🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
📨#خاطرات_شهدا
🌕شهید مدافعحرم حسن قاسمی دانا
🔷عملیات امام رضا علیهالسلام
شهید مصطفی صدرزاده نقل میکند: ارادت حسن به امام رضــا علیهالسلام دائمی بود. از نُه ساختمان سوریها، یکی دست داعـش افتاده بود و فرمانده سوریها میخواست عقبنشینی کند که نگذاشتم✋🏻
گفتیم: صبر کن ما پَسِش میگیریم☺️
شب جمعه بود؛ از ۲۰نفــــر نیروهای پشتیبان تکتیرانداز، نیروی داوطلــــب خواستیم؛ فقط شـشنفــــر آمدند. با من و حسن شدیم هشتنفر و رفتیم طرف ساختــــمان🏠
مکـــــث کــــردم...
حسن گفت: هشت نفریم ها!
پس اسم عملیات، عملیات امام رضاست. با نوای یا علیبنموسیالرضا وارد ساختمان شدیم💚
تکفیریها میپرسیدند:
مَــــن اَنتُــــم؟(شما کیستید؟)👺
حسن با دو نارنجک رفت طرفشان و فریاد زد: نحن شیعــــةُ عَلیّبناَبیطالب، نحن اَبناءُ فاطمــــةالزهرا، نحن اَبناءُ رسولالله💪
با شنیدن صدای گلوله ، فهمیدیم که حسن تیر خورده، چون اسلحهای نداشت؛ اما حسن با وجود اینکه زخمی بود، نارنجکها رو به طرف داعشیها پرتاب کرد و پس از مدتی صدای آه و نالهی تکفیریها بلند شد🔥👹
حســــن رو که مجــــروح شده بود، به عقب برگردوندیم و به بیمارستــــان حلب منتقل کردیم و حوالی ساعت ۱۰ قبل از ظهر جمعــــه، حسن قاسمی دانا در بیمارستان حلــــب پرواز کرد و به آرزویش رسید🇸🇾🕊
بعد از شهادت حســــن، یکی از اقوام خوابش را دیده بود. گفته بود: حســــن! تو که مثل ما بودی، چه شد که شهیــــد شدی؟🤔
حسن گفته بود: به خاطر این که شبهای جمعــــه زیارتِ حرمِ امام رضــــا رفتنم قطع نشــــد❤️
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
🔷پیام جدید از طرف اعضا
▪️ حرم علی ابن موسی الرضا علیه السلام
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
🌷شهید نظرزاده 🌷
🔷پیام جدید از طرف اعضا ▪️ حرم علی ابن موسی الرضا علیه السلام 🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
ما جمع پریشان که در شور و نوای🌸
جارو کش سلطان غریب الغربا ایم
در عرش و گویند که اینَ ارزوی اون
صد شکر که ما ریزه خور خان رضاییم❤️
#امام_رضا_علیهالسلام
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
💌#خاطرات_شهدا
🟢شهید مدافعحرم #سعید_شبان
♨️پاسدار فوتبالیست مدافعحرم
⚽️پاسدار شهید مدافعحرم سعید شبان، یکی از ورزشکارانِ بااخلاق ارومیه بود. او در سنین نوجوانی به رشته فوتبال علاقهمند شد و فوتبال را بهصورت حرفهای دنبال کرد و وارد دنیای ورزش شد. شهید شبان در سال۱۳۷۹ اولین بازی رسمی خود را در تیم شهید باکری آذربایجان غربی انجام داد.
⚽️اخلاق خوب و نجابت خاص سعید باعث شد تا پلههای ترقی را به سرعت بپیماید و مورد علاقهی مربیان تیمهای بزرگسالان قرار گیرد. او در ادامه در تیمهای مختلف ارومیه، فوتبال خود را تا زمان شهادت ادامه داد.
⚽️در لیگهای دسته یک بزرگسالان ارومیه، دسته یک بزرگسالان و لیگ برتر فوتبال استان آذربایجان غربی در میادین حضور داشت. همبازیهای سعید شبان همیشه از وی به عنوان بازیکن اخلاق و اسطوره ستودنی در این خصوص یاد میکنند. سعيد فوتباليست بسيار خوبی بود و ۲۱حكم قهرمانی نيز در اين رشته داشت.
