دوستان ی هفته ریپ شدم
هم برای ارسال پیام در گروه هم مخاطب
اگر دیدید جواب ندادم عذرخواهم .
یادش نداده بودند که وقتی غمگین است حرف بزند و چیزی بگوید ، همیشه گوشه ای تنها و ساکت میماند و احساساتش را مخفی میکرد .
زندگی من شبیه بازی مافیاست فقط روز نداره ،
هی شب میشه ، بیشتر شب میشه ، خیلی شب میشه.
عجیب شدم ، دیگه حوصله آدمها رو ندارم ، از تنهایی با خودم لذت میبرم ، دیگه اصرار به بودن کسی نمیکنم ، این ورژنم خیلی عجیب و ترسناکه..
دیدی میگن به مو میرسه ، پاره ام میشه ، مجبوری گره بزنی ؟ به مو رسیده ، خیلی وقته پاره شده و من تو دستم دارم نگاهش میکنم و حتی حوصله ندارم به هم گره اشون بزنم چه برسه به اینکه بخوام ادامه بدم ..
حرف زدن هيچگاه بارى از قلبم نمیكاهد
تنها سكوت جهان درونم را برهم میزند
و غمهاى خفتهام را بيدار میكند، اندوه من شخصیتر از آن است كه كسى بتواند آن را از من بگيرد.
مدت هاست که شعرهایم را به جای آدم ها برای کتم که رو به رویم آویخته ام می خوانم. مسئولیت صداها و چهره ها با کیست؟