آدم میتواند همزمان که برای زندگیاش تلاش میکند ، دلش بخواهد همهچیز برای همیشه تمام بشود و زندگی به نقطهی آخرش برسد.
برای من هم سخت بود که تنهایی از پس همهچیز بربیایم ، اما با این حال همهچیز را خودم جلو بردم.
_در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی دانم چیست و اضطراب و دلشوره مثل مِهی در ته درهای بی آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به سوی روشنایی سبز و چشم انداز های دور.
من هنوز که هنوزه وقتی میخوام راجع بهش حرف بزنم غمگینم میکنه ، بعد میگن گذر زمان همه چیو درست میکنه ، بفرما اینم از گذر زمان.
اگر قرار باشد همیشه در حال تلاش کردن برای این باشم که بگویم ‹ من وجود دارم › ترجیح میدهم فراموش شوم .
یه مرحله از زندگی هم وجود داره که بهش میگن بی تفاوتی ناشی از صبرِ بیش از حد ، که دیگه مثل گذشته برای نبودن ها بیقراری نمیکنی و قبول کردی کاری از دستت بر نمیاد.
انگار از هر چیزی فقط یه ته مونده ای از من مونده ، از صبرم ، اعصابم ، حوصله ام ، ذوقم ، انگیره ام و توانم که اونم فقط برای افرادِ انگشت شماری خرجش میکنم.
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
³¹⁵ روزت مبارک خانوم جان :)
آفریدند طُ را تا که گره باز کنی
پدرت هی بخرد ناز و توهم ناز کنی
گر دخترکی پیش پدر ناز کند
گره کرببلای همه را باز کند ..
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
آفریدند طُ را تا که گره باز کنی پدرت هی بخرد ناز و توهم ناز کنی گر دخترکی پیش پدر ناز کند گره کربب
امشب یه رو ب عمو ابلفض و بابات بزن
رقیه جان
بگو؛ یکی یکی مارو سوا کنن برا شما
بگو؛ اینا زیاد شب سوم برای من سینه زدن
زیاد برای من شب سوم گریه کردن ..
بعضیا یجوری واسمون غریبه شدن که آدم نمیتونه باور کنه یه زمانی روزامون با همینا میگذشت .