سال اول ابتدایی که بودم همیشه فکر میکردم کسی که سال های اخر درسشه خیلی ادم بزرگیه، همه بهش احترام میزارن، قدرت تفکر فوق العاده ای داره، خلاصه فکر میکردم کسی که هفده هجده سالشه تو اون دورانه خیلی از لحاظ عقلی کامله؛ الان که این سنو رد کردم میبینم بدترین اتفاقات دقیقا همین سن رخ داده و ازش رد شدم ؛ تخریب شخصیتی، شکست عاطفی، اسیب روحی، استرس، بغض توی گلو، عصبانیت و افسردگی رو تجربه کردم..
وابستگی که دست خود آدم نیستش ، یهو به خودت میای میبینی تا گردن تو فکر و خیالش غرق شدی..
هدایت شده از بیستُهَشتِ،جولای !
درسته که از بین این زخم ها نور وارد میشد، ولی قرار نبود رقص نور شیم.
نمیدونم چرا ما با هرکس خواستیم صحبت کنیم و رفاقت ..
قبل ما یکی احساساتشو گایی.ده بود..
موقع عصبانیت حواستون باشه با کی و چجوری دارید حرف میزنید، همهچیز حل میشه و حالتون خوب میشه اما یه حرفایی، یه لحنایی هیچوقت از دل طرف مقابل پاک نمیشه..