یه مرحله از زندگی هم وجود داره که بهش میگن بی تفاوتی ناشی از صبرِ بیش از حد ، که دیگه مثل گذشته برای نبودن ها بیقراری نمیکنی و قبول کردی کاری از دستت بر نمیاد.
انگار از هر چیزی فقط یه ته مونده ای از من مونده ، از صبرم ، اعصابم ، حوصله ام ، ذوقم ، انگیره ام و توانم که اونم فقط برای افرادِ انگشت شماری خرجش میکنم.
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
³¹⁵ روزت مبارک خانوم جان :)
آفریدند طُ را تا که گره باز کنی
پدرت هی بخرد ناز و توهم ناز کنی
گر دخترکی پیش پدر ناز کند
گره کرببلای همه را باز کند ..
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
آفریدند طُ را تا که گره باز کنی پدرت هی بخرد ناز و توهم ناز کنی گر دخترکی پیش پدر ناز کند گره کربب
امشب یه رو ب عمو ابلفض و بابات بزن
رقیه جان
بگو؛ یکی یکی مارو سوا کنن برا شما
بگو؛ اینا زیاد شب سوم برای من سینه زدن
زیاد برای من شب سوم گریه کردن ..
بعضیا یجوری واسمون غریبه شدن که آدم نمیتونه باور کنه یه زمانی روزامون با همینا میگذشت .
از دید بقیه رو پاهام وایستادم ، حالم خوبه
و واقعا قویَم اما حقیقت اینه که خستم ، تیکه تیکه شدم ، میخوام فرار کنم ، میخوام برم و ناپدید شم ..
من فکر میکردم اگه من خوب باشم همه خوبن ، اگه من دل نشکنم کسی دلمو نمیشکنه ، اگه من ناراحتشون نکنم کسی ناراحتم نمیکنه ، اما خب اینطور نبود ..
ولی من از اینکه تا میام خوشحال باشم و حس خوبی داشته باشم ، اما یهو یه اتفاقی میوفته یا یه حقیقتی رو میشنوم یا یه چیزی یادم میاد که دوباره غمگینم میکنه و دوباره پرتابم میکنه تهِ اون چاهی که بودم ، واقعا متنفرم ...
دوستان اگر امکانش هست برای سلامتی یکی از رفقا دعا کنید بیمارستان بستری هستند و اصلا حال خوبی ندارند ..