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
بهش مےگفتند: حسن سر طلا
( موهاے طلائے رنگ و چهرهے
زیبائے داشت )
شب عملیات مےگفت:
من تیر مےخورم، خونم رو بمالید بہ «مو» هام، زیاد باهاشون پُز دادم❗️
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
امروز، تضعیف رهبری بالاترین گناه است.
از این بالاتر گناهی نیست.🌱
#آیت_الله_فاطمی_نیا🏴
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
📚 #از_داستانهای_نازخاتون
#رمان_عاشقانه_مذهبی_مقتدا💖
#قسمت_بیست_و_هفتم7⃣2⃣
🍂ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ، ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻭﮐﻮﻫﻪ . ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻣﯿﺎﻣﺪ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻣﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪ . ﺑﻪ ﭘﺎﺩﮔﺎﻥ ﺩﻭﮐﻮﻫﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ . ﺁﻧﺠﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﺻﺎﺭﻣﯽ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻫﺎﯼ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﮔﻮﺷﺰﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﺳﻼﻣﯿﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﺍﯾﻼﻡ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺷﻬﺮ ﻣﻬﺮﺍﻥ .
🍁ﺩﺷﺖ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ؛ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺷﻬﺪﺍﯾﯽ … ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻐﺾ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺷﮑﺴﺖ . ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻣﯿﻪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ، ﺣﺪﻭﺩ ﻫﻔﺖ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺧﺎﮐﯽ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻣﺤﺮﻭﻡ. ﺍﺯ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻣﺤﺮﻭﻣﯿﺖ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﯾﺪ .
🍂ﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﺴﯿﻨﯿﻪ ﺳﺎﮐﻦ ﺷﺪﯾﻢ؛ ﺯﯾﺮ ﺳﻘﻒ ﻫﺎ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﻭ ﮐﻨﺞ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭ ﻋﻨﮑﺒﻮﺕ ﺑﺴﺘﻪ . ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻏﺒﺎﺭ ﻣﺤﺮﻭﻣﯿﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺑﺰﺩﺍﯾﯿﻢ . ﻣﻦ ﻣﻌﻠّﻢ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺍﺣﮑﺎﻡ ﮐﻮﺩﮎ ﻭ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ . ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎﺳﯿﺪ ﻫﻢ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺑﻮﺩ، ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﯿﻞ ﻣﯿﺰﺩ، ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺍﻧﺤﺮﺍﻓﯽ ﻭ ﻭﻫﺎﺑﯽ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ …
#ادامه_دارد...
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
#رمان_عاشقانه_مذهبی_مقتدا💖
#قسمت_بیست_و_هشتم8⃣2⃣
🍂ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺁﻗﺎﺳﯿﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﺩﻣﺎﻥ ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺮﺍﯼ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺷﻬﺪﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﻤﯿﺎﻣﺪ . ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺮﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺎﻣﺪﻡ ﮐﻪ ﺯﻫﺮﺍ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﺯﺩ : ﻃﯿﺒﻪ ﺑﺮﻭ ﺩﻓﺘﺮ ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺮﺍ ﺑﺒﯿﻦ ﺁﻗﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﭼﮑﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﻩ؟
🍁ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻧﻢ ﯾﺦ ﮐﺮﺩ ! ﺯﻫﺮﺍ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺮﯼ ﻫﺎ !
ﺑﻌﺪ ﻣﻮﺫﯾﺎﻧﻪ ﭼﺸﻤﮏ ﺯﺩ : ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﻮﻥ !
ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﺮﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ !
ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺗﻘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ . ﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ : ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﺗﻮ !
ﺩﺭ ﺭﺍ ﻫﻞ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻡ . ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ . ﺳﯿﺪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ .
🍂ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻣﺜﻞ ۵ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ، ﻋﺮﻕ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻋﻘﯿﻖ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ . ﺩﻝ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﮔﻔﺘﻢ : ﮐﺎﺭﻡ ﺩﺍﺷﺘﯿﺪ؟
– ﺑﻠﻪ … ﺧﺎﻧﻢ ﺻﺒﻮﺭﯼ ! ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺨﺘﻪ ﺗﺮ ﺷﺪﯾﺪ، ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ، ﻓﻘﻂ ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﺪﻩ . ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﻢ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﭘﺪﺭﺗﻮﻥ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ . ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﻗﻀﯿﻪ ﻓﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ …
#ادامه_دارد...
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نگهداشتن حرمت پدر و مادر
از مرحوم ڪافی🎙
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh