یادش نداده بودند که وقتی غمگین است حرف بزند و چیزی بگوید ، همیشه گوشه ای تنها و ساکت میماند و احساساتش را مخفی میکرد .
زندگی من شبیه بازی مافیاست فقط روز نداره ،
هی شب میشه ، بیشتر شب میشه ، خیلی شب میشه.
عجیب شدم ، دیگه حوصله آدمها رو ندارم ، از تنهایی با خودم لذت میبرم ، دیگه اصرار به بودن کسی نمیکنم ، این ورژنم خیلی عجیب و ترسناکه..
دیدی میگن به مو میرسه ، پاره ام میشه ، مجبوری گره بزنی ؟ به مو رسیده ، خیلی وقته پاره شده و من تو دستم دارم نگاهش میکنم و حتی حوصله ندارم به هم گره اشون بزنم چه برسه به اینکه بخوام ادامه بدم ..
حرف زدن هيچگاه بارى از قلبم نمیكاهد
تنها سكوت جهان درونم را برهم میزند
و غمهاى خفتهام را بيدار میكند، اندوه من شخصیتر از آن است كه كسى بتواند آن را از من بگيرد.
مدت هاست که شعرهایم را به جای آدم ها برای کتم که رو به رویم آویخته ام می خوانم. مسئولیت صداها و چهره ها با کیست؟
نصف آدمایی که باهاشون در ارتباط بودم دیگه بهم پیام نمیدن و کمرنگ شدن چون حالشون با کمک من بهتر شده و حالا دیگه بهم نیازی ندارن ؛
من فقط برای تخلیهی افکار منفی و حضور تو بدبختیا و درک کردنِ غماشون به کار میام ، گذروندن خوشیهاشون با بقیه حال میده.
روانشناسی میگه : گاهی اوقات تنها دلیلی که باعث میشه چیزی که غمگینت میکنه رو رها نکنی اینه که اون تنها چیزی بوده که تورو خوشحال میکرده.
از میان دو واژهی انسان و انسانیت
اولی میان کوچه ها
و دومی در لابهلای کتابها سرگردان است...
-ویکتور هوگو.