پیشنهادِ من برای اطلاعات بیشتر، مطالعهی کتاب دو جلدی «نیمه دیگرم» از آقای عباسیولدی هست، از جمله کتابهاییه که ساده و قابلفهم دربارهی همین موضوعات حرف میزنه. ✨👌
پ.ن:
اگه خواستید کتاب رو بخرید، میتونید قبلش نظرات دیگران هم بخونید که با سطحش و محتواش و... آشنا بشید.
یا از کتابخونههای محلتون بپرسید اگر دارن امانت بگیرید.
#۴
هدایت شده از ᴿᵘᶻᵉ 𝙁𝙚𝙠𝙧 | روضهفکر
شما هر چیزی که از اسلام
سئوال داشته باشید رو شهیدمطهری
توی کتاباش جواب داده..
اگه از بردهداری میخوایید،«بردگی در اسلام»
از شبهه حقوق زنان دارید «حقوق زن در اسلام»
اگه شبهه جنگ و ارتداد دارید «جهاد»
اگه شبهه حجاب دارید، «مسئله حجاب»
خلاصه هر چه بخوایید، پیدا میکنید
امانتی برای روزِ بازگشت
سوریه که رفته بود، برای خودش انگشتر جدید خریده بود. همیشه دستش میکرد. دیگه همسفر همیشگیش شده بود. هر وقت هم تیکه میانداختیم که: «بابا انقدر که این انگشتر رو میبری مسافرت؛ ما رو نمیبریها؛ حواسمون هست داری رقیبتراشی میکنی!»
اون وقت بود که دستی لای ریشهای سفیدش میکشید و با خنده میگفت: «بَده یه یادگاری از باباتون داشته باشید!» ولی تا ابروهای بالا انداختهی ما رو میدید؛ دستهاش رو به نشونه تسلیم بابا میآورد و بیشتر میخندید: «اصلاً بدید خودم! میدونم کجا بدردم میخوره...» هدف بابا مشخص بود. میخواست از همین شوخیها ذهن ما رو آماده کنه؛ اما ما با یک لبخند نصفهنیمه، ماجرا رو جمع میکردیم و مینشستیم پای خاطرههایی که بابا هرچند ماه، از جبهه برامون سوغاتی میآورد.
هنوزم یادم هست، شبی که از خونهی عمه برگشتیم؛ تا فهمید انگشتر، کنار پنجره جا مونده، حتی کفشهاش رو درست درنیاورد؛ سریع سوییچ ماشین را برداشت و رفت دنبال عشقش... .
حالا بعد از ده سال؛ نذاشتم انگشتر، آخ بگه! مثل روزِ اول توی جعبه گذاشتم تا هر وقت برگشت، به خودش پس بدم. مطمئنم ارزش این انگشتر رو بیشتر از هر کسی، فقط خودش میدونه و خدا.
شبی که خونهمون موشک خورد، خونهی مامانجون بودیم. وقتی برگشتم و آوارها را دیدم، بین اون همه خاک و خردهسنگ، ذهنم فقط دنبال یه چیز میگشت: «انگشتر».
خدا به بچههای جهاد، عزت بدهد. دو روز تمام کمک کردند آوارها رو کنار بزنیم تا بالآخره گمگشته رو پیدا کردیم. فقط خدا کنه، صاحبش هم به همین زودیها پیدا بشه... .
#داستانک
|✍🏻: ملیکا نعمتالهی
@Sarirman
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
رفت، چون میدانست بر بلندای امید، چشمانی در انتظارند؛
رفت، چون آرامشِ وطن را از جانِ خود عزیزتر میدانست؛
رفت، چون باور داشت خدمت در راه خدا، زیباترین شیوهی زیستن است.
او رفت…
در آخرین پروازش،
که یادش هنوز هم
چون زخمی تازه
قلبهایمان را میسوزاند.
_ ملیکا نعمتالهی
@Sarirman
جهانی که هنوز مهدیﷺ داره
آیندهش روشنه.. روزی خواهد اومد.
ما مرده باشیم یا زنده. اما او
خواهد آمد. و «اشک ترس منکران او»
با «لبخند امیدواران به او» رو خواهیم دید
#روضهفکر