#پلاک_صد_و_بیست_و_هشت|۰.👨✈️🇮🇷.۰|
✍ خیلـی آقـا بود. تـا مـے شنید رزمنـده ای شهیــدشــده،مـی رفـت و پیشـانــی اش را مــی بوسیــد.
تــا اینڪه خبــر دادن تـوی یڪ عملیـات به شهـادت رسیـده.
بـه اتفــاق چنـد تـا از بچـه هـا رفتیـم و بــه تـلافی اون بوسـه هـایـی ڪه بـر پیشانـی شهـدا زده بـود، پیشـانیش رو بوســه بـاران🌧 ڪنیم.
👈 رسیدیـم بالاے سـرش پارچــه رو ڪنار زدیــم،امّـا دیدیـم ســــــر نداره...!!!😭😞
#زندگـے_بـہ_سبڪ_شـہدا
#شهید_ابراهیم_همت
┅═══✼🌹✼═══┅┄
@noble_love
┅═══✼🌹✼═══┅┄
﷽
یڪ «أمن یجیب» هم،
به حال دلِ زارِ ما بخوان
أیها الشهیـد ...
صبحتون منوّر به نور شهدا❤️
@ShahidMohammadHasanGhasemi
#در_محضر_قرآن:
#آیهها_و_مادرانهها
(1) یک موجود زنده الهی در درونش داشت شکل میگرفت. خدا داشت صورتگری میکرد در بطن او. از شکر و شادی در خودش نمیگنجید. یک فکر شیرین چند روزی بود رهایش نمی کرد؛ یک راز؛ دست گذاشت روی شکمش، صورتش را به آسمان بلند کرد، صدایش میلرزید، گونههایش خیس شد، رازش را به خدا گفت: این بچه را نذر تو میکنم، فقط برای تو باشد. قبول میکنی؟... و خدا قبول کرد. اسمش حنّه بود. همسر عمران. مادر مریم(س)
(2) مستأصل شده بود. پناه آورد به تنه خشکیده نخل. از فرط درد به خودش میپیچید. ضعف و سستی همه سلولهاش را پر کرده بود. درد زایمان و درد تنهایی، تشنگی و گرسنگی، یکی شده بودند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صدایش میلرزید، گونههایش خیس شد: اصلاً کاش مرده بودم قبل از این و فراموش شده بودم. صدای جوشش آمد، صدای پای آب، پایین پایش را نگاه کرد. چشمه جاری شده بود، تنه نخل را تکان داد. از درخت خشکیده، خرما افتاد... خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش مریم بود؛ دختر عمران؛ مادر عیسی(ع).
(3) ندایی مثل وحی به قلبش نازل شد. بچه را توی سبد گذاشت و به نیل سپرد. توی دلش سیر و سرکه میجوشید. صورتش را به آسمان بلند کرد، صدایش می لرزید، گونههایش خیس شد. کسی اما انگار قلبش را محکم نگه داشته بود که از هم نپاشد. خیلی نگذشته بود که کلثوم بازگشت... بچه را دوباره توی بغلش گذاشتند. چشمش روشن شد. سینه مادر را به کام گرفت. همه حیرت کرده بودند. خدا راست گفته بود... اسمش یوکابد بود؛ همسر عمران؛ مادر موسی(ع)
(4) همه زیبایی و جوانیاش را به پای خلیل خدا ریخته بود؛ همه ثروتش را هم. توی این سالهای دراز، درخت وجودش اما میوه نداده بود. حالا هر بار که هاجر و اسماعیل را می دید، آه می کشید. پیچکهای آرزو تند و تند از سر و رویش بالا می رفتند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صدایش می لرزید، گونههایش خیس شد. بشارتِ اسحاق را دادند. به معجزه میمانست. نود سالش بود. خدا اما راست گفته بود... اسمش ساره بود؛ همسر ابراهیم(ع)؛ مادر اسحاق(ع).
