ما مردمان عادی گاهی دلمان میخواهد خوشبخت باشیم . نان گرم بخوریم ، یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستالها ، بلکه به صورت زنده ببینیم.
ما مردمان عادی خیلی آرزوهای دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله شنیدنش را ندارید.
به یاد داشته باشید که زمان هرچه گذشت ما شبیه شما نشدیم ، شما خود را اندک درصدی شبیه به ما کردید.
چه کسی می تواند بگوید دیدن کدام یک از این دو وحشتناک تر است ؟
دل های خشکیده یا جمجمه های تهی شده ..
وقتی فهمیدم زندگی یک مهمانیِ بالماسکه است و من با چهرهٔ واقعی خودم در آن حاضر شدهام ، از خودم خجالت کشیدم.
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.
من آن قدر به تنهایی خود عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم.
تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می شوم می بینم اصلاً استعدادش را ندارم.
"خوبم" را فقط به غریبهها میگوییم
آنانی را که دوست میداریم در آغوش میگیریم و گریه میکنیم.
ناگهان میل شدیدی به خزیدن توی تختخواب ، پنهان شدن از همهکس و همهچیز ، و تا ابد خوابیدن ، بر من غلبه کرد.
«چه کسی پیروزِ جنگ شد؟»
نمیدانم عزیزِ من ؛
اما بیشک ، کسانی که جوانیِ خود را باختهاند ، ماییم.
کاش پیرتر بودیم ، مثل ریشهها
یا خیلی جوانتر ، مثل شاخهها..
اینجا که ما ایستادهایم فقط تبر میخورد.