اَمن باشید و قابل اعتماد
که اگر روزی تمامِ جهان برای آدمی سیاه شد
و امیدی اگر نبود
تنها قسمتِ روشنِ جهانش شما باشید
و روزنهی نور و امیدی شوید
در بینهایت تاریکی...
حص میکنم مدت هاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛
غرق میشوم و خفه نمیشوم ، میسوزم و جان نمیدهم،
در پایانی بی پایان به سر میبرم...
بعضیوقتها
جایت محفوظ است،
اما نه کنار دل.
جایی میان «اگر شد»
و «بعداً».
نه حذف میشوی،
نه انتخاب.
همیشه حضورت
به شرط نبود دیگری معنا دارد.
به تو میرسند
وقتی مسیر اول بسته است،
وقتی دستها خالیست
و سکوت
همراه میخواهد.
و تو
آنقدر ماندهای
که فکر میکنند
بودنت طبیعیست؛
بیآنکه بفهمند
طبیعی شدن
گاهی همان نادیده شدن است.
دوستت دارند،اما نه آنقدر که بمانند؛
میخواهندت،اما نه آنقدر که انتخابت کنند؛
و دردش همینجاست
نه آنقدر دوری که رها شوی،
نه آنقدر نزدیکی که اول باشی.