بسم الله الرّحمن الرّحیم
(١) إِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ...فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتاً حَسَناً... (آل عمران ٣۵-٣٧)
(٢) فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیاً مَّنسِیّاً (23) فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیّاً (24) وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً. (مریم ٢٣-٢۵)
(٣) وَأَوْحَیْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ... وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغاً إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ...فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ (قصص ٧-١٣)
(۴) وَ امْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَ مِن وَرَاء إِسْحَاقَ یَعْقُوبَ (71) قَالَتْ یَا وَیْلَتَى أَأَلِدُ وَ أَنَاْ عَجُوزٌ وَ هَـذَا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هَـذَا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ (هود ٧١-٧٢)
پ.ن:
1- بیایید دعا کنیم روزی اگر مادر شدیم، به این افقهای نورانی نزدیک بشویم.
به کانال شهید مدافع حرم محمدحسن قاسمی بپیوندید.
@ShahidMohammadHasanGhasemi
#در_محضر_عترت:
#آیهها_و_مادرانهها
(1) یک موجود زنده الهی در درونش داشت شکل میگرفت. خدا داشت صورتگری میکرد در بطن او. از شکر و شادی در خودش نمیگنجید. یک فکر شیرین در کنار یک غم بزرگ چند روزی بود رهایش نمی کرد؛ یک راز؛ دست گذاشت روی شکمش، صورتش را به آسمان بلند کرد، صدایش میلرزید، گونههایش خیس شد، رازش را به خدا گفت: این بچه را نذر علی میکنم، می خواهم مدافع همسر تنهایم باشد. قبول میکنی؟... و خدا قبول کرد. اسمش فاطمه بود؛ همسر علی؛ مادر محسن(ع)
(2) مستأصل شده بود. پناه آورد به تنه خشکیده نخل. از فرط تشنگی به خودش میپیچید. ضعف و سستی همه سلولهایش را پر کرده بود. درد عطش و درد تنهایی همسرش، تشنگی و گرسنگی فرزندش، یکی شده بودند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صدایش میلرزید، گونههایش خیس شد: اصلاً کاش مرده بودم قبل از این و فراموش شده بودم. صدای جوشش آمد، صدای فواره خون، پایین خیمه را نگاه کرد. چشمه خون جاری شده بود، گهواره را تکان داد. از گلوی خشکیده خونی به آسمان رفت که دیگر پایین نیافتاد... خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش رباب بود؛ دختر امرؤ القیس کلبى؛ مادر علی اصغر (ع).
(3) ندایی مثل وحی به قلبش نازل شد. پسرانش را توی چله قامت کمانی اش گذاشت و به برادر سپرد. توی دلش سیر و سرکه میجوشید. صورتش را از برادر گرداند، صدایش پر صلابت بود، گونههایش خیس شد. کسی اما انگار قلبش را محکم نگه داشته بود که از هم نپاشد. خیلی نگذشته بود که برادر بازگشت... بچه را دوباره توی بغلش گذاشتند. چشمش روشن شد بجز زیبایی نمی دید. همه حیرت کرده بودند. خدا راست گفته بود واقعا او زینت علی بود... اسمش زینب بود؛ همسر جعفر؛ مادر محمد و عون(علیهما السلام ).
(4) همه زیبایی و جوانیاش را به پای ولی خدا و فرزندانش ریخته بود. همه ثروت و شجاعتش را هم. توی این سالهای دراز؛ پیچکهای آرزو تند و تند از سر و رویش بالا می رفتند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صدایش می لرزید، گونههایش خیس شد. بشارتِ ابوالفضل را دادند. به معجزه میمانست. او برگزیده شده بود تا پسر سوم زهرا را به دنیا آورد. خدا اما راست گفته بود... اسمش ام البنین بود؛ همسر علی(ع)؛ مادر ابوالفضل (ع).
به کانال شهید مدافع حرم محمدحسن قاسمی بپیوندید.
