناخوداگاه پرسید :
ــ کی برمیگردی سوریه؟
ــ پس فردا.
مهیا نالید
ـــ چرا اینقدر زود؟؟
ــ زود نیست.بقیه زودتر از من برگشتن
ــ پس آقا آرش چرا مونده؟؟
ــ آرش به خاطر ماموریتی برگشت ایران؛
تا مهیا میخواست دوباره بهانه بیاورد، شهاب پیش دستی کرد؛
ــ چقدر غر میزنی دختر
ــ غر نمیزنم اما خب دلم برات تنگ میشه...
🌝نویسنده : فاطمه امیری🌝
💙
❄💙
💙❄💙❄
❄💙❄💙❄💙
💙❄💙❄💙❄💙❄
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚
💚
#𝙿𝙰𝚁𝚃_17
🧡 #رمـٰانعـشقپـٰاڪ🎻
لباسم رو عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم.
به فاطمه که کنار پذیرش ایستاده بود نگاهی کردم و به سمتش رفتم.
فاطمه: عه اومدی؟
_آره، داری میری؟
فاطمه: اوهوم، منتظرم خانم مقدسی بیاد تا شیفتم رو تحویل بدم.
فاطمه خنده ای کرد که گفتم:
_به چی میخندی؟
فاطمه: به این که یه وقت بالای سر بیمار خوابت ببره.
_خودتم که یه وقت گرفتار شیفت شب میشی!
با دیدن خانم مقدسی فاطمه به سمتش دوید.
خانم مقدسی لباسش رو عوض کرده بود و مثل اینکه داشت میرفت.
فاطمه: خانم مقدسی؟ من باید شیفتم رو به کی تحویل بدم؟
خانم مقدسی: برای چی تحویل بدی؟ مگه کاری داری؟
فاطمه لحظه ای تعجب کرد و گفت:
-یعنی چی؟ من شیفتم روز بود الان میخوام برم.
خانم مقدسی: اشتباه میکنی گلم، شما شیفت روز نیستی، شما باید شیفت شب وایستی.
فاطمه: یعنی چی خانم؟
خانم مقدسی: صبح یه پرستار نیومده بود، من دیدم تو اومدی دیگه نگفتم که شیفت شبی، حالا هم ایرادی نداره، اضافه کاری کردی آخر ماه حقوقت بیشتر میشه، شب خوش!
خانم مقدسی اینو گفت و از بیمارستان بیرون رفت.
به فاطمه که با تعجب عجیبی به رفتن خانم مقدسی نگاه میکرد نگاهی کردم و دستم رو روی شونهاش گذاشتم.
_به من میخندیدی آره؟ حالا خوبه من صبح خوابیدم و الان سر حالم، یه وقت بالای سر بیمار خوابت نبره!
خندهکنان از فاطمه دور شدم و وارد بخش شدم.
به نجفی که کنار در اتاقش ایستاده بود نگاهی کردم.
_سلام دکتر نجفی!
نجفی به نشانه سلام دستش رو بالا آورد.
از کنارش رد شدم که گفت:
-ببخشید خانم مقدم!
_بله؟
نجفی: تایم استراحت امشب پونزده دقیقهاس، یه وقت مثل دیروز خوابتون نبره!
وای یعنی چی؟
نکنه کل بیمارستان قضیه اون روز رو فهمیده باشن؟
آبروم رفت.
_چشم!
گوشیم رو از داخل جیبم در آوردم و شماره فاطمه رو گرفتم.
بعد از چند بوق جواب داد:
-چیه؟
_چیه و زهر مار، تو به همه گفتی که من دیروز به جای اینکه کار کنم خواب بودم؟
فاطمه: چیشده حالا؟
_درد چیشده، از کنار این پسره نجفی رد میشم بهم تیکه میندازه که تایم استراحت پونزده دقیقهاس، یه وقت خوابتون نبره!
صدای خنده های فاطمه از پشت گوشی اومد.
_درد!
فاطمه: خب حالا، فکرشو بکن، کل امروز رو توی بیمارستانم!
_حقته.
ادامـهدارد . . .
بھقلـم✍🏻"محمدمحمدۍ🧡"
💚
🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚
💚
#𝙿𝙰𝚁𝚃_18
🧡 #رمـٰانعـشقپـٰاڪ🎻
_حقته!
با صدای بوق قطع شدن تماس گوشی رو جلوی روم گرفتم و گفتم:
_بیشعور، رو من قطع میکنی؟
با صدای میکروفون به اطرافم نگاه کردم.
(خانم هدیه مقدم به اطلاعات، خانم هدیه مقدم به اطلاعات)
قدم هام رو به سمت اطلاعات کج کردم و به سمتش قدم برداشتم.
جلوی میز اطلاعات ایستادم و به خانم پشت میز گفتم:
_من رو از توی میکروفون صدا کردید؟
خانمه: خانم مقدم؟
_بله خودمم!
خانمه: یه پسری اومده بود اینجا کارتون داشت، نمیدونم کجا رفت.
با تعجب به محوطه بیمارستان نگاه کردم.
مهدیار داخل محوطه داشت با فاطمه صحبت میکرد.
میدونستم اگه یه لحظه دیگه به حال خودشون بذارمشون صدای خنده هاتون کل بیمارستان رو میگیره!
از پله های محوطه پایین رفتم و به سمتشون قدم برداشتم.
هوای محوطه بیمارستان توی شبا سردِ سرد بود.
دستام رو به هم گره زدم، دندونام به هم قفل شده بود.
کنار مهدیار ایستادم و گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی؟
مهدیار: اومدم به خانم دکترا سر بزنم، شیفت شب خوش میگذره؟
با دیدن فاطمه که داشت همراه مهدیار میخندید زدم توی سرش و گفتم:
_تو چرا میخندی؟ داره مسخرهات میکنه، نمیبینی میگه خانم دکترا!
