درست وقتی که فکر میکنم دیگه حالم بهتره و میتونم به مسیرم ادامه بدم، غم دو دستی پامو میگیره و میکشتم پایین پیش خودش.
- شادی قبلاً از بالا میاومد ،
زیر کتفهات رو میگرفت
و از زمین بلندت میکرد . .
الان فقط گاهی آروم میزنه
پشتت وقتی برگردی نیست .
آدم میتواند همزمان که برای زندگیاش تلاش میکند ، دلش بخواهد همهچیز برای همیشه تمام بشود و زندگی به نقطهی آخرش برسد.
برای من هم سخت بود که تنهایی از پس همهچیز بربیایم ، اما با این حال همهچیز را خودم جلو بردم.
_در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی دانم چیست و اضطراب و دلشوره مثل مِهی در ته درهای بی آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به سوی روشنایی سبز و چشم انداز های دور.
من هنوز که هنوزه وقتی میخوام راجع بهش حرف بزنم غمگینم میکنه ، بعد میگن گذر زمان همه چیو درست میکنه ، بفرما اینم از گذر زمان.
اگر قرار باشد همیشه در حال تلاش کردن برای این باشم که بگویم ‹ من وجود دارم › ترجیح میدهم فراموش شوم .
یه مرحله از زندگی هم وجود داره که بهش میگن بی تفاوتی ناشی از صبرِ بیش از حد ، که دیگه مثل گذشته برای نبودن ها بیقراری نمیکنی و قبول کردی کاری از دستت بر نمیاد.
انگار از هر چیزی فقط یه ته مونده ای از من مونده ، از صبرم ، اعصابم ، حوصله ام ، ذوقم ، انگیره ام و توانم که اونم فقط برای افرادِ انگشت شماری خرجش میکنم.
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
³¹⁵ روزت مبارک خانوم جان :)
آفریدند طُ را تا که گره باز کنی
پدرت هی بخرد ناز و توهم ناز کنی
گر دخترکی پیش پدر ناز کند
گره کرببلای همه را باز کند ..