#فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا
#قسمت_پنجــم
✍که انگار دنیا چشم دیدن همین را هم نداشته و چوب لای چرخِ خوشی شان میخ کرد.در این بین،درد میانمان،مشترک بود.و آن اینکه هانیه هم با گروهی جدید آشنا شد.رفت و آمد کرد و هروز کم حرف تر و بی صداتر شد.شبها دیر به خانه می آمد در مقابلِ اعتراضهای عثمان،پرخاشگری میکرد.در برابر برادرش پوشیده بود و او را نامحرم میخواند،از اصول و شرعیات
عجیب و غریبی حرف میزد و از آرمانی بی معنا درست شبیه برادرم دانیال!
آن ها هم مثل من یک نشانی میخواستند
اما تلاش ها بی فایده بود.هیچ سرنخی پیدا نمیشدنه از دانیال،نه از هانیه
و این من و عثمان را روز به روز ناامیدتر میکرد و بیچاره مادر که حتی من را هم برای خود نداشت
فقط فنجانی چای بود با خدا
دیگه کلافه شده بودیم.هیچ اطلاعاتی جز اینکه با گروهی سیاسی و مذهبی برای مبارزه به جایی از آلمان رفته اند،نداشتیم چه مبارزه ایی؟دانیال کجای این قصه بود؟
مبارزه...مبارزه...مبارزه...
کلمه ایی که روزی زندگی همه مان را نابود کرد حسابی گیج و کلافه بودم. اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده.من و دانیال مبارزه ای نداشتیم برای دل بریدن از هم.اصلا همین مبارزه حق زندگی را از ما گرفته بود و هر دو قسم خورده بودیم که هیچ وقت نخواهیمش..اما حالا
نمیدانستم در کدام قسمت از زندگیم ایستاده ام.عثمان با شنیدن این کلمه تعجب نکرد،تنها جا خورد...و فقط پرسید:مبارزه؟؟ مگر دیگر چیزی برای از دست دادن داریم که مبارزه کنیم؟؟
و من مدام سوالش را تکرار میکردم. و چقدر ساده،تمام زندگیم را؛در یک جمله به رخم کشید این مسلمان ترسو!
ای کاش زودتر از اینها با هانیه حرف میزد و تمام داشته هایش را روی دایره میریخت و نشانش میداد که چیزی برای مبارزه نمانده.
حکم صادر شد،مسلمانها دیوانه ای بیش نیستند.اما برادرم دوست داشتنی بود.پس باید برای خودم می ماند.
حالا من مانده بودم و تکه های پازلی که طراحش اسلام بود.باید از ماجرا سردرمیاوردم حداقل از مبارزه ای که دانیال را از من جدا کرد.و تنها سرنخهای من و عثمان چند عکس بود و کلمه ی مبارزه
🍂🌼🍂🌼🍂
✍مدتی از جستجوهای بی نتیجه مان گذشت و ناامیدی بیتوته کرده بود در وجودمان.و من هر شب ناخواسته از پیگیری های بی نتیجه ام به مادرِ همیشه نگران توضیح میدادم و او فقط با اشک پاسخ میداد.
تا اینکه بعد از مدتها تلاش چیزی نظرم را جلب کرد.سخنرانی تبلیغات گونه ی مردی مسلمان در یکی از خیابانها
ظاهرش درست مثل دانیال عجیب و مسخره بود.کچل ریش بلند،بدون سبیل و به رسم مسلمانان کلاهی سفید و توری شکل بر سر داشت.
چند مرد دیگر روی سکویی بلند در اطرافش ایستاده و با مهربانی پاسخ جوانانِ جمع شده را میدادند و برشورهایی را بین شان توزیع میکردند.
ای مسلمانان حیله گرآن دوست مسلمان با همین فریبگری اش،دانیال را از من گرفت آخ که اگر پیداش کنم،به سنت خودشان ذره ذره نابودش میکنم
سریع با عثمان تماس گرفتم و آدرس را دادم.تا آمدنش در گوشه ایی از خیابان ایستادم و با دقت به حرفهای مبلغان گوش دادم.چه وعده هایی.بهشت و جهنم را میان خودشان تقسیم کرده بودند و از مبارزه ای عجیب میگفتند و احمقهایی که با دهان باز و گوشهایی دراز،آب از لب و لوچه شان آویزان بود یعنی زمین آنقدر ابله داشت؟
زمان زیادی نگذشته بود که عثمان سریع خود را رساند.با سر به مرد سخنرانِ روی سکو اشاره کردم.و او هم با سکوت در کنار ایستاد.و سپس زیر لب زمزمه کرد بیچاره هانیه...!
