من اون عکسایی رو دوست دارم که نشستی، یه سوژهٔ جالبانگیز میبینی، دوربینو کلییی زوم میکنی و عکسشو میگیری، شاید عکسش کیفیتِ پیکسلی نداشته باشه ولی قطعا کیفیت ویژه ای مختص به تو و دیدگاهت داره یا راحتتر بگیم کیفیت شخصیتی داره.
*آدما میگن با اون موضوع کنار اومدن
ولی بعدش ریلز های مرتبط باهاش رو لایک میکنن
هدایت شده از موز فروشِ شبزی.
بله، بله معلومه که من سخت گیری میکنم توی انتخاب پسرِ مورد علاقهام.
من پر از شعرِ فرستاده نشده ام، پر از دوستت دارم های نگفته، پر از دست های لمس نکرده، بله. من میخوام این هارو با یک نفر تجربه کنم. معلومه که توش وسواس بخرج میدم، معلومه که محتاط رفتار میکنم.
هیچوقت فکر نمیکردم تهران رو تو همچین روزهایی ببینم و تجربه کنم.
بعد از اون همه طوفانِ خبرهای عجیب، استرس، آدرنالینِ جنگ و روزهایی که فقط منتظر یه خبر بد دیگه بودیم، انگار تازه فرصت کردیم واقعا غم رو احساس کنیم.
*یه اتفاقی که هیچ وقت فکر نمیکردم با اون تفکراتم اصلا بابتش ناراحت بشم چه برسه به غم و حالوهوایِ وداع
این روزها حال و هوای تهران کلا عوض شده یه تغییر متفاوت و عجیب؛ همهجای شهر پر شده از بیلبوردهای رهبر و بچههای میناب. انگار رنگ شهر، همین سیاهیِ بیلبوردها شده.
حتی اگه کسی هیچ خبری از خاورمیانه و حتی دنیا نداشته باشه، فقط کافیه توی خیابونهای تهران قدم بزنه تا بفهمه انگار شهر یه غم بزرگ داره. از پرچمهای سیاه گرفته تا جمعیتی که هر ساعت بیشتر میشه. تهران این روزها فقط تهران نیست؛ از شهرهای مختلف اومدن، حتی از کشورهای مختلف؛ همگی برای یه هدف و یه خداحافظی.
تهران همیشه شلوغ بود، ولی این شلوغی یه حس دیگه داره. توی چهرهی خیلیها میشه غم رو دید. یه بغضی که شاید هیچکس چیزی دربارهش نگه، ولی کاملا میشه حسش کرد.
شاید سالها بعد، وقتی از این روزها یاد کنیم، اولین چیزی که یادمون بیاد همین حال و هوا و فضای شهرمون باشه.
همه برای یه خداحافظی و یه غم متشترک
و در نهایت بالاخره بعد از اون همه شهادت هموطنانمون روزی رسیده که بگیم؛ خداحافظ.
خداحافظ رهبر شهید ایران.
فکر نمیکنم تهران، فردای بعد از وداعت، دیگه همون تهرانِ قبل باشه
احوالات عجیبِ تهران غمگین | تیرماهِ چهار، صفر، پنج