حرف زدن هيچگاه بارى از قلبم نمیكاهد
تنها سكوت جهان درونم را برهم میزند
و غمهاى خفتهام را بيدار میكند، اندوه من شخصیتر از آن است كه كسى بتواند آن را از من بگيرد.
مدت هاست که شعرهایم را به جای آدم ها برای کتم که رو به رویم آویخته ام می خوانم. مسئولیت صداها و چهره ها با کیست؟
نصف آدمایی که باهاشون در ارتباط بودم دیگه بهم پیام نمیدن و کمرنگ شدن چون حالشون با کمک من بهتر شده و حالا دیگه بهم نیازی ندارن ؛
من فقط برای تخلیهی افکار منفی و حضور تو بدبختیا و درک کردنِ غماشون به کار میام ، گذروندن خوشیهاشون با بقیه حال میده.
روانشناسی میگه : گاهی اوقات تنها دلیلی که باعث میشه چیزی که غمگینت میکنه رو رها نکنی اینه که اون تنها چیزی بوده که تورو خوشحال میکرده.
از میان دو واژهی انسان و انسانیت
اولی میان کوچه ها
و دومی در لابهلای کتابها سرگردان است...
-ویکتور هوگو.
اما نیرویی او را وا میداشت بگریزد ؛
به گوشهای ، دنجی ، جایی دور از شهر ،
دور از آدمها.
«گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم ..
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنجهایش تنها بماند؛ آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد...
-کامو.
خودتون باشید ، تبدیل نشید به آدمی که از خودش و علایقش و اعتقاداتش میگذره تا یکسری آدما کنارش بمونن.
کسی که درد و اندوه مرا نداشته باشد نمیتواند به من پند بدهد
نه نصیحتم نکن.درد من از پند تو بلند آوازتر است.
-ویلیام شکسپیر.