@ShahidMohammadHasanGhasemi
#در_محضر_قرآن:
#مادر_شدن:
و ما به انسان در مورد پدر و مادرش سفارش کردیم، مادرش (در دورانِ بارداری) او را حمل می کرد، در حالیکه هر روز ضعفی بر سستی و ضعفش افزوده می شد و در دو سالِ شیرخوارگی هم...آری، مرا و پدر و مادرتان را شاکر باشید که عاقبتِ همه تان به سوی من است.
(1) رنگ به رخسار ندارد، نشانه های ضعف از سر و رویش می بارد، پلک هایش پر از خستگی ست، نگاهش اما مهربان و ساکت و آرام. خسته است: خسته از باری هشت،نه ماهه که همین روزها به مقصد می رسد، فهمیدنِ اینکه تا چند روز دیگر مادر می شود کار سختی نیست... تا مقصد خیلی مانده، بلند می شوم و جایم را تعارف می کنم که بنشیند: با پلک های نیمه بسته آرام لبخند می زند و تشکر می کند...زیر لب می گویم: حملته امّه وهناً علی وهن...
(2) با انگشتهای کوچکش که به قشنگ ترین و ظریف ترین بدایعِ خلقت می مانند، روسریِ مادرش را سفت چسبیده، کامش ولی به سینه مادر است، وسطِ این شلوغی آرام گرفته، انگار که دارد آرامش بخش ترین ملودیِ دنیا را می شنود: صدای تپش قلبِ مادرش را. شیر می نوشد: شیره جانِ مادرش را: عصاره و گلچین همه ویتامین ها و پروتئین های بدنِ مادر را...
پیچک های آرزو تند و تند از همه سر و رویم بالا می روند و من نمی دانم کدام یک خواستنی ترند: برگشتن به روزهایِ شیرخوارگی یا ...مادر شدن؟؟؟...
زیر لب می گویم: حملته امّه وهناً علی وهن و حمله و فصاله فی عامین...
(3) بچه را از بغلش می گیرم و بنا می گذارم به بازی کردن، انگشت ظریفش را می گذارد روی لب و دندانهایم، آرام انگشتش را گاز می گیرم، انگشتش را می کِشد و صدادار می خندد: جااان...
سمیه دوباره شروع می کند که کاش من هم درسم را ادامه داده بودم و ارشد و دکترا و...
انگشتهایم را می گذارم روی لبهای کوچکش و شکلک در می آورم، ریسه می رود از خنده: جاااانم...
سمیه هنوز دارد ادامه می دهد که چقدر بچّه داری وقتش را گرفته و به درس و مطالعه و جلسه فلان و بهمان نمی رسد...
انگشتهایش را می برد وسط موهایم، چند تارِ مو تویِ دستهایش می گیرد و تا می تواند، می کِشد، صدای آخ گفتنم که بلند می شود، سرش را هل می دهد توی بغلم و دوباره ریسه می رود از خنده...
پیچک های آرزو دوباره جان می گیرند...سمیه هنوز دارد غر می زند، نگاهش می کنم و می گویم: یک سؤال: اگر قرار بود بین مادر شدن و دکتر و مهندس و استاد شدن یکی را انتخاب کنی...؟ سؤالم تمام نشده، جواب می دهد: خب معلوم است: مادر شدن!
(4) تهِ دلش چیزی مثل سیر و سرکه می جوشد، ضعف و سستی، دلشوره، دردِ زایمان و دردِ تنهایی یکی شده اند...شوهرش- قدری آن طرف تر- خیلی وقت است، دست ها و نگاهِ بارانی اش به آسمان است، انگار منتظر معجزه ای باشد...نمی داند خواب است یا بیدار که در باز می شود و چهار زنِ بلندبالا و گندمگون واردِ خانه می شوند: قابله های آسمانی!...