فاطمه قیافهاش جوری بود که انگار تازه دوهزاریش افتاده بود.
نگاهی به صورت مهدیار کردم که متوجه جای خالی ته ریش روی صورتش شدم.
_ته ریشاتو زدی؟
مهدیار دستی به صورتش کشید و گفت:
-آره خوب شده؟
_شبیه بچه دبستانی ها شدی!
مهدیار: از بچگی حسود بودی.
_خب دیگه برو خونه دیر وقته.
مهدیار: میخوام تا صبح اینجا بمونم.
خواستم چیزی بگم که فاطمه پیشدستی کرد و گفت:
-بیخود، اینجا کاروانسرا نیستش که.
مهدیار: عه دختر دایی؟ تو هم طرف هدیه رو میگیری؟
دستم رو دور گردن فاطمه انداختم و گفتم:
_رفیقا همیشه باهمن، رفیق نداری که بفهمی چی میگم.
دست فاطمه رو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش داخل بیمارستان!
با دیدن نسترن یکی از پرستار های بیمارستان که کنار اتاق خانم مقدسی ایستاده بود به سمتش رفتم.
_نسترن؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
نسترن: خانم مقدسی نیستش؟
_یه ساعتی میشه که رفته، چیکارش داری؟
نسترن: قرار بود با یکی از پرستارا شیفتم رو عوض کنم، مثل اینکه اون پرستاره صبح جام وایستاده!
فاطمه با شنیدن این جمله برقی داخل چشمانش زد و با فریاد گفت:
-منم، خانم مقدسی منو گفته، من میرم لباسم رو عوض کنم.
فاطمه سریع دوید داخل اتاق که نسترن گفت:
-این چشه؟
_از بس خستهاس دیوونه شده، خب من میرم، توی بخش میبینمت!
خوابآلود کنار جاده ایستادم و دستم بیجونمو برای گرفتن تاکسی بالا گرفتم.
دلم میخواست همونجا روی زمین بخوابم، خانم مقدسی بهم گفته بود خوب بخوابم چون شب اول شیفت خیلی سخته ولی من توجهی نکرده بودم.
اونوقت صبح تکوتوک از اون خیابون ماشین گذر میکرد که خیلیاشون هم ماشین شخصی بود و به نوعی میشه گفت تاکسیها همه خواب بودند.
خط خیابون رو گرفتم و قدم زنان کمی از راه رو پیاده رفتم.
ادامـهدارد . .
بھقلـم✍🏻"محمدمحمدۍ🧡"
💚
🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚
💚
#𝙿𝙰𝚁𝚃_19
🧡 #رمـٰانعـشقپـٰاڪ🎻
به خیابون بعدی رسیدم اما اونجا هم خبری از تاکسی نبود.
گوشیم رو در آوردم و شماره حامد رو گرفتم.
جواب نمیداد، مثل اینکه خواب بود.
به آسمون نگاه کردم، هنوز هوا کمی تاریک بود.
با صدای بوق ماشینی به سمت صدا نگاه کردم.
مثل اینکه موتور بود، نور چراغ موتور جلوی دیدم رو گرفته بود و نمیتونستم ببینم موتور سوار کیه!
با خاموش شدن چراغ موتور محمدرضا رو روی موتور دیدم.
چقدر چهرهاش برام عجیب بود.
با اینکه همهش میبینمش ولی انگار اولین بار بود که میبنمش!
چند ثانیه خیره محمدرضا بودم که گفت:
-هدیه خانم؟
با شنیدن اسمم فهمیدم داره صدام میزنه، هول شدم و منمن کنان گفتم:
_سس....لام محمدرض...آقا محمدرضا!
محمدرضا جوری نگاهم کرد که انگار دیوونه شدم.
محمدرضا: حالتون خوبه؟
_آآ...آره، شما خوبید؟
توی ذهنم یه دونه زدم توی سر خودم که محمدرضا گفت:
-اینوقت صبح اینجا چیکار میکنید؟
_شیفتم تموم شد، خواستم برم خونه ولی تاکسی گیرم نیومد.
محمدرضا: اشکال نداره، بیاید من میرسونمتون!
نگاهی به موتور محمدرضا کردم و گفتم:
_ولی آخه اینطوری که...
محمدرضا منظورم رو گرفت و گفت:
-شما بیاید جلوتر من حلش میکنم.
چند قدمی برداشتم و روبروی موتور محمدرضا ایستادم.
محمدرضا: کیفتون رو بذارین جلوتون بعد سوار بشین.
همونطور که محمدرضا گفته بود عمل کردم و سوار شدم.
محمدرضا: سفت از آهن پشتتون بگیرید که یه وقت خدایی نکرده نیفتید.
آهن پشت دستم رو گرفتم و گفتم:
_باشه!
محمدرضا: بسمالله!
با حرکت کردن موتور باد مستقیم توی صورتم میخورد.
اولین باری بود که موتور سوار میشدم و حس عجیبی داشتم.
محمدرضا: چه خبرا؟
_سلامتی، خبر خاصی نیست، فقط اگه میشه لطف کنید یکم آرومتر برید.
محمدرضا: میترسید؟
آره خیلی میترسم.
_نه...
توضیحی نداشتم و جمله مو توی همین یه کلمه تموم کردم.
محمدرضا سرعت رو کم کرده بود ولی ترسم هنوز نریخته بود.
همزمان با خوردن باد به صورتم بوی عطر محمدرضا رو هم حس میکردم.
ادامـهدارد . . .
بھقلـم✍🏻"محمدمحمدۍ🧡"
💚
🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