یه بخشی از وجودم می خواد زندگی کنه ، می خواد تلاش کنه ، می خواد کم نیاره ، می خواد خوش بین باشه ، انرژی مثبت بده، قشنگیا رو ببینه ، ولی یه بخشی از وجودم می خواد نباشه ، می خواد بهم ثابت کنه همه تلاشام بیهودست ، تهش هیچی نیست، تهش پوچه، تهش خالیه ، همه چی تاریکه ؛ بعضی وقتا زور یکی به اون یکی میرسه بعضی وقتام زور اون یکی، منم گیر کردم این وسط ، نمیدونم واقعا حالم خوبه یا نه.
بسیار سال ها گذشت تا بفهمم آنکه در خیابان گریه میکند از آنکه در گورستان گریه میکند غمگین تر است..
ولی من میگم هیچ وقت هیچکس نمیتونه کسی رو فراموش کنه یعنی غیر ممکنه چون همیشه یه چیزی پیدا میشه که اونو یادش بندازه یه تیکه از اهنگ یه تیکه کلام یه مکان یا حتی یه لباس که شبیه لباس اون باشه میبینی همیشه و همه جا یه نشونه اونو یادت میاره اما دیگه تموم شده دیگه برنمیگرده دیگه توی زندگیت وجود نداره و فقط توی ذهنت زندگی میکنه و ما اونو انکار میکنیم هیچکس از وجود اون توی ذهن ما خبر نداره..
سال اول ابتدایی که بودم همیشه فکر میکردم کسی که سال های اخر درسشه خیلی ادم بزرگیه، همه بهش احترام میزارن، قدرت تفکر فوق العاده ای داره، خلاصه فکر میکردم کسی که هفده هجده سالشه تو اون دورانه خیلی از لحاظ عقلی کامله؛ الان که این سنو رد کردم میبینم بدترین اتفاقات دقیقا همین سن رخ داده و ازش رد شدم ؛ تخریب شخصیتی، شکست عاطفی، اسیب روحی، استرس، بغض توی گلو، عصبانیت و افسردگی رو تجربه کردم..
وابستگی که دست خود آدم نیستش ، یهو به خودت میای میبینی تا گردن تو فکر و خیالش غرق شدی..
هدایت شده از بیستُهَشتِ،جولای !
درسته که از بین این زخم ها نور وارد میشد، ولی قرار نبود رقص نور شیم.