بوی مشک و عنبر فضای خانه را پر می کند و نسیم بال های فرشتگان و زمزمه های کروبیان...به قدر چشم به هم زدنی نوزداش را دست به دست می گردانند و به آغوشش می رسانند، انگار کن، لطیف ترین و خواستنی ترین موجودِ خلقت را، عصاره هستی را، پیچیده در پرنیانِ بهشتی... بوی عطری مشامِ جانش را نوازش می دهد:
خدیجه مادر شده است!...شوهرش قدری آن طرف تر، آرام ، با همان نگاه بارانی به رویش لبخند می زند، درِ گوشش فرشته ای نجوا کرده است: انّا اعطیناک الکوثر...
بسم الله الرحمن الرحیم...
و وصّینا الانسان بوالدیه.حملته امّه وهناً علی وهن و حمله و فصاله فی عامین ان اشکرلی و لوالدیک الیّ المصیر.
پ.ن
(١) همیشه وقتی به مادر شدن فکر کرده ام یک مفهومِ پر رنگ توی ذهنم آمده که به همه نگاه و رویکردم جهت داده است: مادر، مظهر و تجلّی صفت ربوبیتِ حق است. جلوه ای از اسمِ "رب"!
این ویژگی ست که آن مقام را هم خاص می کند و هم خواستنی و می تواند کمالی متصور برای زن باشد: نقطه کمالی که خیلی از زنان بزرگ تاریخ - گمنام یا نام آور- در پرتو آن بالیده اند و به قلّه نزدیک شده اند، مقامی که مردان از نیل به آن بی بهره اند...
کاش همه ما دخترها، ورایِ این ادامه تحصیل ها و به عهده گرفتن مسئولیت های کوچک و بزرگ توی جامعه که رهاوردِ دنیایِ مدرن است و قدری هم نسخه وارداتی و غربی، این آرزو را، هم از بعد عاطفی و هم از بعد عقلانی اش، در جانمان بپروریم: مادر شدن...
کاش یادمان باشد از ما انتظار می رود یک مادرِ خوب باشیم پیش از آنکه یک دکتر و مهندس و کارمند و معلّمِ خوب!
به کانال شهید مدافع حرم محمدحسن قاسمی بپیوندید.
@ShahidMohammadHasanGhasemi
اَیها الناس
بخواهیدکه آقابرسد
بگذاریددگر دردبه پایان برسد
همگے درپس هرسجدہ به خالق گویید
که به مارحم کند
یوسف زهرا(س)برسد
تعجیل درظهور سه صلوات
🍃کانال درســ أخلاقــ🌹👇👇
@dars_akhlagh1342
آنان ڪہ
خـــــاڪ را
به نظر ڪیمیــا ڪنند
حتما گـدای حضرت زهرای اطهرند ...
#شهید_حجت_الله_رحیمی
#سالـروز_شهـادت 🕊
@ShahidMohammadHasanGhasemi
#بیوگرافی_شهید_حجت_الله_رحیمی
شهید حجت الله رحیمی در تاریخ 24/12/1368 در شهر باغملک دیده به جهان گشود و درسال 1379 یعنی در سن 11 سالگی به عضویت پایگاه مقاومت بسیج مسجد سیدالشهدا باغملک درآمد و فعالیت مذهبی خود را بعنوان موذن ومکبر در این مسجد شروع نمود . وی در سال 1384 به عنوان عضو فعال بسیج فعالیتهای رزمی و فرهنگی خود را گسترش داده و به عنولن مسئول فرهنگی و مسئول اطلاعات پایگاه مقاومت امام حسین با غملک منصوب گردید .
وی همچنین از سال 1380در سطح مساجد وهیئت های شهرستان مداحی می کرد ودر سال 1385 هیئت خانگی نورالائمه را با هدف گسترش فرهنگ معنوی اهل بیت عصمت و طهارت راه اندازی نمود و در طول مدت فعالیت خود توانست صدهها مراسم مذهبی را در مناطق مختلف شهرستان واستان خوزستان برگزار نماید وی که از محبیوبیت خاصی در بین جوانان شهرستان برخورد دار بود توانست جوانان زیادی را به محافل مذهبی جذب نماید که این نوع فعالیت در سطح استان بی نظیر بوده است .
