با آدمها که هستم، چه خوب باشند و چه بد، تمام احساساتم تعطیل و خسته میشوند تسلیم میشوم، سر تکان میدهم، تظاهر میکنم میفهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم. این یکی از نقطه ضعفهایم است که بیشترین مشکل را برایم درست کرده. معمولا وقتی سعی میکنم با دیگران مهربان باشم روحم چنان پاره پاره میشود که به شکل ماکارونی از جنس روح در میآید. کرکرهی مغزم پایین میآید، گوش میکنم، جواب میدهم و آنها احمقتر از آنند که بفهمند من آنجا نیستم.
- چارلز بوکوفسکی
ولی خدا نجاتت داد ، اونجایی که ؛
کم مونده بود تصادف کنی هیچیت نشد ،
اونجایی ک اون آدم ترکت کرد ،
اونجایی که ی حسی بهت گفت بگی نه ،
اونجایی ک ازون اتفاق جون سالم ب در بردی ،
اونجایی ک گفتی عجب شانسی آوردم ،
اونجایی ک گفتی خدایا تو رو خدا ..
من توی زندگی برای هیچی به اندازه کافی تلاشی نکردم ،
و الان در همهچیز معمولیم ،
و این معمولی بودن داره منو میکشه..
زمانی که در جایی ، در خودم فرو ریختم هیچکس برای آبادی من نیامد.
من همیشه خودم بر ویرانه هایم آجر شدم..
اگه واسه یه آدم واقعاً مهم باشید ، براتون وقت میذاره بهتون به اندازه کافی ابراز علاقه میکنه ، واسه خوشحال کردنتون تلاش میکنه و کاری نمی کنه از دستتون بده یا فکر کنید بهتون اهمیت نمیده ؛
پس اگه حس میکنید مهم نیستید ، فكرتون درسته .
یه قسمت های از وجودم خاموش شدن که واقعا دوستشون داشتم ،
متاسفم برای خودم که نتونستم ازشون در برابر بزرگسالی محافظت کنم.
حس میکنم دیگه هیچی شبیه قبل نیست حالم ، اطرافیانم ، رفتار دوستام نسبت به قبل ، جدی همه انگار عوض شدن ، عجیبه برام.