نصف آدمایی که باهاشون در ارتباط بودم دیگه بهم پیام نمیدن و کمرنگ شدن چون حالشون با کمک من بهتر شده و حالا دیگه بهم نیازی ندارن ؛
من فقط برای تخلیهی افکار منفی و حضور تو بدبختیا و درک کردنِ غماشون به کار میام ، گذروندن خوشیهاشون با بقیه حال میده.
روانشناسی میگه : گاهی اوقات تنها دلیلی که باعث میشه چیزی که غمگینت میکنه رو رها نکنی اینه که اون تنها چیزی بوده که تورو خوشحال میکرده.
از میان دو واژهی انسان و انسانیت
اولی میان کوچه ها
و دومی در لابهلای کتابها سرگردان است...
-ویکتور هوگو.
اما نیرویی او را وا میداشت بگریزد ؛
به گوشهای ، دنجی ، جایی دور از شهر ،
دور از آدمها.
«گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم میگریزم. از خودم که همیشه مایهی آزار خودم بودهام. از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم ..
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنجهایش تنها بماند؛ آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد...
-کامو.
خودتون باشید ، تبدیل نشید به آدمی که از خودش و علایقش و اعتقاداتش میگذره تا یکسری آدما کنارش بمونن.
کسی که درد و اندوه مرا نداشته باشد نمیتواند به من پند بدهد
نه نصیحتم نکن.درد من از پند تو بلند آوازتر است.
-ویلیام شکسپیر.
یکی از جملاتی که ی آشنا خیلی وقت پیش بهم گفته و همیشه موقع سرزنش کردن خودم کمکم کرده اینه که ؛ تو اون زمان و تو اون شرایط همینقدر بلد بودی و اندازه تجربت عمل کردی پس به خودت سخت نگیر.
من از مردن نمیترسم ، از زندگینکردن میترسم.
از اینکه زنده باشم اما زندگی نکنم.
از اینکه صدا داشته باشم اما سکوت کنم. از اینکه درد داشته باشم اما رؤیا نه.
خیلی خستهام، اما به خودم میگم: یکم دیگه تحمل کن، شاید فردا بهتر باشه. یکم دیگه تلاش کن، شاید همین تلاش آخر، راهی جدید به روت باز کنه. یه بار دیگه دل به دریا بزن، شاید همین موج، تورو به ساحل برسونه. یه بار دیگه قدم بردار، شاید همین قدم، خورشید پشت شب رو نشونت بده.