از وعده هایِ دروغین که قبولش نداشتم
از مبارزه ایی که جز رستگاری در آن نبود از مزایای دنیوی و اخروی که اصلا نمیخواستم شان راستی هانیه و دانیال گول کدام وعده دروغین را خورده بودند؟
سخنرانی تمام شد.برشورها پخش شدند.و همه رفتند جز من که یخ زده تکیه به دیوار روی زمین نشسته بودم و عثمانی که با چهره ایی نگران مقابلم روی دو زانو خم شده بود و با تکان،اسمم را صدا میزد:سارا.. سارا.. خوبی؟و من با سر،خوب بودن دروغینم را تایید کردم.بیچاره عثمان که این روزها باید نگران من هم میشد
بازویم را گرفت و بلندم کرداین حرفها این سخنرانی برام آشنا بودو...
⏪ #ادامہ_دارد...
<asellvaa>
#فنجانی چای
#از_زبانپدر
🔆 امام مهدی عج:
آنکه در دادنِ نعمتهایی که خدا به او داده،
به کسانیکه فرمان رسیدگی به آنها را داده بخل ورزد،
در دنیا و آخرت زیانکار خواهد بود
#حدیث_مهدوی
#رنگتروخداااایےکن☝️
<@sellvaa>
🟢زیارت روز پنجشنبه امام حسن عسکری (ع)
روز پنجشنبه به نام امام حسن عسکری(علیهالسلام) است. در زیارت آن حضرت بگو:
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَلِىَّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللّٰهِ وَخَالِصَتَهُ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا إِمَامَ الْمُؤْمِنِينَ، وَوَارِثَ الْمُرْسَلِينَ، وَحُجَّةَ رَبِّ الْعَالَمِينَ، صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكَ وَعَلَىٰ آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، يَا مَوْلاىَ يَا أَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ، أَنَا مَوْلىً لَكَ وَلِآلِ بَيْتِكَ، وَهٰذَا يَوْمُكَ وَهُوَ يَوْمُ الْخَمِيسِ، وَأَنَا ضَيْفُكَ فِيهِ وَمُسْتَجِيرٌ بِكَ فِيهِ، فَأَحْسِنْ ضِيافَتِى وَإِجارَتِى بِحَقِّ آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَاهِرِينَ.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🌼 السلام علیک یا ابا عبدالله 🌼
<@sellvaa>
#زیارت روز
#پنجشنبه
enc_17227171894568040208686.mp3
3.97M
غریبأ وحیدأ فریدا
میگفت زینب ازخیمـه بیرون دویدا…💔
#شب_زیارتی
#رزق_شبانه🦋
#پیشنهادی
‹ #نغمه_بهشتی ›
‹ @SeLLvAa ›
چـگـونـه عـاقـبـت بـه خــیــر شـویـم⁉️
💠 آیـت الـلّـه بـهـجـت (ره) فـرمـودنـد:
1⃣ هـر کس هـر روز سـوره یس بخواند و
ثواب آن را به حضرت زهرا سلام الله علیها
هدیه کند،
2⃣ همچنین دعای عهد و ثواب آن را به
مـادر امـام زمــان ارواحنا فـداه هدیه کند،
3⃣ سوره واقعه هم خوانده و ثوابش را به امـیـرالـمـؤمـنـیـن علیه السلام هدیه کند،🌹
چه بخواهد و چه نخواهد عاقبت بخیر
میشود؛ نخواهد هم به زور می شود!!
#امامزمانم
#منبر_مجازی
‹ #تلنگر ›
‹ @SeLLvAa ›
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨﷽✨
❣ #سلام_امام_زمانم ❣
◽️شیرینتر از نامِ شما اِمڪان ندارد
◽️مخرۅبہ باشد هردِلۍ جانان ندارد
◽️جانِ من ۅ جانان من مھدۍ زهرا
◽️قلبم بجز صاحبزَمان سلطان ندارد
اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ . اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ، وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُه.
سلامتی وفرج مولایمان صاحب الزمان عجلالله تعالی فرجه الشریف صلوات*
🌹#اَلَّلهُمـّ؏جِّللِوَلیِڪَالفَرَج🌹
💚
<@sellvaa>
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸✨زندگى را آنگونه بچینيد
⚪️✨ڪـــه نـــه یــکــــ روز،
🌸✨بلڪه كل عمرتان زیبا باشد.
🌸✨سلامتی را در بـالاترین
⚪️✨نقطه دلـتـان بـگـذاريـد
🌸✨ڪه هیچ چیز برتر از آن نیست
🌸✨سـعـادت را از خـدا بـخـواهـيـد
⚪️✨ڪه او با لطف و ڪرمش به شما
🌸✨خــــواهـــد بــخــشــیـــد
🌸✨سـاده لـبـخــنـد بــزنــيــد
⚪️✨و سـاده زندگی ڪــنــيــد
<@sellvaa>
#دلی