خیلی خستهام، اما به خودم میگم: یکم دیگه تحمل کن، شاید فردا بهتر باشه. یکم دیگه تلاش کن، شاید همین تلاش آخر، راهی جدید به روت باز کنه. یه بار دیگه دل به دریا بزن، شاید همین موج، تورو به ساحل برسونه. یه بار دیگه قدم بردار، شاید همین قدم، خورشید پشت شب رو نشونت بده.
احتمالا برایش دوران سختی بود؛
دورانی که تقلا میکرد زندگی کند،
پیشرفت کند،خوشحال باشد،اشک بریزد،
اما خاموش نشود،نفس بکشد بدون درد،
نترسد،بجنگد،نرود و بماند،بسازد،انسان باشد.
زنده بماند،زنده
به آنان که ما را رها نمودند، در خاک خالی بیآب و گیاه؛ بی هیچ اشک و آه بگویید :
ما ریشه در خویش داشتیم و سبز گشتیم.
فکت محض فقط اونجایی که کارلوس می گه:
“زندگی به من آموخت آدمها نه دروغ میگویند، نه زیر حرفشان میزنند، اگر چیزی میگویند؛ صرفا احساسشان در همان لحظه است نباید رویش حساب کرد.”
اون قسمتی از وجودم که مدارا رو انتخاب میکرد از بین رفته ، دیگه نمیتونم هر طور شده آدمها رو کنار خودم نگه دارم...
دوران کودکی شیرینه چون ؛
در کودکی گذشته ای وجود نداره ،
هرچی هست در آینده است .
بار سنگین گذشتهست که آدم هارو خسته میکنه.