خودتون باشید ، تبدیل نشید به آدمی که از خودش و علایقش و اعتقاداتش میگذره تا یکسری آدما کنارش بمونن.
کسی که درد و اندوه مرا نداشته باشد نمیتواند به من پند بدهد
نه نصیحتم نکن.درد من از پند تو بلند آوازتر است.
-ویلیام شکسپیر.
یکی از جملاتی که ی آشنا خیلی وقت پیش بهم گفته و همیشه موقع سرزنش کردن خودم کمکم کرده اینه که ؛ تو اون زمان و تو اون شرایط همینقدر بلد بودی و اندازه تجربت عمل کردی پس به خودت سخت نگیر.
من از مردن نمیترسم ، از زندگینکردن میترسم.
از اینکه زنده باشم اما زندگی نکنم.
از اینکه صدا داشته باشم اما سکوت کنم. از اینکه درد داشته باشم اما رؤیا نه.
خیلی خستهام، اما به خودم میگم: یکم دیگه تحمل کن، شاید فردا بهتر باشه. یکم دیگه تلاش کن، شاید همین تلاش آخر، راهی جدید به روت باز کنه. یه بار دیگه دل به دریا بزن، شاید همین موج، تورو به ساحل برسونه. یه بار دیگه قدم بردار، شاید همین قدم، خورشید پشت شب رو نشونت بده.
احتمالا برایش دوران سختی بود؛
دورانی که تقلا میکرد زندگی کند،
پیشرفت کند،خوشحال باشد،اشک بریزد،
اما خاموش نشود،نفس بکشد بدون درد،
نترسد،بجنگد،نرود و بماند،بسازد،انسان باشد.
زنده بماند،زنده
به آنان که ما را رها نمودند، در خاک خالی بیآب و گیاه؛ بی هیچ اشک و آه بگویید :
ما ریشه در خویش داشتیم و سبز گشتیم.
فکت محض فقط اونجایی که کارلوس می گه:
“زندگی به من آموخت آدمها نه دروغ میگویند، نه زیر حرفشان میزنند، اگر چیزی میگویند؛ صرفا احساسشان در همان لحظه است نباید رویش حساب کرد.”
اون قسمتی از وجودم که مدارا رو انتخاب میکرد از بین رفته ، دیگه نمیتونم هر طور شده آدمها رو کنار خودم نگه دارم...