همزمان با راه اندازی این هیئت از سال 1386 به عنوان خادم الشهدا به عضویت موسسه طلایه داران آفاق قم در آمد و در پایان سال به عنوان عضو هیئت استقبال کننده از کاروان های راهیان نور کشور در مناطق جنوب فعالیت مینمود . علیرغم فعالیت و داشتن روحیه بسیجی شهید حجت در زمان فعالیت در مناطق عملیاتی به عنوان خادم الشهدا با بچه های ارتش فعالیت داشته که این نگرش حاکی از روح بلند وی بوده است .
@ShahidMohammadHasanGhasemi
ایشان از #ویژگی_های_اخلاقی- شخصیتی و معنوی خاصی برخوردار بوده است: رعایت ادب – داشتن لبخند – حفظ حرمت دوستان – گفتن یاز زهرا و یا علی در ابتدا و انتهای مکالمات تلفنی اش بجای سلام و خداحافظی – نماز اول وقت – علاقه به حضرت زهرا و اهل بیت و... زبان زد همه دوستان وی بوده است .
شهید حجت دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه آزاد باغملک بوده و در سال 1390 به عنوان مسئول بسیج دانشجوئی دانشگاه آزاد اسلامی باغملک منصوب گردید. مسئول سابق بسیج دانشجوئی باغملک در این خصوص می گوید بعد از مراسم تودیع و معارفه هنگامیکه وارد اتاق بسیج شدیم حجت حکم انتصابش را روی میز گذاشت. به او گفتم حکمت رو ببر خونه. گفت برادر اینها احکام دنیوی اند و بس....
#شهید_حجت_الله_رحیمی در حالیکه تنها 7 روز تا تولد 22 سالگی اش باقی مانده بود درساعت 7:45 صبح مورخه 390/12/18 در شهرستان خرمشهر منطقه دژ زمانیکه مشغول هدایت اتوبوس کاروان راهیان نور بسیج دانشجوئی استان لرستان به سمت یادمان عملیات والفجر 8 در منطقه اروند کنار آبادان بود، در مقابل پادگان دژ بدلیل برخورد اتوبوس راهیان نور با وی دعوت حق را لبیک گفت و به فوز عظیم شهادت نائل آمد.
وی در طول مدت زندگی از همان کودکی عاشق اسلام، اهل بیت و شهدای دفاع مقدس بود. شهید حجت الله رحیمی را می توان به حق از جوانان نسل سوم انقلاب که شیفته امام و مقام معظم رهبری بوده اند، نامید. وی عاشق مقام معظم رهبری بود و در عمل این را به اثبات رساند. وی در کلیه مداحی های خود از شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی یاد کرده و بارها در مدح مقام معظم رهبری، شهدا و امام شهیدان مدیحه سرایی نمود.
وی در فتنه سال 1388 با مدیحه سرائی و شعرهای خود در سطح استان خوزستان نقش فعالی در بصیرت افزائی به مردم داشت. وی همچنین در مدیحه سرائی خود به موضوع بیداری اسلامی اهتمام جدی داشته است.
#شهید_حجت_الله_رحیمی بارها آرزوی #شهادت را طلب می نمود و بر این اساس در سال 1387 اتاق خود را تبدیل به حجره شهید حجت رحیمی نمود و آن را با دهها عکس از شهدای جنگ تحمیلی تزئین نمود، دست نوشته ها و مطالب نوشتاری وی حاکی از آن است که وی بارها آرزوی شهادت را طلب نموده بود. وی همچنین در سال 1388 وصیت نامه عاشقانه و سراسر معنوی خود که حاکی از روح بلند و ملکوتی اش بود، را به رشته تحریر در آورد.
در خرداد ماه ۱۳۹۰ به زیارت اربابش حسین (ع) و عتبات عالیات مشرف شد.
شهید حجت در بین دوستان و نزدیکانش به شهید همت نسل جدید، معروف بود. و جالب اینکه در سالروز تشیع شهادت #شهید_همت در 19 اسفند تشیع و تدفین گردید.
@ShahidMohammadHasanGhasemi