اقا چرا من بهم برمیخوره کسی نمیفهمتم؟خب خیلی عادیه ها. تو بفهم همه رو .تو میفهمی دیگه. حالا نه اینکه بشینی دست هر ننه قمری رو بگیری و بگی آره آره من دارم میفهممت . آره آره من میتونم کمکت کنم. ولی اونایی که میان و میرن همه با حقارت احساسات میان و با حسطراوت آور فهمیده شدن میرن. آره درسته ، میرن! خیلی راحتم میرن. اونام زندگی دارن کار دارن برنامه دارن هدفاشون فرق داره . گاها اصلا میخوان فازشونو عوض کنن . بعضیا کلا تیپشون عوض میشه یهو. یهو با دشمناییت که شاید اگر اسلام دست و پامو نبسته بود حتما زیر خاک بودن ،رفیق میشن. اینا که همه میرن . ولی خب من نفهمیدم...من هنوز این یکی رو نفهمیدم که چرا میان که برن...احتمالا همون حس اضافی بودنه؟ نه نه . من کجا توی زندگیم و رابطه م باهاشون حس اضافی بودن دادم؟ اگه دادم قطعا اون آدم درست نیومده بوده که میخواسته جا خشک کنه. ولی خب آره... من حرفم بزنم گنگه. یا نمیشنون. و بیخیالش میشن که نفهمیدن مهم نیست پس. یا اگه بفهمنم هیچ، عمقشُ نفهمیدن.من فرق دارم یا چی. منم اون بنجامین کنار خونمون که دوروز اومده اینجا و چون کسی نیست که بجای تلف کردن وقتش با چشم چرخاندن به در و دیوار به او دست نوازش بکشد...مشکلش این نیست که دست نوازش ندارد. تنِش درونی اش که برگ هایش را زرد کرده و مامانم باید از کف زمین جمعش کند ، این است که من هستم...مم همینجا کنارش هستم اما او حرصش درآمده که در و دیوار از اتلاف وقت نگاه کردن را ترجیح میدهیم به نگاه کردن به شاخ و برگ او...
من از او لوس تر بودم.
#